مالِ من
مالِ من
پارت ۱۰ | شکستن سکوت
سه روز...
از فرار ژولیت گذشته بود.
...
عمارت...
ساکتتر از همیشه بود.
...
ژولیت دیگر حرف نمیزد.
...
لینو هم...
کمتر از قبل داخل عمارت دیده میشد.
...
از صبح...
برای یک مأموریت رفته بود.
...
غروب...
درِ عمارت با شدت باز شد.
بــــوم!
...
همهی خدمتکارها...
بیاختیار از جا پریدند.
...
لینو برگشته بود.
...
کت مشکیاش خاکی شده بود.
...
موهایش بههم ریخته بودند.
...
رگهای گردنش بیرون زده بود.
...
چشمهایش...
از همیشه تیرهتر بودند.
...
هیچکس جرئت نکرد حتی سلام کند.
...
همه راه را برایش باز کردند.
...
ژولیت از داخل آشپزخانه بیرون آمد.
...
همین که چشمش به لینو افتاد...
بیاختیار یک قدم عقب رفت.
...
لینو همان لحظه نگاهش را به او دوخت.
...
«اینجا...»
...
«چی کار میکنی؟»
...
ژولیت آرام گفت:
«فقط...»
...
«آب میخواستم.»
...
لینو چیزی نگفت.
...
به سمت میز رفت.
...
یک لیوان آب برداشت.
...
اما...
همان لحظه تلفنش زنگ خورد.
...
چند ثانیه به تماس گوش داد.
...
چشمهایش تیرهتر شدند.
...
تماس را قطع کرد.
...
زیر لب گفت:
«احمقها...»
...
ژولیت خیلی آرام پرسید:
«اتفاقی افتاده؟»
...
همین یک جمله...
انگار آخرین قطره بود.
...
لینو ناگهان برگشت.
...
«لازم نیست...»
...
«تو چیزی بدونی!»
...
با تمام قدرت...
لیوان را به سمت زمین کوبید.
...
صدای شکستن شیشه...
کل سالن را پر کرد.
...
تکههای شیشه...
به همهطرف پخش شدند.
...
ژولیت از ترس...
یک قدم عقب رفت.
...
اما...
یکی از تکههای بزرگ شیشه...
مستقیم داخل پای برهنهاش فرو رفت.
...
«آخ...»
...
تعادلش را از دست داد.
...
روی زمین نشست.
...
خون...
آرام روی سرامیک سفید جاری شد.
...
تمام سالن...
در سکوت فرو رفت.
...
لینو...
همانجا خشک شد.
...
نگاهش...
بین شیشههای شکسته...
و خون روی زمین...
میچرخید.
...
چند ثانیه...
حتی نفس هم نکشید.
...
بعد...
با عجله خودش را به ژولیت رساند.
...
روی زانو نشست.
...
«حرکت نکن.»
...
ژولیت از درد اشک میریخت.
...
«دستم...»
...
«نه...»
...
«پام...»
...
لینو بدون اینکه حرفی بزند...
پارچهی سفید روی میز را برداشت.
...
آرام...
دورش پیچید.
...
بعد...
با دقت...
تکهی شیشه را بیرون کشید.
...
ژولیت از درد...
چشمهایش را بست.
...
اشکش روی گونههایش سرازیر شد.
...
لینو فقط زیر لب گفت:
«لعنت...»
...
برای اولین بار...
صدایش...
از عصبانیت نبود.
...
از ترس بود.
...
او...
قصد نداشت آسیبی به ژولیت بزند.
...
اما...
این اتفاق...
افتاده بود.
...
چند دقیقه بعد...
ژولیت را در آغوشش بلند کرد.
...
همهی خدمتکارها...
فقط نگاه میکردند.
...
هیچکس...
تا آن روز...
رئیس را...
اینقدر آشفته ندیده بود.
پارت ۱۰ | شکستن سکوت
سه روز...
از فرار ژولیت گذشته بود.
...
عمارت...
ساکتتر از همیشه بود.
...
ژولیت دیگر حرف نمیزد.
...
لینو هم...
کمتر از قبل داخل عمارت دیده میشد.
...
از صبح...
برای یک مأموریت رفته بود.
...
غروب...
درِ عمارت با شدت باز شد.
بــــوم!
...
همهی خدمتکارها...
بیاختیار از جا پریدند.
...
لینو برگشته بود.
...
کت مشکیاش خاکی شده بود.
...
موهایش بههم ریخته بودند.
...
رگهای گردنش بیرون زده بود.
...
چشمهایش...
از همیشه تیرهتر بودند.
...
هیچکس جرئت نکرد حتی سلام کند.
...
همه راه را برایش باز کردند.
...
ژولیت از داخل آشپزخانه بیرون آمد.
...
همین که چشمش به لینو افتاد...
بیاختیار یک قدم عقب رفت.
...
لینو همان لحظه نگاهش را به او دوخت.
...
«اینجا...»
...
«چی کار میکنی؟»
...
ژولیت آرام گفت:
«فقط...»
...
«آب میخواستم.»
...
لینو چیزی نگفت.
...
به سمت میز رفت.
...
یک لیوان آب برداشت.
...
اما...
همان لحظه تلفنش زنگ خورد.
...
چند ثانیه به تماس گوش داد.
...
چشمهایش تیرهتر شدند.
...
تماس را قطع کرد.
...
زیر لب گفت:
«احمقها...»
...
ژولیت خیلی آرام پرسید:
«اتفاقی افتاده؟»
...
همین یک جمله...
انگار آخرین قطره بود.
...
لینو ناگهان برگشت.
...
«لازم نیست...»
...
«تو چیزی بدونی!»
...
با تمام قدرت...
لیوان را به سمت زمین کوبید.
...
صدای شکستن شیشه...
کل سالن را پر کرد.
...
تکههای شیشه...
به همهطرف پخش شدند.
...
ژولیت از ترس...
یک قدم عقب رفت.
...
اما...
یکی از تکههای بزرگ شیشه...
مستقیم داخل پای برهنهاش فرو رفت.
...
«آخ...»
...
تعادلش را از دست داد.
...
روی زمین نشست.
...
خون...
آرام روی سرامیک سفید جاری شد.
...
تمام سالن...
در سکوت فرو رفت.
...
لینو...
همانجا خشک شد.
...
نگاهش...
بین شیشههای شکسته...
و خون روی زمین...
میچرخید.
...
چند ثانیه...
حتی نفس هم نکشید.
...
بعد...
با عجله خودش را به ژولیت رساند.
...
روی زانو نشست.
...
«حرکت نکن.»
...
ژولیت از درد اشک میریخت.
...
«دستم...»
...
«نه...»
...
«پام...»
...
لینو بدون اینکه حرفی بزند...
پارچهی سفید روی میز را برداشت.
...
آرام...
دورش پیچید.
...
بعد...
با دقت...
تکهی شیشه را بیرون کشید.
...
ژولیت از درد...
چشمهایش را بست.
...
اشکش روی گونههایش سرازیر شد.
...
لینو فقط زیر لب گفت:
«لعنت...»
...
برای اولین بار...
صدایش...
از عصبانیت نبود.
...
از ترس بود.
...
او...
قصد نداشت آسیبی به ژولیت بزند.
...
اما...
این اتفاق...
افتاده بود.
...
چند دقیقه بعد...
ژولیت را در آغوشش بلند کرد.
...
همهی خدمتکارها...
فقط نگاه میکردند.
...
هیچکس...
تا آن روز...
رئیس را...
اینقدر آشفته ندیده بود.
- ۲۴۲
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط