+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you...........
p.9
هنوز صدای خندههامون توی فضای پنتهاوس میپیچید که یهو لیا آروم گرفت. پفک رو گذاشت روی میز و با نگاهی که دیگه اون شیطنتِ چند لحظه پیش توش نبود، به روبرو خیره شد.
منم که فهمیدم جو عوض شده، سکوت کردم. میدونستم وقتی لیا اینطوری ساکت میشه، یعنی یه چیزی تهِ دلش سنگینی میکنه.
لیا بعد از چند لحظه آروم گفت:
میدونی ا.ت؟ گاهی وقتا فکر میکنم ما چقدر از خودمون دور شدیم.
سرم رو تکیه دادم به مبل و پرسیدم: چطور؟
لیا انگشتش رو روی لبهی لیوان کشید و گفت:
«ما همهش داریم میدویم. تو برای بیوتیسئول، من برای اینکه دستِ راستِ تو باشم. اینقدر غرقِ موفقیت و استراتژی و اینجور چیزا شدیم که یادمون رفته آخرین باری که فقط "ا.ت" و "لیا" بودیم، نه "رئیس" و "معاون"، کی بوده.»
سکوتی کرد و ادامه داد:
گاهی دلم برای اون وقتایی تنگ میشه که نه شرکتی بود، نه فشاری. فقط دو تا دختر بودیم که میتونستیم ساعتها دربارهی هیچی حرف بزنیم و بخندیم. الان... انگار حتی وقتی داریم میخندیم هم یه گوشهی ذهنمون داره به جلسهی فردا فکر میکنه.
بهش نگاه کردم. راست میگفت. چقدر سنگین بود این اعتراف.
دستش رو گرفتم و خیلی آروم گفتم:
لیا... میدونی، شاید ما خیلی چیزا رو به دست آورده باشیم، ولی اون "خودمون" بودن، اون چیزیه که هیچوقت نباید قربانیِ این قلعههای شیشهای بشه. ممنون که امشب اومدی. ممنون که باعث شدی اون "ا.تِ" واقعی، برای چند ساعت هم که شده، دوباره نفس بکشه.
لیا لبخندِ کمرنگی زد و سرش رو گذاشت روی شونهام.
لیا: همیشه یادت باشه ا.ت، اگه یه روز این قلعه فرو ریخت، من هنوز همون لیام. همونقدر دیوونه، همونقدر کنارت.
اون لحظه، وسط اون سکوت، انگار یه پیوند محکمتر بینمون شکل گرفت. یه پیوندی که فراتر از کار و بیزنس بود؛ یه رفاقت که میدونستم توی هر طوفانی، پشت همدیگه رو خالی نمیکنیم..............
ادامه دارد............
-I shouldn't fall in love with you...........
p.9
هنوز صدای خندههامون توی فضای پنتهاوس میپیچید که یهو لیا آروم گرفت. پفک رو گذاشت روی میز و با نگاهی که دیگه اون شیطنتِ چند لحظه پیش توش نبود، به روبرو خیره شد.
منم که فهمیدم جو عوض شده، سکوت کردم. میدونستم وقتی لیا اینطوری ساکت میشه، یعنی یه چیزی تهِ دلش سنگینی میکنه.
لیا بعد از چند لحظه آروم گفت:
میدونی ا.ت؟ گاهی وقتا فکر میکنم ما چقدر از خودمون دور شدیم.
سرم رو تکیه دادم به مبل و پرسیدم: چطور؟
لیا انگشتش رو روی لبهی لیوان کشید و گفت:
«ما همهش داریم میدویم. تو برای بیوتیسئول، من برای اینکه دستِ راستِ تو باشم. اینقدر غرقِ موفقیت و استراتژی و اینجور چیزا شدیم که یادمون رفته آخرین باری که فقط "ا.ت" و "لیا" بودیم، نه "رئیس" و "معاون"، کی بوده.»
سکوتی کرد و ادامه داد:
گاهی دلم برای اون وقتایی تنگ میشه که نه شرکتی بود، نه فشاری. فقط دو تا دختر بودیم که میتونستیم ساعتها دربارهی هیچی حرف بزنیم و بخندیم. الان... انگار حتی وقتی داریم میخندیم هم یه گوشهی ذهنمون داره به جلسهی فردا فکر میکنه.
بهش نگاه کردم. راست میگفت. چقدر سنگین بود این اعتراف.
دستش رو گرفتم و خیلی آروم گفتم:
لیا... میدونی، شاید ما خیلی چیزا رو به دست آورده باشیم، ولی اون "خودمون" بودن، اون چیزیه که هیچوقت نباید قربانیِ این قلعههای شیشهای بشه. ممنون که امشب اومدی. ممنون که باعث شدی اون "ا.تِ" واقعی، برای چند ساعت هم که شده، دوباره نفس بکشه.
لیا لبخندِ کمرنگی زد و سرش رو گذاشت روی شونهام.
لیا: همیشه یادت باشه ا.ت، اگه یه روز این قلعه فرو ریخت، من هنوز همون لیام. همونقدر دیوونه، همونقدر کنارت.
اون لحظه، وسط اون سکوت، انگار یه پیوند محکمتر بینمون شکل گرفت. یه پیوندی که فراتر از کار و بیزنس بود؛ یه رفاقت که میدونستم توی هر طوفانی، پشت همدیگه رو خالی نمیکنیم..............
ادامه دارد............
- ۹۶۵
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط