پارت
پارت ۲۷
ددی_شوگره_اجباری من
عاجوما:: جیمین پسرم
جیمین:: ها؟!
عاجوما:: میخوای...
جیمین:: اگه راجب سانامیه لطفا چیزی نگو
عاجوما:: باشه...نمیگم
سانو:: من اومدم
عاجوما:: برو بخواب
سانو:: تازه ساعت ۹ شده ولم کن
عاجوما:: باشه
جیمین:: این تلویزیونم چیزی نداره...
سانو:: حوصلت ب چخ رف؟!
سانو با دیدن اخمای جیمین ساکت شد...
سانو:: م..میرم بخوابم
جیمین ویو:
خدا لعنتت کنه سانامی الان باید ناقص باشی...
جیمین ب سانامی نیاز داشت ،خیلی دلش میخواست ب فاکش بده اما حالا حالاها نمیتونست...
عاجوما:: فردا سانامیو بازم میبرم دکتر ببینم بهتر شده یا ن
جیمین:: هیجایی نمیره
عاجوما:: ببین اون باید خوب بشه
جیمین:: اون دختره هرزه اصلا مهم نیست...مثل بقیه برده ها بلاخره خلاص میشه
عاجوما:: جیمین آخه این چ طرز حرف زدنه؟! دلت یکم بسوزه...اون الان شبیح بچگیاته...بی پدر و مادر...غمگین...افسرده و تنها...حتی..
جیمین:: اه بس کن توئم
جیمین پا شد و رفت سمت اتاق سانامی...
درو باز کرد و رفت داخل
دید خابیده...
رفت از نزدیک نگاهش کرد...
گونه هاش خیسه اشک بود...
دهن سانامی داشت باز میشد انگار میخواست چیزی بگه تو خاب...
جیمین با دقت بهش نزدیک تر شد ببینه چی میخواد بگه...
سانامی:: م..مامانی،ل..لطفا منم باخودت ببر..م..من دیگه تحمل عذاب کشیدنو ندارم...
جیمین یاد بچگیاش افتاد...
تو ذهن جیمین ک یاد بچگیش افتاد😘😂:
جیمین:: عاجوماااا
عاجوما:: جانم؟!
جیمین:: مامانمو بهم بده...من میخام باهاش برم...دیگه نمیخوام بهونه بگیرم ک پیش تو بمونم الان میخام برممممم
عاجوما:: ع..عزیزم مامانت رفت تو اسمونا..دیگه نیست🥺
خب پایان فکرای جیمین...
جیمین ب خودش اومد خاست بلند شه...فاصله چهرش با سانامی چند ثانت بود...
یهو سانامی بلند شد و با دیدن جیمین جیغ کشید...
سانامی:: جییییییغغغغغغ کمککککککککککککککککککککک
عاجوما و سانو پریدن تو اتاق...
عاجوما:: چ..چیشدددد؟؟؟!!!
جیمین:: هیچی بابا داشتم نگاش میکردم یهو بیدار شد جیغ کشید
سانو:: حتما فک کرد جن بالا سرشه🤣🤣
جیمین:: تو یکی خفه شو وگرنه...
عاجوما:: بسهههه...سانو گمشو بریم
سانو:: باشه🥺
عاجوما و سانو رفتن...
جیمین:: چت بود؟!
سانامی:: ب..ببخشید🥺🥺
جیمین:: بازم با همون نگاه چندشت زل زدی؟؟!!
سانامی:: خو چیکار کنممممم
جیمین چیزی نگفت و رفت بیرون...
ددی_شوگره_اجباری من
عاجوما:: جیمین پسرم
جیمین:: ها؟!
عاجوما:: میخوای...
جیمین:: اگه راجب سانامیه لطفا چیزی نگو
عاجوما:: باشه...نمیگم
سانو:: من اومدم
عاجوما:: برو بخواب
سانو:: تازه ساعت ۹ شده ولم کن
عاجوما:: باشه
جیمین:: این تلویزیونم چیزی نداره...
سانو:: حوصلت ب چخ رف؟!
سانو با دیدن اخمای جیمین ساکت شد...
سانو:: م..میرم بخوابم
جیمین ویو:
خدا لعنتت کنه سانامی الان باید ناقص باشی...
جیمین ب سانامی نیاز داشت ،خیلی دلش میخواست ب فاکش بده اما حالا حالاها نمیتونست...
عاجوما:: فردا سانامیو بازم میبرم دکتر ببینم بهتر شده یا ن
جیمین:: هیجایی نمیره
عاجوما:: ببین اون باید خوب بشه
جیمین:: اون دختره هرزه اصلا مهم نیست...مثل بقیه برده ها بلاخره خلاص میشه
عاجوما:: جیمین آخه این چ طرز حرف زدنه؟! دلت یکم بسوزه...اون الان شبیح بچگیاته...بی پدر و مادر...غمگین...افسرده و تنها...حتی..
جیمین:: اه بس کن توئم
جیمین پا شد و رفت سمت اتاق سانامی...
درو باز کرد و رفت داخل
دید خابیده...
رفت از نزدیک نگاهش کرد...
گونه هاش خیسه اشک بود...
دهن سانامی داشت باز میشد انگار میخواست چیزی بگه تو خاب...
جیمین با دقت بهش نزدیک تر شد ببینه چی میخواد بگه...
سانامی:: م..مامانی،ل..لطفا منم باخودت ببر..م..من دیگه تحمل عذاب کشیدنو ندارم...
جیمین یاد بچگیاش افتاد...
تو ذهن جیمین ک یاد بچگیش افتاد😘😂:
جیمین:: عاجوماااا
عاجوما:: جانم؟!
جیمین:: مامانمو بهم بده...من میخام باهاش برم...دیگه نمیخوام بهونه بگیرم ک پیش تو بمونم الان میخام برممممم
عاجوما:: ع..عزیزم مامانت رفت تو اسمونا..دیگه نیست🥺
خب پایان فکرای جیمین...
جیمین ب خودش اومد خاست بلند شه...فاصله چهرش با سانامی چند ثانت بود...
یهو سانامی بلند شد و با دیدن جیمین جیغ کشید...
سانامی:: جییییییغغغغغغ کمککککککککککککککککککککک
عاجوما و سانو پریدن تو اتاق...
عاجوما:: چ..چیشدددد؟؟؟!!!
جیمین:: هیچی بابا داشتم نگاش میکردم یهو بیدار شد جیغ کشید
سانو:: حتما فک کرد جن بالا سرشه🤣🤣
جیمین:: تو یکی خفه شو وگرنه...
عاجوما:: بسهههه...سانو گمشو بریم
سانو:: باشه🥺
عاجوما و سانو رفتن...
جیمین:: چت بود؟!
سانامی:: ب..ببخشید🥺🥺
جیمین:: بازم با همون نگاه چندشت زل زدی؟؟!!
سانامی:: خو چیکار کنممممم
جیمین چیزی نگفت و رفت بیرون...
- ۳۶.۳k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط