سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۱۳
صدای آژیر پلیس تمام محوطه دانشگاه را پر کرده بود.
چراغهای آبی و قرمز، دیوارهای تاریک ساختمان را روشن میکردند.
سوا با دستان لرزان چند قدم از تهیونگ فاصله گرفت.
اشک از روی گونههایش پایین میآمد.
تهیونگ یک قدم جلو آمد اما ایستاد.
برای اولین بار نمیخواست با زور چیزی را حل کند.
فقط با صدایی آرام گفت:
«سوا... خواهش میکنم فرار نکن، فقط چند دقیقه بهم فرصت بده.»
سوا سرش را با ناباوری تکان داد.
«فرصت؟ بعد از چیزی که دیدم؟»
صدایش از گریه میلرزید.
«من دیگه حتی نمیدونم تو واقعاً کی هستی...»
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
برای اولین بار، هیچ جوابی نداشت.
تمام نقابهایی که سالها پشتشان پنهان شده بود، مقابل دختری که دوستش داشت فرو ریخته بودند.
همان لحظه صدای مأمورها از انتهای راهرو شنیده شد.
«طبقه سوم رو بگردید! کسی نباید از ساختمان خارج بشه!»
همهجا پر از هیاهو شد.
سوا از فرصت استفاده کرد و به سمت پلهها دوید.
تهیونگ بیاختیار دنبالش رفت.
نه برای اینکه او را متوقف کند...
بلکه میترسید میان آن آشوب اتفاقی برایش بیفتد.
سوا از در پشتی دانشگاه خارج شد.
باران دوباره شروع شده بود.
با نفسهای بریده وارد خیابان شد و اولین تاکسی را نگه داشت.
قبل از بسته شدن در، فقط یک بار پشت سرش را نگاه کرد.
نگاهش با نگاه تهیونگ گره خورد.
چشمهای هر دو پر از حرفهایی بود که هیچکدام توان گفتنش را نداشتند.
تاکسی حرکت کرد و سوا از آنجا دور شد.
تهیونگ زیر باران همانجا ایستاده بود.
برای اولین بار احساس کرد چیزی ارزشمندتر از تمام رازهایش را از دست داده است.
چند دقیقه بعد، یکی از بادیگاردهایش با عجله نزدیک شد.
«رئیس... باید همین الان از اینجا بریم. پلیس داره همه خروجیها رو میبنده.»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از خیابان بردارد، آرام گفت:
«نه...»
بادیگارد با تعجب پرسید:
«رئیس؟»
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
«از امروز... هیچ کاری بدون اجازه من انجام نمیدین. مخصوصاً درباره سوا.»
بادیگارد فقط سرش را پایین انداخت.
در همان زمان، سوا داخل تاکسی گوشیاش را محکم در دست گرفته بود.
بعد از چند بار تردید، شماره کارآگاه پرونده را پیدا کرد.
انگشتش روی دکمه تماس لرزید...
❝ اما درست قبل از اینکه تماس برقرار شود، پیامکی ناشناس روی صفحه گوشیاش ظاهر شد:
«اگر میخوای زنده بمونی... به هیچکس چیزی نگو.» ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۳
صدای آژیر پلیس تمام محوطه دانشگاه را پر کرده بود.
چراغهای آبی و قرمز، دیوارهای تاریک ساختمان را روشن میکردند.
سوا با دستان لرزان چند قدم از تهیونگ فاصله گرفت.
اشک از روی گونههایش پایین میآمد.
تهیونگ یک قدم جلو آمد اما ایستاد.
برای اولین بار نمیخواست با زور چیزی را حل کند.
فقط با صدایی آرام گفت:
«سوا... خواهش میکنم فرار نکن، فقط چند دقیقه بهم فرصت بده.»
سوا سرش را با ناباوری تکان داد.
«فرصت؟ بعد از چیزی که دیدم؟»
صدایش از گریه میلرزید.
«من دیگه حتی نمیدونم تو واقعاً کی هستی...»
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
برای اولین بار، هیچ جوابی نداشت.
تمام نقابهایی که سالها پشتشان پنهان شده بود، مقابل دختری که دوستش داشت فرو ریخته بودند.
همان لحظه صدای مأمورها از انتهای راهرو شنیده شد.
«طبقه سوم رو بگردید! کسی نباید از ساختمان خارج بشه!»
همهجا پر از هیاهو شد.
سوا از فرصت استفاده کرد و به سمت پلهها دوید.
تهیونگ بیاختیار دنبالش رفت.
نه برای اینکه او را متوقف کند...
بلکه میترسید میان آن آشوب اتفاقی برایش بیفتد.
سوا از در پشتی دانشگاه خارج شد.
باران دوباره شروع شده بود.
با نفسهای بریده وارد خیابان شد و اولین تاکسی را نگه داشت.
قبل از بسته شدن در، فقط یک بار پشت سرش را نگاه کرد.
نگاهش با نگاه تهیونگ گره خورد.
چشمهای هر دو پر از حرفهایی بود که هیچکدام توان گفتنش را نداشتند.
تاکسی حرکت کرد و سوا از آنجا دور شد.
تهیونگ زیر باران همانجا ایستاده بود.
برای اولین بار احساس کرد چیزی ارزشمندتر از تمام رازهایش را از دست داده است.
چند دقیقه بعد، یکی از بادیگاردهایش با عجله نزدیک شد.
«رئیس... باید همین الان از اینجا بریم. پلیس داره همه خروجیها رو میبنده.»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از خیابان بردارد، آرام گفت:
«نه...»
بادیگارد با تعجب پرسید:
«رئیس؟»
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
«از امروز... هیچ کاری بدون اجازه من انجام نمیدین. مخصوصاً درباره سوا.»
بادیگارد فقط سرش را پایین انداخت.
در همان زمان، سوا داخل تاکسی گوشیاش را محکم در دست گرفته بود.
بعد از چند بار تردید، شماره کارآگاه پرونده را پیدا کرد.
انگشتش روی دکمه تماس لرزید...
❝ اما درست قبل از اینکه تماس برقرار شود، پیامکی ناشناس روی صفحه گوشیاش ظاهر شد:
«اگر میخوای زنده بمونی... به هیچکس چیزی نگو.» ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۲۲
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط