نمیخواهم قدرم را بدانید; بعد از روزها و ماهها و سالها بعد
نمیخواهم قدرم را بدانید; بعد از روزها و ماهها و سالها بعد از جدایی و تنهایی...
نمیخواهم مدتها پس از عادت کردن به تنهایی دوباره به سراغم بیایید و بگویید که هیچ کس مثل تو نبود و نشد...
نمیخواهم بعد از له شدنم، بعد از به سنگ خوردنتان، بعد از بی حرمت شدن عشق، بعد از ماهها و سالها دست دیگران را گرفتن و بعد از دیر شدن; با بوی نفس و عطر دیگری به سراغ دستانم بیایید...
اگر عشق بود به آسانی نمیرفتید...
اگر عشق بود دستان دیگری را جایگزین دستانم نمیکردید...
به حرمت عشق دیگر نمیخواهم اینگونه بازگشت را...
زمانی که میخواستم و حرمت داشتم قدر میدانستید و بهترینم میدانستید...
"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..."
نمیخواهم مدتها پس از عادت کردن به تنهایی دوباره به سراغم بیایید و بگویید که هیچ کس مثل تو نبود و نشد...
نمیخواهم بعد از له شدنم، بعد از به سنگ خوردنتان، بعد از بی حرمت شدن عشق، بعد از ماهها و سالها دست دیگران را گرفتن و بعد از دیر شدن; با بوی نفس و عطر دیگری به سراغ دستانم بیایید...
اگر عشق بود به آسانی نمیرفتید...
اگر عشق بود دستان دیگری را جایگزین دستانم نمیکردید...
به حرمت عشق دیگر نمیخواهم اینگونه بازگشت را...
زمانی که میخواستم و حرمت داشتم قدر میدانستید و بهترینم میدانستید...
"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..."
- ۳۱۷
- ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط