سناریو
#سناریو
#تکپارتی
(وقتی...)
(ا.ت و هانا هر دو دختر هستند.)
*ا.ت و هانا از زمانی که نوزاد بودند باهم خیلی صمیمی بودند پس به همین خاطر بقیه به رابطه دوستیشون حسادت میکردند. هردوی آنها الان ۲۳ سال دارند اما با این تفاوت که ا.ت بازیگره و هانا خواننده.*
*ساعت ۷ صبح*
ویو ا.ت: در آشپزخونه درحال آشپزی بودم که صدای در رو شنیدم پس به سمتش رفتم و در رو باز کردم که هانا رو دیدم و لبخند زدم.
هانا وارد شد و من در را پشت سرش بستم و با او به اتاق نشیمن رفتم.
هی، سلام هانا. چه اتفاقی افتاده که انقدر خوشحالی؟
_ا.ت، من باید چیزی بهت بگم.[با هیجان گفت]
چی شده؟[با کنجکاوی پرسیدم]
_من... من دوستت دارم، از کودکی بهت علاقه داشتم ولی فکر کردم قراره منو مسخره کنی پس بهت نگفتم.[هانا با خجالت زیر لب زمزمه کرد]
هانا... من... منم دوست دارم اما فکر نمیکردم تو هم بهم علاقه داشته باشی.[با ناباوری زمزمه کردم]
ویو هانا: نمیدونم چجوری ولی وقتی فهمیدم او.ت هم منو دوست داره سریع لبامو روی لباش قرار دادم و او رو با اشتیاق بوسیدم اما چون قدم کوتاه بود مجبور شدم روی پنجهی پاهام بایستم.
خانوم کوچولوی من خیلی فسقلی و نازه.[با خنده گفت]
*هانا و ا.ت آروم همدیگر رو بوسیدند و ا.ت هانا رو به اتاق برد که هانا دستاشو دور گردن ا.ت و پاهاشو دور کمر ا.ت حلقه کرد تا نیفتد پس ا.ت هم از ناز بودن هانا لبخند عاشقانه ای زد.*
☆END☆
▪︎امیدوارم دوسش داشته باشید▪︎
#تکپارتی
(وقتی...)
(ا.ت و هانا هر دو دختر هستند.)
*ا.ت و هانا از زمانی که نوزاد بودند باهم خیلی صمیمی بودند پس به همین خاطر بقیه به رابطه دوستیشون حسادت میکردند. هردوی آنها الان ۲۳ سال دارند اما با این تفاوت که ا.ت بازیگره و هانا خواننده.*
*ساعت ۷ صبح*
ویو ا.ت: در آشپزخونه درحال آشپزی بودم که صدای در رو شنیدم پس به سمتش رفتم و در رو باز کردم که هانا رو دیدم و لبخند زدم.
هانا وارد شد و من در را پشت سرش بستم و با او به اتاق نشیمن رفتم.
هی، سلام هانا. چه اتفاقی افتاده که انقدر خوشحالی؟
_ا.ت، من باید چیزی بهت بگم.[با هیجان گفت]
چی شده؟[با کنجکاوی پرسیدم]
_من... من دوستت دارم، از کودکی بهت علاقه داشتم ولی فکر کردم قراره منو مسخره کنی پس بهت نگفتم.[هانا با خجالت زیر لب زمزمه کرد]
هانا... من... منم دوست دارم اما فکر نمیکردم تو هم بهم علاقه داشته باشی.[با ناباوری زمزمه کردم]
ویو هانا: نمیدونم چجوری ولی وقتی فهمیدم او.ت هم منو دوست داره سریع لبامو روی لباش قرار دادم و او رو با اشتیاق بوسیدم اما چون قدم کوتاه بود مجبور شدم روی پنجهی پاهام بایستم.
خانوم کوچولوی من خیلی فسقلی و نازه.[با خنده گفت]
*هانا و ا.ت آروم همدیگر رو بوسیدند و ا.ت هانا رو به اتاق برد که هانا دستاشو دور گردن ا.ت و پاهاشو دور کمر ا.ت حلقه کرد تا نیفتد پس ا.ت هم از ناز بودن هانا لبخند عاشقانه ای زد.*
☆END☆
▪︎امیدوارم دوسش داشته باشید▪︎
- ۸.۸k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط