رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۳۱
سرش به طرفی
چرخید و چشمهاشو بست.
از عصبانیت و بغض به نفس نفس افتاده بودم.
_گورتو از اتاق گم کن؛ اصلا نه، گورتو از این خونه گم کن، گورتو از زندگیم گم کن، دیگه دور ورخودم نبینمت استاد مهرداد رادمنش.
دندونهاشو روي هم فشار دادم.
به عقب هلش دادم و از حموم بیرون اومدم.
سریع یه لباس آستین بلند برداشتم و پوشیدم.
شالمو روي سرم انداختم و تند از اتاق بیرون اومدم
که دیدم همشون با ابروهاي بالا رفته نزدیک درند.
با تندي گفتم: چیه؟ هان؟
به ماهان نگاه کردم.
_برادرتو از اینجا ببر.
آرومتر گفتم: فکر کنم بدونی که دارم ازدواج میکنم پس نمیخوام به شوهرم خیانت کنم.
چه تلخ حرف زدم!
عصبانیت نگاهشو پر کرد.
از کنارشون گذشتم و وارد آشپزخونه شدم.
دستهامو به اپن تکیه دادم و چشمهامو با
عصبانیت بستم.
با یادآوري سیلیه به اون شدتی که بهش زدم بغضم
گرفت.
ماهان: مهرداد؟ خوبی؟
اما صداش نیومد و چیزي نگذشت که در با صداي
بدي بسته شد که بغضم شکست، روي زمین فرود
اومدم و صداي هق هقم تو آشپزخونه پیچید.
عطیه و محدثه با دو وارد آشپزخونه شدند و با
تعجب نگاهم کرد.
چشمهامو بستم و سعی کردم صداي هق هقمو خفه
کنم.
حضورشونو کنارم حس کردم و یکیشون بازومو
گرفت.
محدثه: مطهره؟ آخه چی شد یه دفعه؟
عطیه: چیکار کرد که اینطور عصبی شدي؟
چشمهامو باز کردم و دستمو گرفتم و با هق هق
گفتم: خیلی بد بهش سیلی زدم.
محدثه با چشمهاي پر از اشک دست لرزونمو گرفت.
-تو داري با خودت چیکار میکنی؟
باز صداي گریم اوج گرفت که بغلم کرد و عطیه با
بغض نگاهم کرد.
چشمهامو با گریه بستم.
عطیه با بغض گفت: بیا همه چیو به هم بزن، زن
ایمان نشو، اینطور خودت نابود میشی.
چشمهامو باز کردم و با گریه گفتم: دیگه واسه
پشیمون شدن دیره.
محدثه از خودش جدام کرد و با بغض و عصبانیت
گفت: کجاش دیره؟ هان؟ از حرف مردم میترسی؟
به درك هر چی میخوان بگند.
با گریه سرمو به چپو راست تکون دادم.
-من دیگه نمیتونم باهاش ادامه بدم، دیگه هروقت نزدیکشم ازش میترسم، استرسم میگیره.
یه بار تکونم داد.
-آخه چی شده لعنتی؟ چیکارت کرده؟ اون شب
چه اتفاقی افتاد که تو رو تو این وضعیت انداخته؟
دستهاشو پس زدم.
-ولم کنید.
بلند شدم که سریع بلند شدند و جلوم وایسادند.
-فقط ولم کنید بذارید آروم بشم.
هردوشونو کناد زدم و از وسطشون رد شدم.
دستمو روي دهنم گذاشتم و وارد اتاق شدم و در رو
بستم.
خودمو روي تخت انداختم.
سرمو تو بالشت فرو بردم و صداي هق هقمو خفه
کردم.
**
با حس نوازش دستی توي موهام بیدار شدم.
به خیال اینکه مهرداده چشمهامو باز نکردم و دستمو زیر بالشت بردم اما با یادآوري دعواي
بینمون از جا پریدم که با دیدن ایمان خشکم زد.
لبخندي زد.
#پارت_۲۳۱
سرش به طرفی
چرخید و چشمهاشو بست.
از عصبانیت و بغض به نفس نفس افتاده بودم.
_گورتو از اتاق گم کن؛ اصلا نه، گورتو از این خونه گم کن، گورتو از زندگیم گم کن، دیگه دور ورخودم نبینمت استاد مهرداد رادمنش.
دندونهاشو روي هم فشار دادم.
به عقب هلش دادم و از حموم بیرون اومدم.
سریع یه لباس آستین بلند برداشتم و پوشیدم.
شالمو روي سرم انداختم و تند از اتاق بیرون اومدم
که دیدم همشون با ابروهاي بالا رفته نزدیک درند.
با تندي گفتم: چیه؟ هان؟
به ماهان نگاه کردم.
_برادرتو از اینجا ببر.
آرومتر گفتم: فکر کنم بدونی که دارم ازدواج میکنم پس نمیخوام به شوهرم خیانت کنم.
چه تلخ حرف زدم!
عصبانیت نگاهشو پر کرد.
از کنارشون گذشتم و وارد آشپزخونه شدم.
دستهامو به اپن تکیه دادم و چشمهامو با
عصبانیت بستم.
با یادآوري سیلیه به اون شدتی که بهش زدم بغضم
گرفت.
ماهان: مهرداد؟ خوبی؟
اما صداش نیومد و چیزي نگذشت که در با صداي
بدي بسته شد که بغضم شکست، روي زمین فرود
اومدم و صداي هق هقم تو آشپزخونه پیچید.
عطیه و محدثه با دو وارد آشپزخونه شدند و با
تعجب نگاهم کرد.
چشمهامو بستم و سعی کردم صداي هق هقمو خفه
کنم.
حضورشونو کنارم حس کردم و یکیشون بازومو
گرفت.
محدثه: مطهره؟ آخه چی شد یه دفعه؟
عطیه: چیکار کرد که اینطور عصبی شدي؟
چشمهامو باز کردم و دستمو گرفتم و با هق هق
گفتم: خیلی بد بهش سیلی زدم.
محدثه با چشمهاي پر از اشک دست لرزونمو گرفت.
-تو داري با خودت چیکار میکنی؟
باز صداي گریم اوج گرفت که بغلم کرد و عطیه با
بغض نگاهم کرد.
چشمهامو با گریه بستم.
عطیه با بغض گفت: بیا همه چیو به هم بزن، زن
ایمان نشو، اینطور خودت نابود میشی.
چشمهامو باز کردم و با گریه گفتم: دیگه واسه
پشیمون شدن دیره.
محدثه از خودش جدام کرد و با بغض و عصبانیت
گفت: کجاش دیره؟ هان؟ از حرف مردم میترسی؟
به درك هر چی میخوان بگند.
با گریه سرمو به چپو راست تکون دادم.
-من دیگه نمیتونم باهاش ادامه بدم، دیگه هروقت نزدیکشم ازش میترسم، استرسم میگیره.
یه بار تکونم داد.
-آخه چی شده لعنتی؟ چیکارت کرده؟ اون شب
چه اتفاقی افتاد که تو رو تو این وضعیت انداخته؟
دستهاشو پس زدم.
-ولم کنید.
بلند شدم که سریع بلند شدند و جلوم وایسادند.
-فقط ولم کنید بذارید آروم بشم.
هردوشونو کناد زدم و از وسطشون رد شدم.
دستمو روي دهنم گذاشتم و وارد اتاق شدم و در رو
بستم.
خودمو روي تخت انداختم.
سرمو تو بالشت فرو بردم و صداي هق هقمو خفه
کردم.
**
با حس نوازش دستی توي موهام بیدار شدم.
به خیال اینکه مهرداده چشمهامو باز نکردم و دستمو زیر بالشت بردم اما با یادآوري دعواي
بینمون از جا پریدم که با دیدن ایمان خشکم زد.
لبخندي زد.
- ۲.۲k
- ۱۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط