{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و

چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد. زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست کردن استفاده می‌کرد و برای خود چای آماده می‌کرد. هر بار که او آتشی میان سنگها می‌افروخت متوجه می‌شد که یکی از سنگها مادامی که آتش روشن است سرد است اما دلیل آن را نمی‌دانست.
چند بار سعی کرد با عوض کردن جای سنگها چیزی دست‌گیرش شود اما همچنان در هر جایی که سنگ را قرار می‌داد سرد بود تا اینکه یک روز وسوسه شد تا از راز این سنگ آگاه شود. تیشه‌ای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد. آه از نهادش بر آمد. میان سنگ موجودی بسیار ریز مانند کرم زندگی می‌کرد. رو به آسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد و گفت: «خدایا، ای مهربان، تو که برای کرمی این چنین می‌اندیشی و به فکر آرامش او هستی پس ببین برای من چه کرده‌ای و من هیچگاه سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را به خود ببینم
دیدگاه ها (۳)

در اعمال حج شیطان باپوزخندی گفت : این حاجیان که به من سنگ می...

خداوندا دوستانی دارم که شایسته محبتند و یادشان مایه ارامش ،ا...

حضرت سیدالشهداء علیه السلام در دعای عرفه بعد از اون همه ثناء...

پیشاپیش عیدقربان مبارکﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻨﯿﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ، ﺗ...

عشق در دنده آخرپارت : ۳۳ صدای غرش موتور ماشین‌ها در تمام پیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط