{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_61
از روی تخت پریدم ..
درو باز کردم که نگاه سکینه خانوم سمتم برگشت با مهربونی لب زد:
+چیزی میخوای دخترم؟
با بغض لب زدم:
_اهورا کجا رفت؟
با شنیدن اسم اهورا چشم هاش غمگین شد ..
+آقا رفتن دخترم!
_بخاطر من نباید از خونه اش میرفت..
دیگه نتونستم بغضمو کنترل کنم هقی زدم:
_ بهش زنگ بزن توروخدا!
دستی به سرم کشید:
+آروم باش عزیزم..
آقا تصمیمشو گرفته..این دوری شاید برای هر دوتاتون خوب باشه!
نا امید وارد اتاق شدم لباسامو عوض کردم ..
خودش به خاله سارا گفته بود ولم کنه بعدش چرا عصبی شد ؟
کلافه سرمو تکون دادم ..
عذاب وجدان داشت خفه ام میکرد..
اینکه یکی از زندگی عادیش بخاطر من گذشته بود خیلی برام عذاب آوره‌..
من هیچوقت نتونستم طعم زندگیو بچشم..
هیچوقت نتونستم مثل هم سن و سالام کلی اسباب بازی داشته باشم..
تا الانم که بزرگ تر شدم ی گوشی ندارم تا بتونم با مامانم در ارتباط باشم..
خیلی نگران امیرم..نکنه چیزیش شده؟
بغض کرده از پنجره به بیرون نگاهی انداختم؛هوا داشت کم کم تاریک میشد..
و همچنان موهای من خیس افتاده بود روی شونه هام و کل لباسم رو خیس کرده بود ..
سکینه خانوم وارد اتاق شد ..
با دیدن لباس خیسم اخمی کرد
+زانوی غم بغل نگیر دختر!
بلند شو موهاتو سشوار کنم..
بعد دستمو گرفت کشید روی صندلی نشوند سشوار به برق زد و موهامو خشک کرد ..
دیدگاه ها (۱۵)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_62+خانوم خانوما خریدای خوشگل...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_60حس میکردم کثیفم ..از روی ت...

داداشیا خود درگیری دارید؟😂😂😂مواد میزنید ها ناموسا چی میزنییی...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_44بعد از گذشت ده دقیقه تقه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط