خون مخمل
خون مخمل
part=۱۹
زیرزمین عمارت – در نوکتیس
نور قرمز از لای در میاومد. صدای جیغ و باد. ملکه آرا رفته بود، ولی انرژی نوکتیس هنوز زنده بود.
جیمین: تنها راه بستنش، نابود کردن الماس روحه. با قلب یه خونآشام اصیل.
تهیونگ: (جلو رفت) من میرم.
هوک: (دستش رو گرفت) نه... من میرم.
تهیونگ: تو اصیل نیستی. نمیتونی. (نگاه به مین-سو) من تنها کسیام.
مین-سو: (گریه کرد) نه... تو برگشتی. نمیذارم دوباره بمیری.
تهیونگ: (دستش رو روی گونهاش گذاشت) نمیمیرم. قول میدم. (به جیمین) اگه الماس نابود بشه، نوکتیس میمیره. من چی میشم؟
جیمین: (مکث) ضعیف. مثل یه آدم معمولی. دیگه هیچ قدرت خونآشامی نداری.
تهیونگ: (خندید) حتی بهتر.
رفت سمت در. مین-سو دوید بغلش کرد.
مین-سو: منتظرتم.
تهیونگ: (بوسیدش – یه بوسه آروم، خیس از اشک) حتماً.
وارد در شد. نور قرمز بلعیدش.
ناگهان، هوک هم دوید سمت در.
یونا: (جیغ زد) هوک! نه!
هوک: (برنگشت) اون برادرمه. تنها نیست.
رفت تو.
یونا خواست بره دنبالش. جیمین جلوش رو گرفت.
جیمین: (با بغض) اگه بری، فداکاری بیفایده میشه.
یونا: (روی زمین افتاد) هووووک!
زمین لرزید. نور قرمز کم شد. بعد خاموش. در بسته شد. سکوت.
جیمین: (نفس نفس) تموم شد.
در دوباره باز شد. تهیونگ افتاد بیرون. خسته، زخمی، ولی زنده. هوک رو هم با خودش آورده بود. هوک بیهوش بود.
مین-سو: (دوید سمت تهیونگ) هوک! هوک چطوره؟
تهیونگ: (نفس نفس) الماس نابود شد. نوکتیس تموم شد. ولی هوک... (به برادرش نگاه کرد) هوک از خودش گذشت. اون انرژی نوکتیس رو جذب کرد تا من بتونم الماس رو بشکنم.
جیمین: (کنار هوک زانو زد) هوک... چشاتو باز کن.
هوک چشم باز کرد. ضعیف. خسته.
هوک: (آهسته) جیمین... تو بهترین دوستم بودی باوووو...
جیمین: (بغض کرد) هنوز هم هستم. بمون.
هوک: (دست یونا رو گرفت) برات یه سورپرایز گذاشتم... توی جیب کتم...
یونا: (با گریه) چی؟
هوک: (لبخند زد) انگشتر خریدم... برات... میخواستم بپرسم... ولی دیگه...
چشماش بسته شد. دستش افتاد.
یونا: (جیغ زد) هوووووک! نه! نه! بیدار شو!
جیمین: (نبض گرفت) نبض نداره.
همه ساکت شدن. یونا صورتش رو گذاشت روی سینه هوک و گریه کرد.
مین-سو بغض کرد. تهیونگ ستون شد. برادرش رفته بود.
یونا: (با خونسردیِ عجیب) قشنگ مرد، نه؟ (به دیگران نگاه کرد) مثل قهرمانای فیلما.
جیمین: (اشک میریخت) آره... مثل هیچکس.
---
ادامه دارد...
part=۱۹
زیرزمین عمارت – در نوکتیس
نور قرمز از لای در میاومد. صدای جیغ و باد. ملکه آرا رفته بود، ولی انرژی نوکتیس هنوز زنده بود.
جیمین: تنها راه بستنش، نابود کردن الماس روحه. با قلب یه خونآشام اصیل.
تهیونگ: (جلو رفت) من میرم.
هوک: (دستش رو گرفت) نه... من میرم.
تهیونگ: تو اصیل نیستی. نمیتونی. (نگاه به مین-سو) من تنها کسیام.
مین-سو: (گریه کرد) نه... تو برگشتی. نمیذارم دوباره بمیری.
تهیونگ: (دستش رو روی گونهاش گذاشت) نمیمیرم. قول میدم. (به جیمین) اگه الماس نابود بشه، نوکتیس میمیره. من چی میشم؟
جیمین: (مکث) ضعیف. مثل یه آدم معمولی. دیگه هیچ قدرت خونآشامی نداری.
تهیونگ: (خندید) حتی بهتر.
رفت سمت در. مین-سو دوید بغلش کرد.
مین-سو: منتظرتم.
تهیونگ: (بوسیدش – یه بوسه آروم، خیس از اشک) حتماً.
وارد در شد. نور قرمز بلعیدش.
ناگهان، هوک هم دوید سمت در.
یونا: (جیغ زد) هوک! نه!
هوک: (برنگشت) اون برادرمه. تنها نیست.
رفت تو.
یونا خواست بره دنبالش. جیمین جلوش رو گرفت.
جیمین: (با بغض) اگه بری، فداکاری بیفایده میشه.
یونا: (روی زمین افتاد) هووووک!
زمین لرزید. نور قرمز کم شد. بعد خاموش. در بسته شد. سکوت.
جیمین: (نفس نفس) تموم شد.
در دوباره باز شد. تهیونگ افتاد بیرون. خسته، زخمی، ولی زنده. هوک رو هم با خودش آورده بود. هوک بیهوش بود.
مین-سو: (دوید سمت تهیونگ) هوک! هوک چطوره؟
تهیونگ: (نفس نفس) الماس نابود شد. نوکتیس تموم شد. ولی هوک... (به برادرش نگاه کرد) هوک از خودش گذشت. اون انرژی نوکتیس رو جذب کرد تا من بتونم الماس رو بشکنم.
جیمین: (کنار هوک زانو زد) هوک... چشاتو باز کن.
هوک چشم باز کرد. ضعیف. خسته.
هوک: (آهسته) جیمین... تو بهترین دوستم بودی باوووو...
جیمین: (بغض کرد) هنوز هم هستم. بمون.
هوک: (دست یونا رو گرفت) برات یه سورپرایز گذاشتم... توی جیب کتم...
یونا: (با گریه) چی؟
هوک: (لبخند زد) انگشتر خریدم... برات... میخواستم بپرسم... ولی دیگه...
چشماش بسته شد. دستش افتاد.
یونا: (جیغ زد) هوووووک! نه! نه! بیدار شو!
جیمین: (نبض گرفت) نبض نداره.
همه ساکت شدن. یونا صورتش رو گذاشت روی سینه هوک و گریه کرد.
مین-سو بغض کرد. تهیونگ ستون شد. برادرش رفته بود.
یونا: (با خونسردیِ عجیب) قشنگ مرد، نه؟ (به دیگران نگاه کرد) مثل قهرمانای فیلما.
جیمین: (اشک میریخت) آره... مثل هیچکس.
---
ادامه دارد...
- ۷۷۸
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط