#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗
ده این ویلا بود نه بابا ویلا چیه خوده عمارته تا حالا عمارتی رو از نزدیک ندیده بودم، ولی دمت گرم یونگ هو که انقدر پولداری الان دیگه مطمئن شدم میتونی مامانمو خوشبخت کنی.
در عمارت باز شد و اول لیموزین رفت داخل بعد منم از پشت رفتم تو.
کنار در عمارت یک مردی ایستاده بود و چشماش برق میزد و خنده روی لبش بود.
این یونگ هوی همونی که عکسشو دیده بودم، سلیقه ی مامانم هم خوبه ها مرد خوشتیپیه.
دیدم مامان از ماشین پیاده شد و رفت سمت اون مردک ، این مرده هم از کمر مامان گرفت و پیشونیش رو بوسید.
د عوضی کی به تو اجازه داده نازانه منو ببوسی هاا.
خیلی اعصبانی شدم با این کارش، اه جونگکوک اروم باش، اروم باش.
ای جونگکوک احمق اونا تا چند روز دیگه قراره زن و شوهر بشن و بیشتر از این پیش برن و اهم اهم ادم باش جونگکوک، یک ذره هم شده این مغزتو منحرف نکن،اون مادر خودته.( تو ذهنش)
که دیدم یکی به شیشه ماشین زد، زود به خودم اومدم و درو باز کردم و رفتم صندوق عقب تا چمدونم رو در بیارم، در اوردم و خاستم به راه بیوفتم که یک پسره ای اومد کنارم و چمدونم رو از دستم قاپید، د خدا زده مثل ادم بیا از کنارم وردار دیگه.
رفتم سمت مامان و اون مرتیکه.
یونگ هو:سلام جونگکوکشی خوشحالم از دیدنت، تو از اونی ام که فکرشو میکردم و مادرت تعریف کرده بود زیباتر و خوشتیپ تری، به اینجا خوش اومدی و امید وارم که مشکلی نداشته باشی، همینطور اینجارو خونه ی خودت بدون و هرکار خواستی بکن.( لبخند)
اه این مردک چرا انقدر مودب حرف میزنه، توی دلم هزار بار لعنت بهش فرستادم.
ولی بخاطر ابروی مادرم هم که شده مودبم ولی زیاد باهاش گرم نمیگیرم.
جونگکوک:این نظر لطف تونه و خیلی ممنون حتما اگر مشکلی داشتم میگم.( لبخند کم)
یون هو:خب بفرمایید داخل دم در بده.
درو باز کرد و ما رفتیم داخل، حاجی نمای داخلیش قشنگتر از نمای بیرونیه، خیلی شیک و مدرن بود خونه، دکوراسیونش خیلی با کلاس بود، و تم خونه سفید و طوسی بود البته بعضی جاها رنگ مشکی هم بکار رفته بود، دو طبقه بود و حتما یک بیستا اتاقی هم داشت.
اصلا این عمارت بوی پولداری و پول میداد.
دیگه دهنمو بستم و سعی کردم ادم باشم انقدر ندیده بازی در نیارم.
تو سالن وایساده بودم که این مردک حرف زد.
یونگ هو:خب جونگکوکشی اجوما تورو راهنمایی میکنه به سمت اتاقت، اونجا هرچیزی که لازم داشته باشی رو داره حتی برات لباس هم گزاشتم. ( لبخند)
جونگکوک:خیلی ازتون ممنونم ولی نیازی نبود.( لبخند کم)
یونگ هو:اه نه پسرم این چه حرفیه ما دیگه خونواده ایم.
یونگ هو:راستی عزیزم شب تهیونگ برای شام میاد الان نتونست اخه شرکت و انگار مشکلی پیش اومده. ( روبه مری)
ویو مری
وقتی میدیدم که یونگ هو انقدر به جونگکوک اهمیت میده و کم و کسری براش نمیزاره واقعا خوشحالم میکنه، قطعا ازدواج با این مرد یکی از بهترین اتفاقای تو زندگیمه.
ویو جونگکوک
با حرف اون مرد دوباره یاد اون کیم تهیونگ افتادم، خیلی میخاستم باهاش اشنا بشم و بیشتر راجبش بدونم.
مری:اوه عزیزم اتفاقی تو شرکت افتاده.( رو به یونگ هو)
یونگ هو:نه فقط انگار مدل هنوز برای فشن شوی امسال انتخاب نکرده.
مامان اهومی کرد و منم تصمیم گرفتم این دو مرغ عاشقو تنها بزارم و به اتاق جدیدم سر بزنم.
اجوما که زن مسنی میخورد و مهربون دیده میشد همراهیم کرد تا اتاق، ازش تشکری کردم و وارد اتاق شدم.
به به ببین سلیقه رو عجب چیزیه دم هر کی که این اتاقو برام درست کرده گرم.
بعد از کلی قربون صدقه رفتن برای اتاقم، تصمیم گرفتم چمدونم رو باز کنم.
چمدون رو باز کردم و رفتم سمت کمد و درشو باز کردم که دیدم کمد پر از لباس های مارک دار و خوشگل و شیکه، ولی من خودمم لباس داشتم.
پس لباسای خودمو کجا بزارم.
کشو هارو باز کردم که توی یکیش لباس زیر بود اون یکی خالی بود پس همونجا میزارم.
لباسامو چیدم و رفتم حموم.
بعد بیست دیقه اومدم بیرون و یه دست لباس خونگی که شامل یک شلوارک مشکی و یک لباس سفید بود رو پوشیدم یکم هم به پوستم رسیدم، و تصمیم گرفتم تا موقع شام یکم چرت بزنم.
همینکه چشامو بستم خوابم برد.
ادامه دارد..............
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗
ده این ویلا بود نه بابا ویلا چیه خوده عمارته تا حالا عمارتی رو از نزدیک ندیده بودم، ولی دمت گرم یونگ هو که انقدر پولداری الان دیگه مطمئن شدم میتونی مامانمو خوشبخت کنی.
در عمارت باز شد و اول لیموزین رفت داخل بعد منم از پشت رفتم تو.
کنار در عمارت یک مردی ایستاده بود و چشماش برق میزد و خنده روی لبش بود.
این یونگ هوی همونی که عکسشو دیده بودم، سلیقه ی مامانم هم خوبه ها مرد خوشتیپیه.
دیدم مامان از ماشین پیاده شد و رفت سمت اون مردک ، این مرده هم از کمر مامان گرفت و پیشونیش رو بوسید.
د عوضی کی به تو اجازه داده نازانه منو ببوسی هاا.
خیلی اعصبانی شدم با این کارش، اه جونگکوک اروم باش، اروم باش.
ای جونگکوک احمق اونا تا چند روز دیگه قراره زن و شوهر بشن و بیشتر از این پیش برن و اهم اهم ادم باش جونگکوک، یک ذره هم شده این مغزتو منحرف نکن،اون مادر خودته.( تو ذهنش)
که دیدم یکی به شیشه ماشین زد، زود به خودم اومدم و درو باز کردم و رفتم صندوق عقب تا چمدونم رو در بیارم، در اوردم و خاستم به راه بیوفتم که یک پسره ای اومد کنارم و چمدونم رو از دستم قاپید، د خدا زده مثل ادم بیا از کنارم وردار دیگه.
رفتم سمت مامان و اون مرتیکه.
یونگ هو:سلام جونگکوکشی خوشحالم از دیدنت، تو از اونی ام که فکرشو میکردم و مادرت تعریف کرده بود زیباتر و خوشتیپ تری، به اینجا خوش اومدی و امید وارم که مشکلی نداشته باشی، همینطور اینجارو خونه ی خودت بدون و هرکار خواستی بکن.( لبخند)
اه این مردک چرا انقدر مودب حرف میزنه، توی دلم هزار بار لعنت بهش فرستادم.
ولی بخاطر ابروی مادرم هم که شده مودبم ولی زیاد باهاش گرم نمیگیرم.
جونگکوک:این نظر لطف تونه و خیلی ممنون حتما اگر مشکلی داشتم میگم.( لبخند کم)
یون هو:خب بفرمایید داخل دم در بده.
درو باز کرد و ما رفتیم داخل، حاجی نمای داخلیش قشنگتر از نمای بیرونیه، خیلی شیک و مدرن بود خونه، دکوراسیونش خیلی با کلاس بود، و تم خونه سفید و طوسی بود البته بعضی جاها رنگ مشکی هم بکار رفته بود، دو طبقه بود و حتما یک بیستا اتاقی هم داشت.
اصلا این عمارت بوی پولداری و پول میداد.
دیگه دهنمو بستم و سعی کردم ادم باشم انقدر ندیده بازی در نیارم.
تو سالن وایساده بودم که این مردک حرف زد.
یونگ هو:خب جونگکوکشی اجوما تورو راهنمایی میکنه به سمت اتاقت، اونجا هرچیزی که لازم داشته باشی رو داره حتی برات لباس هم گزاشتم. ( لبخند)
جونگکوک:خیلی ازتون ممنونم ولی نیازی نبود.( لبخند کم)
یونگ هو:اه نه پسرم این چه حرفیه ما دیگه خونواده ایم.
یونگ هو:راستی عزیزم شب تهیونگ برای شام میاد الان نتونست اخه شرکت و انگار مشکلی پیش اومده. ( روبه مری)
ویو مری
وقتی میدیدم که یونگ هو انقدر به جونگکوک اهمیت میده و کم و کسری براش نمیزاره واقعا خوشحالم میکنه، قطعا ازدواج با این مرد یکی از بهترین اتفاقای تو زندگیمه.
ویو جونگکوک
با حرف اون مرد دوباره یاد اون کیم تهیونگ افتادم، خیلی میخاستم باهاش اشنا بشم و بیشتر راجبش بدونم.
مری:اوه عزیزم اتفاقی تو شرکت افتاده.( رو به یونگ هو)
یونگ هو:نه فقط انگار مدل هنوز برای فشن شوی امسال انتخاب نکرده.
مامان اهومی کرد و منم تصمیم گرفتم این دو مرغ عاشقو تنها بزارم و به اتاق جدیدم سر بزنم.
اجوما که زن مسنی میخورد و مهربون دیده میشد همراهیم کرد تا اتاق، ازش تشکری کردم و وارد اتاق شدم.
به به ببین سلیقه رو عجب چیزیه دم هر کی که این اتاقو برام درست کرده گرم.
بعد از کلی قربون صدقه رفتن برای اتاقم، تصمیم گرفتم چمدونم رو باز کنم.
چمدون رو باز کردم و رفتم سمت کمد و درشو باز کردم که دیدم کمد پر از لباس های مارک دار و خوشگل و شیکه، ولی من خودمم لباس داشتم.
پس لباسای خودمو کجا بزارم.
کشو هارو باز کردم که توی یکیش لباس زیر بود اون یکی خالی بود پس همونجا میزارم.
لباسامو چیدم و رفتم حموم.
بعد بیست دیقه اومدم بیرون و یه دست لباس خونگی که شامل یک شلوارک مشکی و یک لباس سفید بود رو پوشیدم یکم هم به پوستم رسیدم، و تصمیم گرفتم تا موقع شام یکم چرت بزنم.
همینکه چشامو بستم خوابم برد.
ادامه دارد..............
- ۳۶۲
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط