{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خوت ومخمل

خوت ومخمل
part=۱۸
مقبره زیرزمینی – لحظاتی بعد

مین-سو بالای سر تهیونگ بود. صورتش سفید، دستش را گذاشته بود روی سینه‌اش. نبض نداشت.

مین-سو: (با صدای شکسته) تهیونگ... تهیونگ! نه... نه... تو قول دادی...

یونا: (کنارش زانو زد) مین-سو... بذار ببریمش بالا شاید...

جیمین: (آهسته) الماس روح توی سینه‌شه. اگه بمیره، الماس ناپدید می‌شه. (مکث) پس نمرده.

همه نگاه کردن به جیمین.

جیمین: الماس هنوز هست. یعنی قلبش داره می‌زنه. فقط خیلی ضعیفه.

هوک: (بلند شد) باید ببریمش بیرون. سریع.

مین-سو دست تهیونگ رو گرفت. محکم. به چهره‌اش نگاه کرد. هنوز گرم بود. هنوز نفس داشت. ضعیف، ولی داشت.

مین-سو: (اشک توی چشماش) تو نمیمیری. نمی‌ذارم.

---

🚑 بازگشت به عمارت – چند ساعت بعد

تهیونگ روی تخت بود. مین-سو کنارش نشسته بود و نبضش رو چک می‌کرد. قوی‌تر شده بود.

جیمین وارد شد. کیسه خون دستش.

جیمین: اینو بگیر. بهش بده.

مین-سو: (با تعجب) خون؟

جیمین: خون آشامه. برای برگشتن به قدرت نیاز داره. (کیسه رو داد) خودت بده بهش. به حرفش گوش میده.

مین-سو با دست لرزان، کیسه رو برد و نزدیک لبهای تهیونگ کرد. چند قطره چکید. تهیونگ غلطید. چشماش باز نشد، ولی لباش رو باز کرد.

مین-سو: آروم... بخور...

تهیونگ کم کم نوشید. رنگ صورتش برگشت.

مین-سو: (نفس راحتی) داره خوب می‌شه.

جیمین: (از در رفت، برگشت و ایستاد) مین-سو... ببخشید. بخاطر همه چیز.

مین-سو: (نگاهش کرد) نه جیمین. تو مامانم رو دوست داشتی. من رو هم. کافی بود.

جیمین در رو بست و رفت.

---

🌙 همان شب – حیاط عمارت

هوک و یونا کنار هم روی پله نشسته بودن. یونا سرش رو گذاشته بود روی شونه هوک.

یونا: هوک... اگه یه روز بری، من چیکار کنم؟

هوک: (دستش رو گذاشت روی موهاش) نمیرم.

یونا: قول میدی؟

هوک: (مکث) قول میدم.

ولی توی چشماش دروغ بود. می‌دونست چیزی حس می‌کنه. یه چیز بد. انگار دنیا داره خداحافظی می‌کنه.

یونا: (سرش رو بلند کرد) هوک... من...

هوک: (بهش نگاه کرد) می‌دونم.

یونا: چی رو می‌دونی؟

هوک: (لبخند زد – اولین بار) اینکه دوستم داری.

یونا: (با خجالت) بابا...

هوک: (بغلش کرد) منم دوست دارم. از روز اول.

یونا گریه کرد. ساکت. آروم. برای هوک. برای خودش. برای همه چیزی که می‌تونست باشه و نشد.

---

⚔️ فردا صبح – حمله نهایی

جیمین: (روی نقشه) ملکه آرا مُرد، ولی نوکتیس هنوز کاملاً بسته نشده. یه در کوچک مونده. اون در توی زیرزمین خود عمارته.

مین-سو: (با تعجب) اینجا؟ همیشه اینجا بوده؟

جیمین: آره. هوک نمی‌دونستم. (نگاه به هوک) ببخشید که نگفتم.

هوک: (سرد) بگذریم.

تهیونگ با چشمان باز بیدار شد. از تخت بلند شد. ضعیف بود، ولی روی پاهاش ایستاد.

تهیونگ: (به مین-سو) تو خوبی؟

مین-سو: (بغلش کرد) تو خوب باشی، منم خوبم.

تهیونگ: (نگاه به جیمین و هوک) بریم این در رو ببندیم.

---
دیدگاه ها (۰)

خون مخملpart=۱۹ زیرزمین عمارت – در نوکتیسنور قرمز از لای در ...

خون و مخملpart=۲۰چند روز بعد – گورستان قدیمی سئولبارون نمی‌ب...

پارت ۱۷ خون ومخمل

خون ومخملpart=۱۶همان شب – عمارت هوک، سالن اصلیهوک به حرف‌های...

حون ومخملpart =۳بازگشت به عمارت – نیمه‌شبهمه دور میز نشسته ب...

خون ومخملpart=۳بازگشت به عمارت – نیمه‌شبهمه دور میز نشسته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط