{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.3 
(روایت از زبان ا.ت)

---

شام که تموم شد، همه رفتند سمت نشیمن بزرگ. منم چایم رو برداشتم و دنبالشون رفتم، ولی دلم نمی‌خواست بشینم وسط حرفای پدرها. اون بحث‌ها همیشه درباره پول، قدرت و خطر بود و من حالم رو بد می‌کرد. برای همین آروم از در پشتی زدم بیرون و رفتم تو باغ.

هوا خنک بود. پابرهنه روی چمن‌های مرطوب راه رفتم. حس خنکی زیر پام خیلی خوب بود. یه کم دورتر از خونه نشستم روی نیمکت چوبی که پدرم سال پیش گذاشته بود. از اینجا هم خونه دیده می‌شد هم صدای خنده‌های مامان‌ها می‌اومد، ولی آروم‌تر بود.

کتابمو از جیب کاپشنم درآوردم و زیر نور ماه باز کردم. ولی بازم نتونستم بخونم. ذهنم پر از تصویر همون پسر بود. جونگ کوک. طرز نگاهش، اون خالکوبی‌ها، حتی بوی عطر تلخ و مردونه‌ای که وقتی نزدیکم بود حس کردم.

(آروم تو دلم) 
+ چرا نمی‌تونم ولش کنم فکر کنم؟ فقط یه بار دیدمش دیگه...

حدود ده دقیقه صدای قدم شنیدم. سرمو بلند کردم. جونگ کوک بود. دستاش تو جیب شلوارش بود و آروم از مسیر سنگ‌فرش می‌اومد سمت باغ. انگار دنبال هوای تازه بود. وقتی منو دید، یه لحظه مکث کرد، ولی ادامه داد و اومد نشست روی نیمکت، ولی یه فاصله خوب گذاشت بین خودمون.

هیچی نگفت. منم چیزی نگفتم. فقط کتاب رو بستم و گذاشتم رو پام.

اون پاهاش رو دراز کرد و به آسمون نگاه کرد. ماه کامل بود و نورش رو صورتش می‌افتاد. پیرسینگ لبش برق می‌زد. خالکوبی روی مچ دستش که یه اژدهای پیچیده بود، وقتی دستش رو تکون داد بیشتر معلوم شد.

منم به آسمون نگاه کردم. باد خنکی اومد و موهامو تکون داد. یه کم لرزیدم.

(درون‌گرا) 
+ عجیبه... کنارش بودن هم آزارم می‌ده هم آرومم می‌کنه. انگار دو تا چیز کاملاً برعکس.

چند دقیقه گذشت. فقط صدای جیرجیرک‌ها و باد بین درخت‌ها بود. جونگ کوک یه پاکت سیگار از جیبش درآورد، ولی فقط نگاش کرد و دوباره گذاشت تو جیبش. انگار پشیمون شد.

من آروم گفتم:

(آروم) 
+ هوا امشب خیلی خوبه، نه؟

اون فقط سرش رو یه کم تکون داد. جواب نداد. ولی حداقل نرفت. موند.

منم دیگه چیزی نگفتم. کتابمو باز کردم و وانمود کردم دارم می‌خونم، ولی چشمام هر چند ثانیه یه بار می‌رفت سمتش. دیدم که داره با انگشتش روی زانوش خط می‌کشه. انگار داشت چیزی رو تو ذهنش تکرار می‌کرد.

فکر کردم شاید عصبانی باشه که من اونجا بودم. یا شاید هم مثل من، نمی‌دونست چرا اومده این طرف.

یه پروانه شب‌تاب از جلومون رد شد. من لبخند زدم و دنبالش با چشم نگاه کردم تا گم شد تو تاریکی. جونگ کوک هم متوجه شد، ولی هیچ واکنشی نشون نداد. فقط نفس عمیقی کشید.

(تو دلم) 
+ این پسره واقعاً سخته. انگار یه دیوار دور خودش کشیده. ولی چرا من دلم می‌خواد بدونم پشت این دیوار چی هست؟

زمان آروم می‌گذشت. خونه هنوز روشن بود و صدای حرف زدن بزرگ‌ترها می‌اومد، ولی اینجا تو باغ فقط من و اون و سکوت بودیم. گاهی نگاه‌های کوتاه به هم می‌انداختیم و سریع نگاهامون رو می‌دزدیم.

نمی‌دونستم این سکوت یعنی چی، ولی می‌دونستم که این اولین شب از خیلی شب‌های دیگه‌ست.............
ادامه دارد............
بچه ها گیج نشین، این اتفاق بعداز بالکن شد
دیدگاه ها (۰)

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.4  (روایت از زبان ا.ت)---بعد...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.5  (روایت از زبان نویسنده)--...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.2  (روایت از زبان ا.ت)---بعد...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.1  (روایت از زبان ا.ت)---امش...

پارت ۱۸۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط