{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

“𝑴𝒚 𝒔𝒘𝒆𝒆𝒕𝒆𝒔𝒕 𝒂𝒄𝒉𝒆”

“𝑴𝒚 𝒔𝒘𝒆𝒆𝒕𝒆𝒔𝒕 𝒂𝒄𝒉𝒆”

𝑷𝒂𝒓𝒕3

(ویو جیمین )
نگهبان کشون کشون منو تا در اصلی برد و بعد از در انداختم بیرون.
باورم نمیشد چرا ؟؟
من که کاری نکرده بودم اون شب می سو گفت براش اون جعبه رو ببرم ، هق هق ...
شروع کردم راه رفتن سمت یه مقصد نا مشخص ؛ اولش نامشخص بود بعد تصمیم گرفتم برم سر خاک مامانم .
اون مرده، به اصطلاح بابام باهمین لباسا و بدون هیچ چیز از خونه انداخته بودم بیرون ،
زشت بود اینجوری برم پیش اوما ولی چاره ای نداشتم.
راه افتادم .......
بعد از چند ساعت پیاده روی رسیدم به قبرستان، پیاده روی طولانی تو پاییز سخت بود چون سوز سرما به تنت می خورد ولی لذت بخش هم بود، حس آزادی می کردم.
شاید الان باید خودم رو از بالای یه پل یا یه ساختمون بلند پرت می کردم ؛ اما اول باید برم پیش اوما
جلوی در ورودی قبرستان بوته های گل زیادی بود نزدیک شدم و چند تا گل کوچیکه چیدم ، سمت محل دفن حرکت کردم.
رسیدم گل هارو روی قبر گذاشتم و نشتم.
جیمین: اوما، امروز اومدم بهت غر بزنم هق هق اوماا چرا منو تنها گذاشتی هق چرا اوما بنظرت من احمقم که دلم برا آدمی که حتی ندیدمش تنگ میشه ؟ هق هق من تو رو هق ندیدم ولی دلم برات تنگ شده .
اشک هاشو پاک کرد، لبخند تلخی زد و ادامه داد : احتمالا به زودی میام پیشت اوما.
گریش شدت گرفت دستشو رو دهنش گذاشت تا صدایی ازش در نیاد ولی بغض داشت خفش می کرد و سیاهی........
(ویو نویسنده)

چند دقیقه بعد، پلک‌های جیمین به آرامی باز شدند.

باد سرد پاییزی هنوز میان شاخه‌های خشک درختان می‌پیچید. سرش روی سنگ قبر مادرش افتاده بود. آن‌قدر گریه کرده بود که بی‌حال همان‌جا از هوش رفته بود.

با زحمت از جایش بلند شد.

نگاهی به عکس روی سنگ قبر انداخت و لبخند کم‌رنگی زد.

جیمین: اوما... ببخشید. قول داده بودم قوی باشم، ولی نتونستم...

آخرین بار روی سنگ قبر دست کشید و آرام زمزمه کرد:

«خداحافظ... شاید آخرین باره که می‌بینمت.»

از قبرستان بیرون آمد.

آسمان کم‌کم به رنگ نارنجی غروب درمی‌آمد و خیابان‌ها خلوت‌تر شده بودند. جیمین بدون اینکه مقصدی داشته باشد، فقط راه می‌رفت.

بعد از حدود نیم ساعت، خودش را روی پل بزرگی پیدا کرد.

ماشین‌ها با سرعت از زیر پل عبور می‌کردند و باد موهای طلایی‌اش را به هم می‌ریخت.

آرام جلو رفت و هر دو دستش را روی نرده‌های سرد گذاشت.

به پایین خیره شد.

اشک بی‌صدا روی گونه‌هایش سر خورد.

جیمین: دیگه چیزی برام نمونده...

چشم‌هایش را بست.

یک پایش را کمی بالا آورد...

اما ناگهان صدای خنده‌ی چند کودک که از پیاده‌رو رد می‌شدند، توجهش را جلب کرد.

یکی از بچه‌ها دست مادرش را گرفته بود و با ذوق گفت:

ـ مامان... قول بده همیشه پیشم بمونی.

زن لبخندی زد و موهای پسرش را به هم ریخت.

ـ همیشه.

جیمین بی‌اختیار چشم‌هایش را باز کرد.

«اوما...»

همان لحظه تصویر مادرش را در ذهنش تصور کرد.

انگار صدایی آرام در دلش زمزمه می‌کرد:

"اگر جای من بودی، دوست داشتی پسرت این‌طوری تسلیم بشه؟"

دست‌های جیمین شروع به لرزیدن کرد.

یک قدم از لبه‌ی پل عقب رفت.

بعد یکی دیگر...

ناگهان روی زانوهایش افتاد و با صدای بلند گریه کرد.

جیمین: نه... من نمی‌خوام بمیرم...

میان هق‌هق‌هایش زمزمه کرد:

ـ فقط... فقط نمی‌دونم از این به بعد کجا برم...

چند دقیقه بعد، صورتش را با آستینش پاک کرد و آرام از جایش بلند شد.

همان موقع چشمش به تابلوی اعلانات کنار پل افتاد.

روی یکی از برگه‌ها با خطی درشت نوشته شده بود:

«به یک خدمتکار تمام‌وقت برای منزل شخصی نیازمندیم.»

زیر آن نوشته شده بود:

شرایط:

محل اقامت داخل منزل فراهم است.

حقوق مناسب.

نیاز به سابقه‌ی کار نیست.

افراد خوش‌اخلاق و مسئولیت‌پذیر در اولویت هستند.


پایین برگه یک شماره تماس و آدرس نوشته شده بود.

جیمین چند لحظه به اعلامیه خیره ماند.

لبخند تلخ و کوچکی روی لبش نشست.

جیمین: حداقل... یه سقف بالای سرم خواهم داشت.

آرام شماره را از روی برگه داخل گوشی‌اش یادداشت کرد و نفس عمیقی کشید.

شاید...

شاید این پایان زندگی‌اش نبود.

شاید...

این فقط آغاز فصل جدیدی از سرنوشت پارک جیمین بود...
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

“𝑴𝒚 𝒔𝒘𝒆𝒆𝒕𝒆𝒔𝒕 𝒂𝒄𝒉𝒆”𝑷𝒂𝒓𝒕2(ویو جیمین)اون می سو یک لعنتی فقط بخا...

“𝑴𝒚 𝒔𝒘𝒆𝒆𝒕𝒆𝒔𝒕 𝒂𝒄𝒉𝒆”𝑷𝒂𝒓𝒕1 اشک ها راه دیدنش را سد کرده بودند هی...

قرارداد سیاه 🖤💍Part 17----بعد از تماس جیمین...هوای پنت‌هاوس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط