#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت:³³
ات به سمت هتل حرکت کرد تا به ساختمون بیرونی یه هتل رسید ، به هتل ابتدایی و نسبتا خراب .
داخل شد و به سمت پذیرش حرکت کرد.
-سلام خوشآمدید چطور میتونم کمکتون کنم؟
ات به دور تا دور لابی هتل که بیشتر شبیه یه اتاق کوچک بود نگاه کرد و رو به پذیرش کرد و آروم لب زد
ات: برای چند روزی میخوام اینجا اقامت داشته باشم
پذیرش دار روی کیبورد چند کلیک کرد و درحالی که به مانیتور کامپیوتر خیره مونده بود گفت
-چند شب؟ یه اتاق توی طبقه ۴ خالی هست
ات با مکث گفت
ات: شاید ۳ شب...
و زمزمه وار جوری که خودش فقط شنید گفت « البته اگر بتونم دووم بیارم»
چند لحظه گذشت که پذیرش دوباره از جاش برخاست و با دست به طرفی از لابی اشاره کرد
- چمدون و به آقای لی تحویل بدید و از اسانسور بالا برید
ات با صدایی که به زور شنید نمیشد گفت
ات: هیچ وسیلهای ندارم
خانم تقریبا جوون پذیرش با تعجب به دور تا دور ات نگاه کرد و با همون تعجب صندلی رو جلو کشید و دوباره نشست
-خیلی خب...
کلیدی از پشتش برداشت و به سمت ات گرفت
-بفرمایید
ات سری تکون داد و کلید رو تحویل گرفت، تشکری کرد و سمت آسانسور حرکت کرد وقتی در آسانسور باز شد واردش شد.
آسانسور با سنگ طلایی و شیشه کاری تزئین شده بود . ات دکمه ۴ رو فشار داد و منتظر موند تا برسه
چند ثانیه گذشت که صدای زنی گفت
-طبقه چهارم
و در باز شد
ات نگاهی به کلید انداخت یه سختی میشد عدد ۳۱ رو روی کلید خوند. توی طبقه ک هبه راهروی طولانی داشت دنبال اتاق ۳۱ گشت تا بلاخره آخر راهرو یه اتاق با شماره ۳۱ دید. خیلی آروم کلید تو داخل قفل کرد و اونو چرخوند و در باز شد.
ات دستگیره توپی مانند در رو چرخوند و وارد اتاق شد.
دانل اتاق محیط قدیمی داشت و فقط یه تخت با پتوی قرمز وسط اتاق بود.
دخترک خودش رو روی تخت پرت کرد و آروم خودش رو به دنیای رویا سپرد...
بچه ها خیییلی ببخشید یه پارت گذاشتم سرم خیلی شلوغه بقیشو بنویسم ک چند پارتی براتون بنویسم
ولی اینم حمایت شه😭💜
درک کنیدددد🫠🛐💘
پارت:³³
ات به سمت هتل حرکت کرد تا به ساختمون بیرونی یه هتل رسید ، به هتل ابتدایی و نسبتا خراب .
داخل شد و به سمت پذیرش حرکت کرد.
-سلام خوشآمدید چطور میتونم کمکتون کنم؟
ات به دور تا دور لابی هتل که بیشتر شبیه یه اتاق کوچک بود نگاه کرد و رو به پذیرش کرد و آروم لب زد
ات: برای چند روزی میخوام اینجا اقامت داشته باشم
پذیرش دار روی کیبورد چند کلیک کرد و درحالی که به مانیتور کامپیوتر خیره مونده بود گفت
-چند شب؟ یه اتاق توی طبقه ۴ خالی هست
ات با مکث گفت
ات: شاید ۳ شب...
و زمزمه وار جوری که خودش فقط شنید گفت « البته اگر بتونم دووم بیارم»
چند لحظه گذشت که پذیرش دوباره از جاش برخاست و با دست به طرفی از لابی اشاره کرد
- چمدون و به آقای لی تحویل بدید و از اسانسور بالا برید
ات با صدایی که به زور شنید نمیشد گفت
ات: هیچ وسیلهای ندارم
خانم تقریبا جوون پذیرش با تعجب به دور تا دور ات نگاه کرد و با همون تعجب صندلی رو جلو کشید و دوباره نشست
-خیلی خب...
کلیدی از پشتش برداشت و به سمت ات گرفت
-بفرمایید
ات سری تکون داد و کلید رو تحویل گرفت، تشکری کرد و سمت آسانسور حرکت کرد وقتی در آسانسور باز شد واردش شد.
آسانسور با سنگ طلایی و شیشه کاری تزئین شده بود . ات دکمه ۴ رو فشار داد و منتظر موند تا برسه
چند ثانیه گذشت که صدای زنی گفت
-طبقه چهارم
و در باز شد
ات نگاهی به کلید انداخت یه سختی میشد عدد ۳۱ رو روی کلید خوند. توی طبقه ک هبه راهروی طولانی داشت دنبال اتاق ۳۱ گشت تا بلاخره آخر راهرو یه اتاق با شماره ۳۱ دید. خیلی آروم کلید تو داخل قفل کرد و اونو چرخوند و در باز شد.
ات دستگیره توپی مانند در رو چرخوند و وارد اتاق شد.
دانل اتاق محیط قدیمی داشت و فقط یه تخت با پتوی قرمز وسط اتاق بود.
دخترک خودش رو روی تخت پرت کرد و آروم خودش رو به دنیای رویا سپرد...
بچه ها خیییلی ببخشید یه پارت گذاشتم سرم خیلی شلوغه بقیشو بنویسم ک چند پارتی براتون بنویسم
ولی اینم حمایت شه😭💜
درک کنیدددد🫠🛐💘
- ۲۱۱
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط