My professor
My professor
Chapter:2
Part:38
دست خیس دختر از دست جونگ کوک لیز خورد و با تمام قدرتش دوید تا بهش برسه
جئون لحظه ای رو برگردوند .... تمام صورتش خیس بود ..
بلند گفت:
جونگکوک:ریز میبینمت پارک !!! داری میبازیا !
هیزل که نفس نفس میزد بلندتر خندید
هیزل:وایسا ! قبول نیست ... قدمای تو بلنده . من کفشام خوب نیست ...!
یهو جونگ کوک ایستاد ... رو برگردوند و هیزل رو محکم تو بغلش کشید.
اونقدر محکم که هیزل تپش قلب محکمش رو حس کرد ...
هر دو نفس نفس میزدن و تنشون از هیجان منقبض بود ... جونگ کوک صداشو اورد پایین و آروم گفت:
جونگکوک :خودم کفشت میشم ... هر جا بخوای میبرمت ... قدم هام بلنده ... اما تو رو جا نمیزارم.
هیزل دستاشو دور گردن خیس جونگ کوک حلقه کرد و اجازه داد دل ضعفه از پا درش بیاره ...
جئون بوسه ی طولانی ای رو پیشونی دختر زد و زیر لب گفت:
جونگکوک:دخترم مریض نشه دوباره ....
بارون که هیچی
اگر از آسمون سنگم میبارید به هیچی جز آغوش مردش توجه نمی کرد
هیزل:یادته شبی که ... اون آقای جدی و دلنشین اومد تا منو معاینه کنه چی گفت؟...
جئون محو خط رویش مژه های دختر شد و دست به جیب منتظر ادامه ی حرفش موند.
هیزل:آدمای خوشحال مریض نمیشن
.........
(خب خب....از اینکه وسط پارت یهو این پیامو دیدید متاسفام ولی صحنه های بعدی این صحنه شامل اسماته و من تو قلمم چیزی به اسم اسمات ندارم...خودتون هر جور که دوست دارید تصور کنید)
یک ساعت از روشن شدن هوا میگذشت
گردن هیزل رو بازوی ورزیده ی مرد بود
جونگ کوک سرشو به تاج تخت تکیه داده بود و خیره به یه نقطه ی کور،آروم و متفکر موهای هیزل رو نوازش میکرد نمیخواست مزاحم استراحت کردنش بشه .....
اما رو حرکت انگشتاش کنترلی نداشت ....
انگار دستاش قسم خورده بودن صبح تار به تار موهای اون دخترک غرق خواب رو لمس کنن چرا که میدونست دستش تا ابد از آرامش اون موهای نرم و مشکی کوتاه میشه
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🐾
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:38
دست خیس دختر از دست جونگ کوک لیز خورد و با تمام قدرتش دوید تا بهش برسه
جئون لحظه ای رو برگردوند .... تمام صورتش خیس بود ..
بلند گفت:
جونگکوک:ریز میبینمت پارک !!! داری میبازیا !
هیزل که نفس نفس میزد بلندتر خندید
هیزل:وایسا ! قبول نیست ... قدمای تو بلنده . من کفشام خوب نیست ...!
یهو جونگ کوک ایستاد ... رو برگردوند و هیزل رو محکم تو بغلش کشید.
اونقدر محکم که هیزل تپش قلب محکمش رو حس کرد ...
هر دو نفس نفس میزدن و تنشون از هیجان منقبض بود ... جونگ کوک صداشو اورد پایین و آروم گفت:
جونگکوک :خودم کفشت میشم ... هر جا بخوای میبرمت ... قدم هام بلنده ... اما تو رو جا نمیزارم.
هیزل دستاشو دور گردن خیس جونگ کوک حلقه کرد و اجازه داد دل ضعفه از پا درش بیاره ...
جئون بوسه ی طولانی ای رو پیشونی دختر زد و زیر لب گفت:
جونگکوک:دخترم مریض نشه دوباره ....
بارون که هیچی
اگر از آسمون سنگم میبارید به هیچی جز آغوش مردش توجه نمی کرد
هیزل:یادته شبی که ... اون آقای جدی و دلنشین اومد تا منو معاینه کنه چی گفت؟...
جئون محو خط رویش مژه های دختر شد و دست به جیب منتظر ادامه ی حرفش موند.
هیزل:آدمای خوشحال مریض نمیشن
.........
(خب خب....از اینکه وسط پارت یهو این پیامو دیدید متاسفام ولی صحنه های بعدی این صحنه شامل اسماته و من تو قلمم چیزی به اسم اسمات ندارم...خودتون هر جور که دوست دارید تصور کنید)
یک ساعت از روشن شدن هوا میگذشت
گردن هیزل رو بازوی ورزیده ی مرد بود
جونگ کوک سرشو به تاج تخت تکیه داده بود و خیره به یه نقطه ی کور،آروم و متفکر موهای هیزل رو نوازش میکرد نمیخواست مزاحم استراحت کردنش بشه .....
اما رو حرکت انگشتاش کنترلی نداشت ....
انگار دستاش قسم خورده بودن صبح تار به تار موهای اون دخترک غرق خواب رو لمس کنن چرا که میدونست دستش تا ابد از آرامش اون موهای نرم و مشکی کوتاه میشه
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🐾
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱.۷k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط