{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 43 彡★

★彡   Part 43 彡★
برگشتم روبه تهیونگ، اما اون مجال گفتن حرفی رو بهم نداد.
"مهمون ها تا یک ساعت دیگه میرسن."
فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم.
راهش رو کج کرد تا بره اما لحظه ای ایستاد.
"دکتر تو اتاقت منتظره."
و بعد رفت.
منم معطل نکردم و خیلی سریع به سمت اتاق پا پیش کردم.
حق با اون بود.
دکتر توی اتاق منتظرم بود.
"خانم چوی؟"
"خودمم آقای؟"
"جین. صدام کن جین."
"آها بله، جین."
با اشاره اش به سمت صندلی آروم رفتم و روش نشستم.
به سمتم خم شد و شروع کرد به معاینه.
"کاری که میخوام بکنم قراره خیلی درد داشته باشه."
لبم رو گزیدم: خیلی؟
"چاقو بدجور داخل پات فرو رفته و بعضی از شریان های اصلی رو قطع کرده. از اون جایی هم که مدت زیادی از برخورد میگذره، باید بگم که بله، خیلی درد داره."
سرش رو بالا آورد و به چشم هام نگاه کرد. انگار من بچه ای هستم که با نگاهش فریب میخورم.
"پس میخوام به عنوان یه دکتر خوب حواست رو پرت کنم."
"چی؟ ... آییی آخخ."
بدون اینکه آمادگی قبلی بده کارش رو شروع کرده بود. به قدری درد داشت که اشک بی اجازه از چشم هام سرازیر شد و لبم رو گاز گرفتم تا هق هقم بیرون نره.
"خب بگو ببینم دختر جون، چطور جون تهیونگی ما رو نجات دادی؟"
از میان لب های بهم فشرده ام گفتم: اول خون رو تمیز کردم ... بعد با پنس دنبال گلوله گشتم و ... بعد ... جلوی زخم رو با ... آیییی
به پایین نگاه کردم.
"این دیگه چه کوفتیه؟"
"پماد."
"پماد؟ یا زهر؟"
خندید: به حرفت ادامه بده دختر جون من تازه شروع کردم
هوفی کشیدم و دوباره به سختی سعی کردم روی اولین شبی که تهیونگ رو دیدم متمرکز بشم.
دیدگاه ها (۴)

★彡   Part 42 彡★ تهیونگ همونطور که ریلکس از پله ها پایین میوم...

★彡   Part 41 彡★ فکر میکردم بالا پایین رفتن از این همه پله کا...

چند پارتی درخواستی

مهمونی پارت ۱۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط