ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.1
(روایت از زبان ا.ت)
---
امشب ویلای پدرم حسابی شلوغ و پر از نور بود. خانواده جئون اومده بودن و مثل همیشه، مامانم با ذوق همه چیز رو آماده کرده بود. من، ا.ت کیم، مثل همیشه یه گوشه آروم نشسته بودم. ۱۸ سالم بود و از این جمعهای مافیایی زیاد خوشم نمیاومد، ولی چون خانوادگی بود، نمیتونستم رد کنم.
کتاب مورد علاقهام رو تو دستم گرفته بودم و هدفون دور گردنم آویزون بود. از پنجره به باغ تاریک و درختها نگاه میکردم. بوی گلها و هوای خنک شب، بهترین چیز برای آروم کردن قلبم بود.
ناگهان صدای قدمهای محکم از ورودی اومد. سرم رو بلند کردم و قلبم یه لحظه ایستاد.
اون بود. جونگ کوک جئون.
قدبلند، عضلانی، با موهای مشکی که یه کم به هم ریخته بود و اون خالکوبیهای بزرگ که مثل آستین از زیر آستین مشکیش معلوم بود. یه پیرسینگ نقرهای هم روی لب پایینش برق میزد. نگاهش سرد، سنگین و بیاحساس بود.
(تعجب و کنجکاوی)
+ وای... پس این همون پسر خانواده جئونه؟ واقعاً همونقدر جذابه که همه میگفتن...
اون مستقیم به طرفم اومد. پدرم و پدرش مشغول صحبتهای جدی بودن و مامانها هم تو آشپزخونه خندههاشون بلند بود. انگار فقط من و اون تو این فضای بزرگ بودیم.
(بیتفاوت و خشک)
- تو باید دختر آقای کیم باشی... ا.ت، درسته؟ اسمت رو شنیده بودم.
صداش عمیق بود. یه نفس عمیق کشیدم و با لبخند بلند شدم. دستمو به طرفش دراز کردم.
(مهربون و کمی خجالتی)
+ آره، من ا.ت کیمم. خوشبختم که بالاخره میبینمتون. شنیده بودم خانواده جئون یه پسر خیلی جذاب داره... حالا فهمیدم چرا اینقدر ازش حرف میزدند.
دستش رو فشردم. دستش خیلی گرم و محکم بود. برای یه لحظه چشمان آبی-سبزم تو چشمان سیاه و تیز اون قفل شد. انگار از رنگ چشام متعجب شده بود. سریع دستمو رها کرد.
(سرد و با تمسخر)
- جذاب؟ این حرفها مال دخترای رمانتیک و کتابخون مثل توئه. من وارث این زندگیام، نه مدل مجله.
یه خنده کوچیک کردم. نمیدونم چرا، ولی از لحنش نترسیدم.
(آرام و با لبخند)
+ کتاب خوندن که بد نیست. گاهی آدمو از این دنیای خشن نجات میده. تو چی؟ فقط کارای مافیا یا گاهی شیر موز هم میخوری؟
ابروهاش بالا پرید. یه لحظه کنترلش رو از دست داد.
(متعجب)
- تو از کجا میدونی من شیر موز دوست دارم؟
(شیطنتآمیز و مهربون)
+ مامانم از مامانت شنیده. گفته همیشه وقتی عصبانی یا کلافهای، یه بطری شیر موز ناپدید میشه. فکر کردم خیلی بامزهست.
این بار یه لبخند خیلی ریز و کوتاه روی لبش اومد، ولی فوری محو شد. انگار اجازه نمیداد کسی ببینه.
بعد یه قدم عقب رفت و دوباره اون نگاه خشن و بیرحم رو به صورتش آورد.
(خشن و دفاعی)
- گوش کن ا.ت. من عشق و این چرندیات رو قبول ندارم. عشق ضعفه. تو با اون دنیای کتاب، طبیعت و مهربونیت، بهتره از این جمعها فاصله بگیری. اینجا جای تو نیست.
مستقیم تو چشاش نگاه کردم. قلبم تند میزد ولی عقب نکشیدم.
(مهربون اما محکم)
+ شاید تا حالا تجربهش نکردی، ولی ضعف نیست... گاهی قویترین آدمها رو هم نجات میده. من مافیا نیستم، ولی از خانوادهم هم نمیترسم. تو هم شاید یه روز بفهمی.
سکوت سنگینی افتاد. جونگ کوک بدون جواب دادن، یه نگاه طولانی و عمیق بهم کرد و بعد رفت سمت پدرش.
من دوباره نشستم، کتاب رو بستم و به دستام نگاه کردم. هنوز گرمای دستش رو حس میکردم.
نمیدونم چرا، ولی میدونستم این اولین دیدار، آخرینش نیست.............
ادامه دارد...........
کوک از بِ بسم الله رید به هیکل بد بخت ا.ت
Forbidden Weakness
p.1
(روایت از زبان ا.ت)
---
امشب ویلای پدرم حسابی شلوغ و پر از نور بود. خانواده جئون اومده بودن و مثل همیشه، مامانم با ذوق همه چیز رو آماده کرده بود. من، ا.ت کیم، مثل همیشه یه گوشه آروم نشسته بودم. ۱۸ سالم بود و از این جمعهای مافیایی زیاد خوشم نمیاومد، ولی چون خانوادگی بود، نمیتونستم رد کنم.
کتاب مورد علاقهام رو تو دستم گرفته بودم و هدفون دور گردنم آویزون بود. از پنجره به باغ تاریک و درختها نگاه میکردم. بوی گلها و هوای خنک شب، بهترین چیز برای آروم کردن قلبم بود.
ناگهان صدای قدمهای محکم از ورودی اومد. سرم رو بلند کردم و قلبم یه لحظه ایستاد.
اون بود. جونگ کوک جئون.
قدبلند، عضلانی، با موهای مشکی که یه کم به هم ریخته بود و اون خالکوبیهای بزرگ که مثل آستین از زیر آستین مشکیش معلوم بود. یه پیرسینگ نقرهای هم روی لب پایینش برق میزد. نگاهش سرد، سنگین و بیاحساس بود.
(تعجب و کنجکاوی)
+ وای... پس این همون پسر خانواده جئونه؟ واقعاً همونقدر جذابه که همه میگفتن...
اون مستقیم به طرفم اومد. پدرم و پدرش مشغول صحبتهای جدی بودن و مامانها هم تو آشپزخونه خندههاشون بلند بود. انگار فقط من و اون تو این فضای بزرگ بودیم.
(بیتفاوت و خشک)
- تو باید دختر آقای کیم باشی... ا.ت، درسته؟ اسمت رو شنیده بودم.
صداش عمیق بود. یه نفس عمیق کشیدم و با لبخند بلند شدم. دستمو به طرفش دراز کردم.
(مهربون و کمی خجالتی)
+ آره، من ا.ت کیمم. خوشبختم که بالاخره میبینمتون. شنیده بودم خانواده جئون یه پسر خیلی جذاب داره... حالا فهمیدم چرا اینقدر ازش حرف میزدند.
دستش رو فشردم. دستش خیلی گرم و محکم بود. برای یه لحظه چشمان آبی-سبزم تو چشمان سیاه و تیز اون قفل شد. انگار از رنگ چشام متعجب شده بود. سریع دستمو رها کرد.
(سرد و با تمسخر)
- جذاب؟ این حرفها مال دخترای رمانتیک و کتابخون مثل توئه. من وارث این زندگیام، نه مدل مجله.
یه خنده کوچیک کردم. نمیدونم چرا، ولی از لحنش نترسیدم.
(آرام و با لبخند)
+ کتاب خوندن که بد نیست. گاهی آدمو از این دنیای خشن نجات میده. تو چی؟ فقط کارای مافیا یا گاهی شیر موز هم میخوری؟
ابروهاش بالا پرید. یه لحظه کنترلش رو از دست داد.
(متعجب)
- تو از کجا میدونی من شیر موز دوست دارم؟
(شیطنتآمیز و مهربون)
+ مامانم از مامانت شنیده. گفته همیشه وقتی عصبانی یا کلافهای، یه بطری شیر موز ناپدید میشه. فکر کردم خیلی بامزهست.
این بار یه لبخند خیلی ریز و کوتاه روی لبش اومد، ولی فوری محو شد. انگار اجازه نمیداد کسی ببینه.
بعد یه قدم عقب رفت و دوباره اون نگاه خشن و بیرحم رو به صورتش آورد.
(خشن و دفاعی)
- گوش کن ا.ت. من عشق و این چرندیات رو قبول ندارم. عشق ضعفه. تو با اون دنیای کتاب، طبیعت و مهربونیت، بهتره از این جمعها فاصله بگیری. اینجا جای تو نیست.
مستقیم تو چشاش نگاه کردم. قلبم تند میزد ولی عقب نکشیدم.
(مهربون اما محکم)
+ شاید تا حالا تجربهش نکردی، ولی ضعف نیست... گاهی قویترین آدمها رو هم نجات میده. من مافیا نیستم، ولی از خانوادهم هم نمیترسم. تو هم شاید یه روز بفهمی.
سکوت سنگینی افتاد. جونگ کوک بدون جواب دادن، یه نگاه طولانی و عمیق بهم کرد و بعد رفت سمت پدرش.
من دوباره نشستم، کتاب رو بستم و به دستام نگاه کردم. هنوز گرمای دستش رو حس میکردم.
نمیدونم چرا، ولی میدونستم این اولین دیدار، آخرینش نیست.............
ادامه دارد...........
کوک از بِ بسم الله رید به هیکل بد بخت ا.ت
- ۲۸۶
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط