{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟑

جونگکوک هنوز لینارو دوست داشت پس حس خاصی نسبت به تهیونگ نداشت، و در مقابل اون بو.سه ها هم حسی نداشت چون فقط یک شرط بی خود بود.
تازه یادش اومده بود که عکسو پاک نکرده، تند تند کراواتش رو بست و بدو بدو وسایل مورد نیازش رو برای شرکت برداشت و زد بیرون همه داشتن صبحونه میخوردن.

جونگکوک تند رفت کنار مادرش و بو.سه ای رو لپش گزاشت.

جونگکوک:صبح بخیر نازان جون.
جونگکوک:صبحتون بخیر اقای یونگ هو.

مری:صبحت بخیر کوکی کوچولوم، خوبی؟

جونگکوک:یاااااا نازی خانم من که بچه نیستم اینطوری صدام میکنی، بعدم خوبم.

مری:هنوز برای من همون کوکی کوچولویی.( لبخند)

جونگکوک تا خواست حرفی بزنه تهیونگ پرید.

تهیونگ:مری خانم فقط برای شما کوچولو نیست برای همه کوچولو یه.( لبخند)

جونگکوک:یاااا فقط مامانم حق داره بگه( داد)

مری:تهیونگ از این به بعد هرچی خواستی کوکی رو صدا کن.

تهیونگ:منکه از خدامه، مگه نه جونگکوک.( نیشخند)

جونگکوک:واقعا که مامان ببین شدم سوژه ی تهیونگ.

جونگکوک نشست کنار تهیونگ و شروع کرد به خوردن، بازم یادش رفته بود عکسو پاک کنه.

از زیر میز از رون تهیونگ نیشگونی گرفت.

تهیونگ که تا اون موقع مثل بچه های خوب داشت صبحونه شو میخورد با حمله ی ناگهانی کوک اخی ارومی گفت.

تهیونگ:چته خرگوش وحشی( عصبی اروم)

جونگکوک:زودباش عکسمو پاک کن هنوز یادم نرفته.( اروم)

تهیونگ:پاک کردم برو خیالت راحت ولی کمتر وحشی بازی در بیار ادمم هااا.( اروم)

جونگکوک:از کجا باور کنم.( اروم)

تهیونگ:خب باور نکن مهم نیست.( اروم)

جونگکوک دوباره نیشگونی گرفت که تهیونگ خاست عربده بکشه ولی کوک زود دست بکار شد و دستشو جلو دهن تهیونگ گرفت.

جونگکوک:جون من ادم باش و چیزی نگو( اروم)

مری:شما دوتا چتونه.

جونگکوک:اه هیچی مامان تهیونگ ل.ب و زبونشو گاز گرفته خواست داد بزنه و گریه کنه ولی جلوشو گرفتم.( ناراحت مصنوعی)

تهیونگ بهت زده به پسری که دستش رو دهنش گزاشته بود نگاه میکرد، در تعجب بود این پسر چقدر میتونه خوب فیلم بازی کنه.

یونگ هو:جونگکوک دستتو از روی دهنش بردار ببینم خوبه یا نه.

جونگکوک با ابروهاش میگفت نه نه.

جونگکوک:ام اقای یونگ هو اگه دستمو وردارم تهیونگ سر و صداش بلند میشه و سر هممون رو به درد میاره.

تهیونگ دستشو رو دست جونگکوک گزاشت و اورد پایین.

تهیونگ:من خوبم لازم نیست نگران باشین( سرد)

ویو جونگکوک

وای این مرتیکه چرا انقدر تغییر مود میده فازش چیه.
اه ولش مردک بدرد نخور.
با چیزی که یادم اومد زود لقمه مو قورت دادم و ل.ب زدم.

جونگکوک:راستی شما دوتا کفتر عاشق، الان نامزدین؟

مری:اوه نه پسرم هنوز نامزدی نگرفتیم.

یونگ هو دست مامانمو تو دستش گرفت و واقعا عصبانی شدم ولی سعی کردم خونسرد باشم.

جونگکوک:خب اقای یونگ هو قراره کی نامزدی بگیرین.( سرد)

یونگ هو:خب فردا شب، همه ی کارارو کردم انجام دادم و فقط خرید لباس مونده، امروز تو و تهیونگ باهم برین یه سر مرکز خرید برای خودتون لباس بخرین منم همراه با مری میرم.

تهیونگ:بابا نمیشه جونگکوک رو هم با خودتون ببیرین.

اه این مرتیکه فکر کرده من عاشق چشم و ابروشم که انقدر ازم بدش میاد و فاز میگیره.

یونگ هو:نه پسرم من و مری یکم میخایم تنها باهم بگردیم تو سئول.

جونگکوک:تنهای تنها، بدون هیچکس.

یونگ هو:اره دیگه من مری رو میبرم تا یکم سئول رو بهش نشون بدم.

جونگکوک:اها( حسودی)


(و اینجا نویسنده داریم که از خنده قش کرد🤣🤣)

تهیونگ:یعنی این پسره ی رو مخ رو قراره یک روز کامل تحمل کنم، اه از این بهتر نمیشه.( اعصبانی حرصی)

جونگکوک:نه که من خیلی از تو خوشم میاد، احمق.( پررو حرصی)

تهیونگ:درست صحبت کن بچه.

جونگکوک:اول خودت شروع کردی پیر.

تهیونگ:چی گفتی؟

جونگکوک:اه ببین پیری روت اثر گزاشته کر شدی کرر.( خنده )

تا تهیونگ خاست حرفی بزنه یونگ هو رو میز زد و گفت.

یونگ هو:شما دوتا مرد عاقل بالغ چتونه انقدر بحث میکنید.

مری:هنوز بزرگ نشدن.( تاسف وار)

جونگکوک:خب اول اون شروع کرد.

یونگ هو:بس کنید، تهیونگ برو شرکت و جونگکوک روهم با خودت ببر و کارای استخدامش رو بکن.

تهیونگ:چشم پدر.

جونگکوک:اقای یونگ هو لازم نیست به تهیونگ زحمت بدم خودم ماشین دارم خودم از دنبالش میرم.

یونگ هو:هرطور خودت بخای .

تهیونگ خب دیگه من رفتم خداحافظ همگی، هوی جونگکوک توهم از پشت دنبال ماشینم بیا تا گم نشی.

جونگکوک:چشممم.

کتمو پوشیدم و رفتم بیرون .

ادامه دارد............
دیدگاه ها (۹)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒اون اقای از خود راضی تکیه زده بود به م...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟓توی راه صدای پچ پچ کارکنان میومد. ...و...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟐ویو فردا صبح تهیونگ. با صدای الارم بید...

من اهنگ اینم ولی پیدا نکردم هیی🥰🤣

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎غرق خواب بودم که یکی زد به در و صدام ک...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌ادامه ی پارت ۲۱تهیونگ لبخند زد و قدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط