شماره ازمایشگاه
شماره ۷ ازمایشگاه
فصل۳ پارت ۲۲
ویو دامیان
داشتم میرفتم خونه انیا چون دیروز گفت فردا قراره تنها باشه
همینطور داشتم میرفتم که دیدم یکی مثل انیا که واقعا هم خود انیا بود از خونه اومد بیرون و رفت به یه سمت
به راننده گفتم وایسه و پیاده شدم و تعقیبش کردم که دیدم رفت سمت جنگلی که چند روز پیش با بچه ها رفتیم
همینطور داشتم دنبالش میکردم که دیدم چند نفر گرفتنش خواستم برم کمک که یلحظه صبر کردم و تعقیبشون کردم و در همین هین به بچه ها خبر دادم
ویو انیا
احساس کردم منو به صندلی بسته بودن
پارچه رو از سرم در اوردن و با ماریا که کنارم بسته شده بود روبرو شدم
انیا:ماریااا تو اینجایی
ماریا:انیا باید هرطور شده از اینجا بری
انیا خواست چیزی بگه که حرفش با اومدن اون فرد قطع شد
انیا:تووو....تو که..
ویو دامیان
بچه ها هم رسیدن و یواشکی رفتیم داخل(ماریا و انیا داخل یه کارخونه قدیمی هستن)
داشتیم دنبالشون میگشتیم که پیداشون کردم و دیدم انیا و ماریا و بستن به صندلی
یه یارو هم جلوشونو...صبر کن..اونکه
ویو انیا
انیا:تو چی میخوای چرا دست از سرم برنمیداری؟
ماریا:انیا تو این یارو رو میشناسی
انیا:اره..راستش داستانش طولانیه
ویو دامیان
اون یارو که همون دانشمند دیوونه ای بود که اون دفعه انیارو دزدید تو جشن تولد ۱۸ سالگیم
لعنتی...به بچه ها علامت دادم با هم بریم داخل
و همگی باهم رفتیم داخل و افتادیم به جونشون و من رفتم سمت همون دانشمنده
دامیان:انگار کتکای دو سال پیشم کم بوده
ویو نویسنده
خلاصه مثل سگ زدنشون و انیا و ماریا رو ازاد کردن و از اونجا رفتن
ویو دامیان
چون انیا پاش زخم شده بود پرنسسی بغلش کردم و بردمش سمت ماشینم(ایشون به راننده اش گفته بیاد وایسا ورودی جنگل)
رسیدیم سمت ماشین و جیوز (خدمتکارش و راننده اش)در رو واسشون باز میکنه و انیا و دامیان سوار میشن و دامیان انیا رو کنار خودش میشونه
انگار انیا کنار پنجره ماشینه دامیان هم کنارش
اصلا ایده ای برا ادامه ندارم ایده بدید لطفاً 😭❤️
شرطای قبلی رو کامل نکردید ولی اشکال نداره شرطارو کم میکنم
شرطا
۱۴لایک
۶کامنت
فصل۳ پارت ۲۲
ویو دامیان
داشتم میرفتم خونه انیا چون دیروز گفت فردا قراره تنها باشه
همینطور داشتم میرفتم که دیدم یکی مثل انیا که واقعا هم خود انیا بود از خونه اومد بیرون و رفت به یه سمت
به راننده گفتم وایسه و پیاده شدم و تعقیبش کردم که دیدم رفت سمت جنگلی که چند روز پیش با بچه ها رفتیم
همینطور داشتم دنبالش میکردم که دیدم چند نفر گرفتنش خواستم برم کمک که یلحظه صبر کردم و تعقیبشون کردم و در همین هین به بچه ها خبر دادم
ویو انیا
احساس کردم منو به صندلی بسته بودن
پارچه رو از سرم در اوردن و با ماریا که کنارم بسته شده بود روبرو شدم
انیا:ماریااا تو اینجایی
ماریا:انیا باید هرطور شده از اینجا بری
انیا خواست چیزی بگه که حرفش با اومدن اون فرد قطع شد
انیا:تووو....تو که..
ویو دامیان
بچه ها هم رسیدن و یواشکی رفتیم داخل(ماریا و انیا داخل یه کارخونه قدیمی هستن)
داشتیم دنبالشون میگشتیم که پیداشون کردم و دیدم انیا و ماریا و بستن به صندلی
یه یارو هم جلوشونو...صبر کن..اونکه
ویو انیا
انیا:تو چی میخوای چرا دست از سرم برنمیداری؟
ماریا:انیا تو این یارو رو میشناسی
انیا:اره..راستش داستانش طولانیه
ویو دامیان
اون یارو که همون دانشمند دیوونه ای بود که اون دفعه انیارو دزدید تو جشن تولد ۱۸ سالگیم
لعنتی...به بچه ها علامت دادم با هم بریم داخل
و همگی باهم رفتیم داخل و افتادیم به جونشون و من رفتم سمت همون دانشمنده
دامیان:انگار کتکای دو سال پیشم کم بوده
ویو نویسنده
خلاصه مثل سگ زدنشون و انیا و ماریا رو ازاد کردن و از اونجا رفتن
ویو دامیان
چون انیا پاش زخم شده بود پرنسسی بغلش کردم و بردمش سمت ماشینم(ایشون به راننده اش گفته بیاد وایسا ورودی جنگل)
رسیدیم سمت ماشین و جیوز (خدمتکارش و راننده اش)در رو واسشون باز میکنه و انیا و دامیان سوار میشن و دامیان انیا رو کنار خودش میشونه
انگار انیا کنار پنجره ماشینه دامیان هم کنارش
اصلا ایده ای برا ادامه ندارم ایده بدید لطفاً 😭❤️
شرطای قبلی رو کامل نکردید ولی اشکال نداره شرطارو کم میکنم
شرطا
۱۴لایک
۶کامنت
- ۱۰۸
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط