{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

+why me?

+why me?
-I shouldn't fall in love with you...........
p.10


لیا که انگار با اون حرف‌های صمیمی، باری از روی دوشش برداشته شده بود، یهو با یه برقِ شیطنت‌آمیز توی چشم‌هاش، بالشی که پشتش بود رو برداشت و با تمام قدرت کوبید به بازوی من!

پریدم هوا و گفتم: یا خدا! این چی بود؟

لیا خندید و در حالی که آماده می‌شد برای ضربه‌ی بعدی، گفت: این برای این بود که زیادی غرقِ فازِ فلسفی شدی! زندگی کوتاهه، بیا یه کم تخلیه انرژی کنیم!

منم که کم نمی‌آوردم، بالشم رو برداشتم و گفتم: که این‌طور؟ پس آماده باش!

دقیقا در عرض چند ثانیه، پنت‌هاوسِ شیک و مرتب من تبدیل شد به میدان جنگِ پرها (هرچند که بالشت‌هام مدرن بودن و پر نداشتن، ولی صداش کم نبود!). می‌دویدیم دورِ مبلمان، جیغ می‌زدیم و بالش‌ها رو سمت هم پرت می‌کردیم. وسط این هرج‌ومرج، همه‌ی خستگی‌ها و استرس‌های بیزنس، انگار با هر ضربه‌ی بالش پرواز کرد و رفت.

بالاخره هر دو از نفس افتادیم و ولو شدیم روی فرشِ وسط پذیرایی. لیا در حالی که نفس‌نفس می‌زد، گفت: خیلی... خیلی وقت بود... این‌قدر نخندیده بودم.

منم همون‌طور که تپشِ قلبم رو حس می‌کردم، گفتم: منم همین‌طور. بیا دیگه بیخیالِ کلاس کاری بشیم، واسه امشب بسه.

بعد از اون هیجان، کم‌کم نوبتِ روتینِ آرامش‌بخشِ قبلِ خواب رسید. لباس‌هامون رو عوض کردیم و یه کم از محصولاتِ جدیدِ بیوتی‌سئول رو که همیشه توی حمامِ مهمان داشتم، استفاده کردیم. حسِ خنکیِ کرم‌های آبرسان روی پوست، بعد از اون خنده‌های طولانی، فوق‌العاده بود. لیا با همون لحنِ همیشگی‌اش گفت: لامصب، محصولاتمون واقعاً عالی‌ان. اگه اینارو نداشتم، الان پوستم باید مثل کویر لوت می‌شد!

بعد، دو تا لیوان دمنوشِ گیاهیِ گرم درست کردیم و رفتیم توی اتاق‌خوابِ مهمان. تخت رو مرتب کردیم، نورِ پنت‌هاوس رو تا جای ممکن کم کردیم که شهرِ سئول از پشت پنجره‌های بزرگ، مثل یه دریایِ نورانیِ خاموش به نظر برسه.

لیا در حالی که داشت پتو رو تا زیر چونه‌اش بالا می‌کشید، با صدایی که دیگه خیلی آروم و خواب‌آلود شده بود، گفت: ا.ت؟

جواب دادم: هوم؟

گفت: فردا هر اتفاقی بیفته، یادت باشه امشب رو... همین آرامش رو... نگه دار.

چشم‌هام رو بستم. گفتم: باشه... حتماً.

چند دقیقه بعد، صدایِ نفس‌های منظمِ لیا نشون می‌داد که به خوابِ عمیق رفته. من هم با آرامشی که سال‌ها بود تجربه نکرده بودم، به نورهای شهر خیره شدم و خیلی زود، بی‌خبر از طوفانی که قرار بود چند ساعت بعد با تماسِ آقای پارک شروع بشه، به خوابی عمیق فرو رفتم.............
ادامه دارد...........
ساعت دقیقا ۱۲ و ۵۰ دقیقه شبه و خب دستام به چوخ رفا تا بیام پارت های هدیه رو آپلود کنم
حالا که ۵۰۰ تایی شدیم دیگه میدونم که شرط ها خیلی زود میرسه
از این به بعد شرط میزارم ولی وقتی که شرط ها برسه، ۵ یا ۶ پارت آپلود میکنمممم
پس برای پارت بعدییییی
۴۰ لایک
۴۰ کامنت🤍🤍
دیدگاه ها (۴۸)

بچه هااااامتحان های ترم شروع شدههههه۲۹ ام هم امتحان نمونه دا...

+why me?-I shouldn't fall in love with you...........p.9هنوز...

+why me?-I shouldn't fall in love with you...........p.8لیا ...

"مافیای من" Part: 1 ...

ا.ت: اوکیی به کارمون ادامه دادیم بعد اماده کردن ناهار میز رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط