سناریو جونگین

[وقتی بهت علاقه داره ... ]پارت آخر

لبخند زدی. از اون لبخندا که یهو میاد، بی‌اجازه، قبل از اینکه حتی فکری بکنی !
جونگین همون لحظه فهمید. با همون لبخند کوچیکت؛ یه نفس راحت کشید که خودش هم نفهمید کی حبس شده بود. شونه‌هاش کمی افتاد، انگار یه بار سنگین از روش برداشته باشن..
+ این یعنی…؟
صداش آروم بود، ولی تهش امید داشت ..
یه قدم جلوتر رفتی. نه عجله‌ای، نه تردیدی.
سرتو یه‌کم کج کردی و به چشماش زل زدی و با همون لبخند گفتی :
— لازم نبود این‌همه استرس بکشی پسر !
جونگین تعجب کرده بود ، بلافاصله خنده‌ای کوتاه کرد و سرشو انداخت پایین ..دستشو پشت گردنش کشید.
+پس… من تنها نبودم؟
سرتو به نشونه‌ی نه تکون دادی.
— نه.
یه لحظه فقط همدیگه رو نگاه کردین.
نه کسی حرف زد، نه لازم بود.
— خوشحالم که گفتی...
جونگین نگاهشو پایین انداخت، بعد دوباره به چشمت نگاه کرد. این‌بار مطمئن‌تر، دستاشو توی دستات گرفتی و دوباره نگاهتو بهش دادی ♡
از دور، صدای در خوابگاه اومد که بسته شد.
نه قولی داده شد، نه حرف بزرگی زده شد؛
فقط یه نگاه، یه لبخند،
و دو دل که فهمیدن قراره از این به بعد
دیگه تنها راه نرن...

پایان

M☆Q

#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
دیدگاه ها (۴)

سناریو هیونجین

تولدت مبارک جیسو 🌧💙دختر مهربون و خوش‌قلب ❤️عاشقتیممم🫶🏻🛐رزی :...

سناریو جونگین

سناریو جونگین

سناریو جونگین

سناریو چانگبین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط