#داستان_کوتاه اسب جلویی چرخ و فلک گفت: من امشب از اینجا م

#داستان_کوتاه اسب جلویی چرخ و فلک گفت: من امشب از اینجا می رم!
بقیه اسب ها گفتند:می ری؟ کجا؟ اگه بری چرخ و فلک از هم می پاشه.
اسب جلویی گفت:می رم دنبال رویاهام.
بقیه اسب ها گفتند: رویا؟! چی هست؟
اسب جلویی گفت:رویا همون چیزیه که بخاطرش زندگی می کنین و حتی می میرین...
یکی از اسب ها گفت:واااای! چه قشنگ! منم می خوام یه رویا داشته باشم.
اسب جلویی گفت:دیگه نمی خوام دور خودم بچرخم. از این سر گیجه خسته شدم. می خوام برم یه جای دور. جایی که برای خودم زندگی کنم.
یکی دیگر از اسب ها گفت :آره! خودشه! منم میام.
بقیه گفتند : آره ما هم میایم.
اسب جلویی زنجیر را پاره کرد و از چرخ و فلک پایین پرید.
فردا صبح در یک جای دور یک گله اسب شاد می دویدند و به رویاهایشان فکر می کردند...
دیدگاه ها (۱)

صبح روز بعد، جونگو زودتر از همه بیدار شد.چند ثانیه طول کشید ...

پشتِ دیوارِ سردتدو هفته گذشته بود.دو هفته‌ای که توی اون، من ...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

Forbidden love③ا/ت: یعنی چی بدن خودمه و هر لباسی دلم بخواد م...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۲ ا/ت باز صبح شد دیدم خدمتکا...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۲ پارتویو &وقتی به خونه رسید...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۲ *رویا*اون خیلی جذابه ؟ اره خیل...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮     ♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡        پارت...

پارت ۱۳بالاخره آخر هفته رسید.نیلسو جلوی آینه ایستاده بود و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط