{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{سناریوی شماره ۷ }

{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت سی و یکم ||
   نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》

باکوگو (با صدایی غیرمعمول آرام، تقریباً خنثی، اما چشمانش تیز و کاوشگر است): 
... اون ویلین دیروز. اونی که صورتت رو زخمی کرد. قدرت‌ش چی بود؟ دقیقاً چیکارت کرد؟

میدوریا (چشمانش گشاد می‌شود. دهانش نیمه‌باز می‌ماند. کاملاً غافلگیر شده. انتظار یک غرّش یا دستور تمرین را داشت، نه یک تحلیل تاکتیکی! ترکیبی از شوک، سردرگمی و کنجکاوی در چهره‌اش دیده می‌شود. لحظه‌ای طول می‌کشد تا کلمات را پیدا کند): 
اِ... اون؟ قدرت‌ش؟... اِم... چاقوهای انرژی... می‌تونست تیغه‌های نور از نوک انگشتاش بسازه... خیلی سریع بود... من... من سعی کردم با پام دفاع کنم ولی یه دفعه تغییر جهت داد و... (ناخودآگاه دست سالمش را به پانسمان روی گونه‌اش می‌زند)

باکوگو (چشمانش برق می‌زند، انگار قطعه‌ای از پازل جا افتاده. اخمش عمیق‌تر می‌شود، اما حالا نه از خشم، بلکه از تمرکز محض): 
ها. چاقوهای انرژی... تغییر جهت سریع... (چشمانش به زخم گونه‌ی میدوریا می‌افتد، سپس به دست باندپیچی شده) پس اون بریدگی‌های عمیق دستت از هموناس. احمق... دفاع با پا در برابر یه حریف چاقوبازِ سریع، مخصوصاً وقتی غافلگیر بشی، همیشه شکست خورده‌س. باید فاصله رو حفظ می‌کردی. یا با یه شیء سد می‌کردی. یا... (مکثی کوتاه، نگاهش مستقیم به میدوریا) ... اگه تنها بودی، باید فرار می‌کردی تا پشتیبان برسه.

صحنه ۵: بانداژ دوباره - لحظهٔ شگفت‌زدگی

*(...پس از تحلیل باکوگو دربارهٔ اشتباه دفاعی میدوریا در برابر چاقوباز...)*

باکوگو: 
... اگه تنها بودی، باید فرار می‌کردی تا پشتیبان برسه.

میدوریا (با چشمانی مصمم و صدایی محکم، اما بدون پرخاش): 
کاچان، من... من همهٔ اینا رو در نظر گرفتم. ولی نمیشد فرار کنم یا فاصله بگیرم. (دست سالمش را به سمت بیرون دراز می‌کند، گویی صحنه را نشان می‌دهد) مردم اونجا بودن... یه خانواده پشت ماشینشون گیر افتاده بودن. اگه اون تیغه‌های انرژی به یکی از اونا می‌خورد... (صدایش کمی می‌لرزد) مجبور بودم بایستم. خوشبختانه... خوشبختانه کسی از مردم آسیب ندید.

* سکوت *
*/سکوت ناگهانی بر فضای اتاق حاکم می‌شود. باکوگو خشک می‌زند. چشمان قرمزش که لحظه‌ای پیش پر از تحقیر بود، حالا گشاد و بی‌حرکت می‌شود و ....؟؟؟ /*
دیدگاه ها (۶)

تکپارتی

رمان یک نیمکت فاصله

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۴۴

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۹: بزرگ‌ترین خطرشب عمیق‌تر شده بود.صدای م...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط