{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قدیما یه شاگرد کفاشی بود هر روز میرفت لب رودخونه چرم میشس

قدیما یه شاگرد کفاشی بود هر روز میرفت لب رودخونه چرم میشست برای کفش درست کردن.

اوستاش هر روز قبل رفتن بهش سیلی میزد میگفت اینو میزنم تا چرم رو آب نبره، یه روز شاگرد داشت میشُست که چرم رو آب برد، با خودش گفت اوستا هر روز به من چَک میزد که آب نبره چرم رو، الان بفهمه قطعا زنده م نمیذاره، با ترس و لرز رفت و هرجوری بود به اوستاش گفت جریان رو، ولی اوستاش گفت باشه عیب نداره، شاگرد با تعجب پرسید نمیزنیم؟ اوستاش گفت من میزدم که چرم رو آب نبره، الان که آب برده دیگه فایده ای نداره.

زندگیم همینه، تمام تلاش‌تون رو بکنید چرم رو آب نبره، وقتی چرمتون رو آب برد دیگه فایده نداره، حرص نخورید
🍃💐🍃
#زیبا
دیدگاه ها (۴)

دلم برای حماقتهای هفده هجده سالگیم تنگ شده!!برای وقتهایی که ...

#خاص

♡کاش لیــلے ، خبر از♡ درد دل مــجــنـــون داشت♡شهر دلدادگی ا...

به چشم هایم که چشم می دوخت...نفسم می بُرید...بعدها فهمیدم......

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 86・⁠]⁠ᕗصبح داغون رفتم کنار ر...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝟎همجا سکوت رو حکم کرده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط