{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:39


هیزل چشماشو باز کرد و نگران و غم زده به نیم رخ مرد خیره شد
خواست چیزی بگه اما پشیمون شد شاید بهتر بود مثل دفعه های قبل که از خواب پریده ،بود جونگ کوک نفهمه که بیداره .

جونگ کوک بدون اینکه چشماشو سمت هیزل بچرخونه سنگینی نگاهشو رو خودش حس کرد ... و خیره به همون نقطه با لحن آرومش گفت :

جونگ‌کوک :گوشم با توعه امیدم.

قلب دختر لرزيد ...
الحق که اون مرد مثل شاهین به همه چی دید داشت !
یه شاهین تنها که به طرز عجیبی نسبت به چیزایی که میبینه و میفهمه ساکته

هیزل یکم جابجا شد تا دقیق تر صورت جونگ کوک رو ببینه

هیزل:هر بار چشممو باز کردم بیدار بودی ... چرا نمیخوابی؟ ..

جونگ کوک نفسشو با تک خنده ی ارومی بیرون داد .....

جونگ‌کوک :شبای مهم زندگیم خوابم نمیبره

هیزل لباشو رو هم فشار داد

هیزل :و من تو مهم ترینش عین خرس خوابیدم ....ما مثل هم نیستیم .....

جونگ کوک تک خنده ی دیگه ای کرد
پیشونی دختر رو بوسید و تو بغلش فشارش داد

جونگ‌کوک :با اون همه اذیتی که من کردم یه هفته ای رو باید به بدنت مرخصی بدی برگرده به روال عادیش خواب که چیزی نیست...

هیزل:نگرانتم جونگ کوک ... نکنه از کم خوابی تو مراسم حالت بد شه

جئون آروم زمزمه کرد :

جونگ‌کوک:حالم خوبه نگران نباش

در حالی که شونه ی هیزل رو نوازش میکرد دوباره نگاهش رو به نقطه ی کور از سقف خیره موند ...

اینکه هنوزم سنگینی نگاه هیزل رو روی خودش حس میکرد،نشون میداد این مکالمه هنوز برای هیزل تموم نشده
بنابراین با لحن آرومش ادامه داد

جونگ‌کوک:من به چیزایی که نتونم کنترلشون کنم تعلق ندارم. همیشه از خواب فراری بودم ... لبریزه از حضور آدمایی که نمیخوام باشن اتفاقاتی که نمیتونم مدیریتشون کنم ... صداهایی که بیزارم از شنیدنشون .... همه چی میفته رو دور تکرار ... ترکشا میان و میرن ...مرده ها زنده میشن...زنده ها میمیرن...خودت هم تموم میشی ... با یه شلیک ... یه گلوله ی سنگین ... درست تو قلبت و هر بار تو اون گیر و دار بین مرگ و زندگی که خون داره از وسط سینه ات فواره میزنه بیرون از خودت میپرسی واقعا بدون اینکه کاری انجام بدم مردم؟ ... بدون اینکه حتی یک نفر کنارم باشه ... که دستشو بگیرم و حرفای آخرمو بهش بزنم همیشه تنها میمیرم ... هیچکس خبردار نمیشه ... تو یه جای دور افتاده

سکوت کوتاهی کرد و ادامه داد

جونگ‌کوک:بین یه مشت آدم غریبه ... مثل سنگر دشمن هیچ نوش دارویی نمیاد به دادم برسه ... غریبه ها بی تفاوت بهم نگاه میکنن صدا زانو میزنم جون میکنم ... و از خواب میپرم خواب چیز بدی نیستا ... اما تا یه سنی آرومه و خستگیتو برطرف میکنه.از یه جا به بعد آشفتگیشم یه بار اضافه است روی دوشت من سالهاست تو مرحله ی « از یه جا به بعد » گیر کردم

....


تهیونگ سوییچ رو توی مشتش فشار داد

و قدمهای مُرَدّدِش رو سمت حیاط مدرسه برداشت حتی نمیدونست میخواد چه غلطی بکنه ... نمیدونست دنبال چیه انگار اختیار قدمهاش دست خودش نبود .

ادامه دارد....
به نظرتون پایان این فیک چجوری میشه؟

براتون شرط نمی‌زارم ولی حمایت فراموش نشه
اگر خیلی دیر شد برای این بود که ویسگونم خراب بود و واقعی هیچی نمیومد برام💔
معلوم نیست باز سوپر اپلیکیشن برامون چه سورپرایزی داره
کم مونده خودمو بکشم از ساعت پنجه دارم براتون آپلود میکنم تازه الان درست شده

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۱۳۴)

My professor Chapter:2Part:38دست خیس دختر از دست جونگ کوک لی...

My professor Chapter:2Part:37هیزل متعجب جونگ کوک رو نگاه کرد...

My professor Chapter:2Part:36جونگ کوک اخماشو تو هم داد جونگ‌...

My professor Chapter:2Part:8جئون بدون اینکه هیزل رو نگاه کنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط