{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ترانه ای روی زمین افتاده بود. قناری کوچکی آن را برداشت و

ترانه ای روی زمین افتاده بود. قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت.
ترانه در قناری جاری شد. با او درآمیخت. ترانه آب شد. ترانه خون شد. ترانه نفس شد و زندگی.
قناری ترانه را سر داد. ترانه از گلوی قناری به اوج رسید. ترانه معنا یافت. ترانه جان گرفت.
قناری، نیز و همه دانستند که از این پس ترانه بودن است
ترانه هستی هست
ترانه جان قناری است
و..........
ایمان، ترانه آدمی ست.
قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان
دیدگاه ها (۱)

با نگاهت می شود یک آسمان را آب داد بوسه بر لب های نرم و روشن...

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد ...

گفت: چی؟گفتم: تله پاتیگفت: این دیگه چیه؟گفتم: اینکه آدما با ...

این سماور جوش است پس چرا می گفتی دیگر این خاموش است؟ باز لبخ...

به‌جهت این مصیبت‌های جانسوز و این داغِ بی‌انتها، به پیشگاه ح...

ای ماهِ در خون تپیده، ای ستونِ خیمه‌ی جان‌های بی‌قرار...کجای...

مالِ منپارت ۱۰ | شکستن سکوتسه روز...از فرار ژولیت گذشته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط