سناریو جونگین
[وقتی ازت خواستگاری میکنه ...]
غروب، آرامتر از همیشه بود.
آسمون پر از رنگهایی بود که انگار تصمیم گرفته بودن آهسته خداحافظی کنن؛ نارنجی، صورتی، کمی بنفش…
نسیم ملایمی میوزید و صدای دورِ شهر دیگه به گوش نمیرسید.
جونگین کنارت ایستاده بود..
چند لحظه فقط به افق نگاه کرد ؛
بعد نفس عمیقی کشید، انگار داشت خودش رو آماده میکرد.
— میدونی چرا این ساعت رو انتخاب کردم؟
نگاهش نکردی، اما لبخند زدی.
+ چون غروبه؟
لبخند کوچیکی زد. — چون غروب… شبیه من و توعه ... نه پایان کامل، نه شروع ناگهانی. یه مرزِ قشنگ ؛
چرخید سمتت ...چشمهاش برق خاصی داشت؛ هم استرس، هم اطمینان..
— من آدمی نیستم که بلد باشم قشنگ حرف بزنم ولی ...
دستاشو توی هم قفل کرد.
— ولی کنار تو، همیشه دلم میخواست یاد بگیرم عشق چطوریه...
خورشید داشت آروم آروم پایین میرفت. نور گرمش روی صورت جونگین افتاده بود.
— تو تنها کسی هستی که کنارِش، آینده برام ترسناک نیست.
یه قدم جلو اومد و دستتو گرفت؛
— نمیخوام فقط کنارم باشی. میخوام انتخابم باشی… هر روز ،هر غروب ...
لبخند زدی و به چشماش زل زده بودی ؛
جونگین چند ثانیه دیگه هم دستتو توی دستش نگه داشت..
بعد، انگار تصمیمشو گرفته باشه، نفس عمیقی کشید.
بیهوا، جلوت زانو زد.
دستش لرز خیلی خفیفی داشت وقتی رفت توی جیب کتش و یه جعبهی کوچیک قرمزی رنگ رو بیرون آورد.
یه حلقهی ظریف، کوچیک، اما درخشان
طوری که انگار تمام نور آخر غروب توش جمع شده بود.
سرشو بالا آورد.
— با من ازدواج میکنی بانو ؟
چشمات از تعجب باز بود و نمیدونستی باید چی بگی ؛
+جونگین ...
دستشو گرفتی و بلندش کردی و سرتو به نشانه بله تکون دادی و صورتتو نزدیکش بردی و بوسه کوچیکی روب لبهاش گذاشتی ..
+ اگه بخوام کنار کسی بزرگ بشم، کنار کسی زمین بخورم، کنار کسی آینده رو بسازم…
مکث کوتاهی کردی،
+فقط تویی
غروب کامل شده بود. اما توی اون لحظه، هیچچیز روشنتر از نگاه جونگین نبود...
M☆Q
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
غروب، آرامتر از همیشه بود.
آسمون پر از رنگهایی بود که انگار تصمیم گرفته بودن آهسته خداحافظی کنن؛ نارنجی، صورتی، کمی بنفش…
نسیم ملایمی میوزید و صدای دورِ شهر دیگه به گوش نمیرسید.
جونگین کنارت ایستاده بود..
چند لحظه فقط به افق نگاه کرد ؛
بعد نفس عمیقی کشید، انگار داشت خودش رو آماده میکرد.
— میدونی چرا این ساعت رو انتخاب کردم؟
نگاهش نکردی، اما لبخند زدی.
+ چون غروبه؟
لبخند کوچیکی زد. — چون غروب… شبیه من و توعه ... نه پایان کامل، نه شروع ناگهانی. یه مرزِ قشنگ ؛
چرخید سمتت ...چشمهاش برق خاصی داشت؛ هم استرس، هم اطمینان..
— من آدمی نیستم که بلد باشم قشنگ حرف بزنم ولی ...
دستاشو توی هم قفل کرد.
— ولی کنار تو، همیشه دلم میخواست یاد بگیرم عشق چطوریه...
خورشید داشت آروم آروم پایین میرفت. نور گرمش روی صورت جونگین افتاده بود.
— تو تنها کسی هستی که کنارِش، آینده برام ترسناک نیست.
یه قدم جلو اومد و دستتو گرفت؛
— نمیخوام فقط کنارم باشی. میخوام انتخابم باشی… هر روز ،هر غروب ...
لبخند زدی و به چشماش زل زده بودی ؛
جونگین چند ثانیه دیگه هم دستتو توی دستش نگه داشت..
بعد، انگار تصمیمشو گرفته باشه، نفس عمیقی کشید.
بیهوا، جلوت زانو زد.
دستش لرز خیلی خفیفی داشت وقتی رفت توی جیب کتش و یه جعبهی کوچیک قرمزی رنگ رو بیرون آورد.
یه حلقهی ظریف، کوچیک، اما درخشان
طوری که انگار تمام نور آخر غروب توش جمع شده بود.
سرشو بالا آورد.
— با من ازدواج میکنی بانو ؟
چشمات از تعجب باز بود و نمیدونستی باید چی بگی ؛
+جونگین ...
دستشو گرفتی و بلندش کردی و سرتو به نشانه بله تکون دادی و صورتتو نزدیکش بردی و بوسه کوچیکی روب لبهاش گذاشتی ..
+ اگه بخوام کنار کسی بزرگ بشم، کنار کسی زمین بخورم، کنار کسی آینده رو بسازم…
مکث کوتاهی کردی،
+فقط تویی
غروب کامل شده بود. اما توی اون لحظه، هیچچیز روشنتر از نگاه جونگین نبود...
M☆Q
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- ۳.۸k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط