{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟒

ویو جونگکوک
با حس خشکی دهنم اروم چشمام رو باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم.
روی کاناپه نشستم ولی جیمین رو ندیدم متعجب اسمش رو صدا زدم.

جونگکوک:جیمین، جیمینی

چند دقیقه مکث کرد اما صدایی نشنید گیج سرش رو چرخوند که نگاهش به یک کاغذ افتاد.
خم شد و کاغذ رو گرفت و اون یک تاعش رو باز کرد و خوند.
با خوندنش لبخندی زد، چون دوستش با کسی که رفیقش رو دوست داشت قرار داشتش.
از روی کاناپه بلند شد و همونطور که شماره ی جیمین رو میگرفت به سمت اشپزخونه رفت و پارچ اب رو برداشت که جیمین جواب داد.

جونگکوک:الو، هیونگ.
جیمین:اوه جونگکوک بیدار شدی
جونگکوک:اره کجایی
جیمین:من کافه ام ببخشید تنهات گزاشتم.
جونگکوک:اها، مشکلی نیست خوش بگذرون من خونه ت میمونم تا برگردی.
جیمین:اوکی کوک تا چند ساعت دیگه میام.
جونگکوک:هوم، کاری نداری.

جیمین با چیزی که یادش اومد تند گفت.

جیمین:راستی کوک تهیونگ فهمیده خونه ی منی داره میاد.
جونگکوک:چی، هیونگ چرا بهش گفتی.
جیمین:بخدا من چیزی بهش نگفتم از دهنم پرید.
جونگکوک:هووف قطع میکنم هیونگ.

گوشی رو قطع کرد و کلافه اب سرد رو سر کشید، دوباره پارچ رو گزاشت تو یخچال و به سمت کاناپه رفت و تا خواست بشینه صدای در زدن محکم و زنگ در رو شنید.
کسی که پشت در بود مدام هعی در میزد و میتونست حدث بزنه کدوم بیشعوری داره در میزنه.

تهیونگ:درو باز کن جونگکوک میدونم اونجایی( داد)

با عصبانیت به سمت در رفت و از چشمی در دید که تهیونگ داره در میزنه و صداش کل منطقه رو گرفته.

تهیونگ:جئون جونگکوک به نفعته درو باز کنی.( داد)
جونگکوک:برو گمشو عوضی.( داد)

مشتش رو محکم به دیوار کوبوند که صدای کوفتگیش به خوبی شنیده میشد، دوباره با داد و اعصبانیت لب زد.

تهیونگ:جونگکوککک درو باز کن میخام باهات صحبت کنم و بهت توضیح بدم.
جونگکوک:عوضی چه توضیحی، مگه حرفی هم مونده.
تهیونگ:لطفا کوک، خواهش میکنم بزار توضیح بدم( نسبتا اروم)
جونگکوک:فکر کردی اون حرفات رو یادم میره، هاا( داد)
تهیونگ:باشه قشنگم لطفا منو ببخش بزار بهت توضیح بدم.

جونگکوک با بغضی که سعی در پنهان کردنش داشت با قاطعیت گفت.

جونگکوک:کیم تهیونگ توضیحی و حرفی نمونده، بهتره بری.
تهیونگ:نه اینو نگو، لطفا عزیزکم بزار بیام تو.
جونگکوک:بهتره بری تهیونگ حرفی بینمون نمونده.
تهیونگ:که اینطور، پس منم تا صبح میشینم دم در تا درو باز کنی.
جونگکوک:به درک اصلا برو گمشو برام مهم نیست.

تهیونگ خیره و با تخسی پشتشو به در کرد و نشست و به در تکیه زد.
جونگکوک هم رفت روی کاناپه نشست و تلویزیون رو روشن کرد.
به چشم خیره به تلوزیون بود اما ذهنش پر بود از فکرای جور واجور.

تقریبا نیم ساعت گذشته بود و فکرش درگیر تهیونگ بود، یعنی رفته، یا هنوز هست.
با کلافگی از روی کاناپه بلند شد و پشت در ایستاد و از چشمی پر دید، اما دیده نمیشد پایین، با فکر اینکه در رو باز کنه یا نه داشت دیوونه میشد اما نمیتونست درو باز کنه.

تهیونگ:میدونم پشت دری.

با شنیدن صدای تهیونگ شوکه شد، پس هنوزم نرفته.
اونم اروم پشت در نشست و پشتش رو به در تکیه داد.

تهیونگ:هنوزم نمیخای درو باز کنی کوکی کوچولوم.

جونگکوک لبخندی زد.

تهیونگ:درو باز کن دیگه، بزار بهت توضیح بدم. دلت برای ته ته کوچولوت نمیسوزه.
جونگکوک:...
تهیونگ:ببین من یک گوهی خوردم دیگه منو ببخش.
جونگکوک:(بغض)
تهیونگ:میدونم داری صدامو میشنوی.

جونگکوک قطره اشکی که روی گونه ش ریخت رو با استینش پاک کرد.

تهیونگ:لطفا درو باز کن گلبرگم، بزار صدای زیبات رو بشنوم، صورت خوشگلت رو ببینم.
جونگکوک:(گریه)
تهیونگ:ببین قشنگم من اونموقع نمیدونستم دارم چی میگم. من من فقط ذهنم زیادی درگیر بود.
جونگکوک:(گریه)

جونگکوک اروم و بی صدا اشک میریخت، از جاش بلند شد و با تردید دستش رو روی دستگیره ی در گزاشت، نمیدونست در رو باز کنه یا نه.
با تردید در رو باز کرد.
تهیونگ متعجب نگاهش رو به بالا داد و جوابش نگاه گریون و غمگین پسرکش شد.
به تندی از جاش بلند شد و مقابل پسرش ایستاد و محکم بغلش گرفت.
جونگکوک گریش بیشتر شد و گیج بود که متقابل بغلش کنه یا پسش بزنه، ولی غرورش مهم تر بود پس محکم تهیونگ رو هل داد و با هق هق و عصبانیت گفت.
دیدگاه ها (۸)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟓جونگکوک:برو گمشو عوضی تو اون دختره رو ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟓حرف پسر با کوبیده شدن ل.ب های مرد به ر...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟑جونگکوک:اره دیگه عشق بچگیش همون دختره ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟐پسر ابی که تو دستش بود رو به رفیقش داد...

پارت 7که تهیونگ اومد روی ات خیمه زد و گفت. خودتو به خواب نزن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط