{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:40

نگاهی به ساعت موبایلش انداخت ... و با یادآوری اینکه امروز چقدر کار سرش ریخته پشیمون شد ... رو برگردوند بره .....

اما بازم دو دل سر جاش ایستاد ... صداهای تو سرش بیخیالش نمی شدن

« فقط از دور میبینمش ...اگه ببینم سالم و خوشحاله فکرش دست از سرم برمیداره
تصوير لعنتی وحشت زده ش از ذهنم پاک میشه ...
باید با چشمای خودم ببینم که تو حالت عادی چه بچه ی سرزنده و بازیگوشیه .....
من که تا اینجا اومدم ... فقط میبینمش و میرم ... »

جای تعجب هم نداشت ... از لحظه ای که اون بچه رو دیده بود چهره ش از جلو چشمش کنار نمیرفت ...

تنها چیزی که بعد از سالها تونسته بود
وجدان تهیونگ رو هدف قرار بده اول مظلومیت و کم حرفی هیزل بود و بعد از هیزل چهره ی مبهوت اون دختر که بی صدا به هیولای روبه روش
خیره شده بود...

پشت دیوار ایستاد و با یه نفس عمیق تمام دانش آموزای بازیگوش توی حیاط رو از نظر گذروند ...

بدبختانه چیزی نزدیک به صد تا دختر بچه دید که همشون تو اون یونیفرمای سرمه ای شبیه به هم بودن

پیدا کردن لیانا بین اون همه دختر و پسر بازیگوش مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاه بود ...

با دقت دنبال نشونه ی کوچیکی از لیانا میگشت
اما با توجه به زمان کمی که داشت بی فایده به نظر میرسید .....

بیخیال شد و راهشو کشید سمت در ... همونطور که راه میرفت، گوشه ی حیاط ،رو به نیمکت کوچیک ، دختر بچه ی سربه زیری رو دید که دستای کوچیکشو به هم قفل کرده بود .... و کتونی های سفید شو آروم تو هوا تكون میداد

موهای بلندش دو طرف شونه هاش ریخته بودن
حتی یه نگاه به چهره ی زیبا و ظریفش کافی بود تا تشخیص بده اون لیاناست

تهیونگ با پیدا کردنش ناخودآگاه تک خنده ای کرد و بدنشو کاملا سمتش چرخوند.

اما بلافاصله خندش رو لبش خشکید


ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🐾

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۷)

My professor Chapter:2Part:41چرا انقد غمگین بودچرا هیچ حرومز...

My professor Chapter:2Part:42قلب هیزل هری ریخت و سرشو با لبخ...

My professor Chapter:2Part:39هیزل چشماشو باز کرد و نگران و غ...

My professor Chapter:2Part:38دست خیس دختر از دست جونگ کوک لی...

My professor Chapter:2Part:36جونگ کوک اخماشو تو هم داد جونگ‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط