سناریو
#سناریو
#دوپارتی
"پارت ۲" "پارت آخر"
(وقتی...)
*هانا به ا.ت نگاه کرد و ا.ت به چشمای توله سگی هانا لبخند زد.*
_ا.ت من... من دوستت دارم... [هانا با شک و تردید گفت]
چی؟ منظورت اینه؟ واقعا تو منو دوست داری؟[با ناباوری زیر لب زمزمه کرد]
_آره... اما اگر تو منو دوست نداری فقط بهم بگو ناراحت نمیشم.[با صدای لرزان لب زد]
هانا من دوستت ندارم... چون... عاشقتم[با لبخند در گوش هانا زمزمه کرد]
*هانا تعجب کرد اما سریع لبخند زد و لباشو روی لبای ا.ت گذاشت تا او رو ببوسد که بنگچان وارد اتاق شد و آنها رو دید اما آنها متوجه نشدند و همدیگر رو با عشق بوسیدند.*
*بنگچان به صحنه لبخند زد و عکس سریعی از بوسه آن دو دختر عاشق گرفت و اتاق رو ترک کرد بدون اینکه آن دو با خبر شوند.*
ویو چان: از اینکه خواهر کوچولوم عشق واقعیش رو پیدا کرده خوشحالم به همین دلیل اجازه دادم تنها باشند.
ویو ا.ت: از بوسه جدا شدم و دستام پهلو های هانا رو گرفتند و بعد او را روی میز گذاشتم بعد او با هیجان منتظر حرکت بعدی من بود انگار میدونست قراره چیکار کنم.
آماده ای؟[با پوزخند لب زدم]
_همیشه برای تو آمادم، عشق من.[با هیجان زمزمه کرد]
*ا.ت گردن هانا رو بوسید و هانا با یک دستش موهای ا.ت رو نوازش کرد که هر دو یادشون اومد که تنها نیستند و بیرون از اتاق اعضا در حال تمرین و کارکنان در حال کار هستند پس آنها خودشون رو مرتب کردند بعد از اتاق بیرون اومدند.*
*ا.ت با اعضا شروع به ضبط دوباره کرد و هانا آنها رو تماشا کرد، هیچکس درمورد اتفاقی که بین هانا و ا.ت افتاده بود خبر نداشت به جز یک نفر و او هم کسی نبود جز بنگچان که الان با لبخند به ا.ت و هانا نگاه میکند.*
☆END☆
#دوپارتی
"پارت ۲" "پارت آخر"
(وقتی...)
*هانا به ا.ت نگاه کرد و ا.ت به چشمای توله سگی هانا لبخند زد.*
_ا.ت من... من دوستت دارم... [هانا با شک و تردید گفت]
چی؟ منظورت اینه؟ واقعا تو منو دوست داری؟[با ناباوری زیر لب زمزمه کرد]
_آره... اما اگر تو منو دوست نداری فقط بهم بگو ناراحت نمیشم.[با صدای لرزان لب زد]
هانا من دوستت ندارم... چون... عاشقتم[با لبخند در گوش هانا زمزمه کرد]
*هانا تعجب کرد اما سریع لبخند زد و لباشو روی لبای ا.ت گذاشت تا او رو ببوسد که بنگچان وارد اتاق شد و آنها رو دید اما آنها متوجه نشدند و همدیگر رو با عشق بوسیدند.*
*بنگچان به صحنه لبخند زد و عکس سریعی از بوسه آن دو دختر عاشق گرفت و اتاق رو ترک کرد بدون اینکه آن دو با خبر شوند.*
ویو چان: از اینکه خواهر کوچولوم عشق واقعیش رو پیدا کرده خوشحالم به همین دلیل اجازه دادم تنها باشند.
ویو ا.ت: از بوسه جدا شدم و دستام پهلو های هانا رو گرفتند و بعد او را روی میز گذاشتم بعد او با هیجان منتظر حرکت بعدی من بود انگار میدونست قراره چیکار کنم.
آماده ای؟[با پوزخند لب زدم]
_همیشه برای تو آمادم، عشق من.[با هیجان زمزمه کرد]
*ا.ت گردن هانا رو بوسید و هانا با یک دستش موهای ا.ت رو نوازش کرد که هر دو یادشون اومد که تنها نیستند و بیرون از اتاق اعضا در حال تمرین و کارکنان در حال کار هستند پس آنها خودشون رو مرتب کردند بعد از اتاق بیرون اومدند.*
*ا.ت با اعضا شروع به ضبط دوباره کرد و هانا آنها رو تماشا کرد، هیچکس درمورد اتفاقی که بین هانا و ا.ت افتاده بود خبر نداشت به جز یک نفر و او هم کسی نبود جز بنگچان که الان با لبخند به ا.ت و هانا نگاه میکند.*
☆END☆
- ۸.۲k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط