{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خون و مخمل

خون و مخمل
part=۲۰

چند روز بعد – گورستان قدیمی سئول

بارون نمی‌بارید. هوا سرد بود، ابری، انگار آسمون هم می‌دونست چی شده.

قبر هوک ساده بود. روش نوشته بودند:
«هوک – برادر، جنگجو، کسی که دیر اومد و زود رفت.»

یونا جلوی قبر ایستاده بود. جیمین یه طرف، تهیونگ و مین-سو طرف دیگه. سکوت. فقط صدای باد.

یونا: (بدون اشک) می‌دونست می‌میره. همیشه می‌دونست. ولی بازم موند.

جیمین: (آهسته) چون تو رو دوست داشت.

یونا: (به جیمین نگاه کرد) می‌دونم. (به تهیونگ) و تو رو هم دوست داشت.

تهیونگ: (اشک توی چشماش) آره. با همه وجود.

یونا: (یه انگشتر از جیبش درآورد) جیب کتش پیداش کردم. (نگاه به جیمین) بهش بده؟ یا خودم نگه دارم؟

جیمین: (دستش رو گرفت) مال خودته. اون می‌خواست تو داشته باشیش.

یونا انگشتر رو کرد توی انگشتش. بزرگ بود. چند دور چرخوند. بعد لبخند زد – غمگین، ولی واقعی.

یونا: هوک عزیز... می‌بینم چقدر برات ارزش قائلم. (به آسمون نگاه کرد) بذار یه روز خوب دیگه همدیگه رو ببینیم.

برگشت و رفت سمت ماشین.

مین-سو: (دست تهیونگ رو فشرد) خوبی؟

تهیونگ: (نگاه به قبر برادرش) نه. ولی میشم.

جیمین: (تنها مونده بود جلوی قبر) هوک... توی نوکتیس، وقتی با هم بودیم، تو می‌گفتی تنها آرزوت اینه که یک روز سرد نباشه. (مکث) حالا سرد نیست. استراحت کن.

برگشت و رفت.

---

🏚️ عمارت هوک – چند روز بعد

اتاق هوک رو خالی کرده بودن. یونا وسایلش رو برداشته بود خونه‌ی خودش. جیمین توی عمارت تنها مونده بود. تهیونگ و مین-سو طبقه بالا بودن.

مین-سو: (توی اتاقش) تهیونگ... می‌خوام یه چیزی بهت بگم.

تهیونگ: (نشسته بود کنار پنجره) بگو.

مین-سو: (رفت کنارش نشست) من... بعد از همه این ماجراها... فهمیدم چی می‌خوام.

تهیونگ: چی؟

مین-سو: (به چشاش نگاه کرد) یه زندگی ساده. بدون اسلحه، بدون الماس، بدون نوکتیس. فقط تو. فقط آرامش.

تهیونگ: (دستش رو گرفت) می‌تونم باهات بیام؟

مین-سو: (خندید – اولین بار بعد از خیلی وقت) اگه قول بدی دیگه کسی رو گاز نگیری.

تهیونگ: (خنده) قول میدم. دیگه قدرت ندارم که بخوام.

مین-سو: (بهش تکیه داد) پس بریم.

تهیونگ: کجا؟

مین-سو: یه جای آروم. شمال. کنار دریا.

تهیونگ: (موهاش رو بوسید) باشه.

---

🚪 طبقه پایین – جیمین و یونا

یونا برگشته بود. چمدون دستش.

یونا: اومدم خداحافظی.

جیمین: (نشسته بود روی مبل) کجا می‌ری؟

یونا: خونه‌ی خودم. یه زندگی تازه می‌خوام شروع کنم. (مکث) هوک دوست داشت من قوی باشم.

جیمین: قوی هستی.

یونا: (نشست کنارش) تو چی؟ چی کار می‌کنی؟

جیمین: (به سقف نگاه کرد) نمی‌دونم. تنها موندم.

یونا: (دستش رو گرفت) نه. مین-سو و تهیونگ هنوز اینجان.

جیمین: اونا هم می‌رن.

یونا: (مکث) به نظرت... هوک از اون بالا ما رو می‌بینه؟

جیمین: آره. با اون چهره همیشه عبوسش.

یونا: (خندید) آره. دقیقاً.

بلند شد. رفت سمت در. ایستاد.

یونا: جیمین... اگه یه روز تنهایی شدی، بیا خونه‌ی من. قهوه درست می‌کنم. تلخ.

جیمین: (لبخند زد) باشه.

یونا رفت.

---

🌊 چند روز بعد – شمال سئول، نزدیک دریا

تهیونگ و مین-سو توی یه خونه کوچیک نزدیک ساحل بودن. ساده، سفید، با یه پنجره بزرگ رو به دریا.

مین-سو: (صبح زود، کنار پنجره) هوا روشن شده. بیا ببین.

تهیونگ: (خواب‌آلود) بیا پیش من. سرده.

مین-سو: (رفت کنارش روی تخت) تهیونگ...

تهیونگ: جان؟

مین-سو: دیگه هیچ کدوم از اون آدما نیستیم. من دیگه الماس توی سینه ندارم. تو دیگه خون‌آشام نیستی.

تهیونگ: (دستش رو گذاشت روی گونه‌اش) ولی هنوز همدیگه رو دوست داریم.

مین-سو: (چشماش خیس شد) آره.

تهیونگ: (لبخند زد) پس تموم شد.

مین-سو: تموم شد. (نزدیکتر شد) شروع شد.

بوسیدش. آروم. نه مثل بوسه‌های فیلمی. مثل بوسه‌ی آدمایی که تازه رسیده بودن به آرامش.

خورشید اومد بالا.

---

🖤
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

عشق ممنوع part=۳(سالن ورزشی مدرسه – بعد از ظهر)صدای کفش‌های ...

عشق ممنوع part =۴(چند روز بعد – حیاط مدرسه، بعد از ظهر)آسمون...

خون مخملpart=۱۹ زیرزمین عمارت – در نوکتیسنور قرمز از لای در ...

خوت ومخملpart=۱۸مقبره زیرزمینی – لحظاتی بعدمین-سو بالای سر ت...

خون ومخملPart=۱۳عمارت – شبجیمین دم در منتظر بود. مین-سو پیاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط