#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟔
بالاخره با اصرار جونگکوک، مری و یونگ هو تصمیم گرفتن برن به استرالیا برای یک هفته و امروز روز رفتنشون بود.
جونگکوک:نازم چمدونتو برات بیارم.
مری:اره پسرم.
جونگکوک چمدون رو از اتاق مشترک مری و شوهرش گرفت و برد پایین.
ماشین دم در عمارت بود و حالا یونگ هو مری هم میخاستن برن.
مری پسرشو بغل کرد و با لبخند گفت.
مری:تا وقتی که ما میایم مراقب خونه و اجوما و خودتو تهیونگ باش عزیزکم.
جونگکوک:باشه خوشگلم تو برو خوب خوش بگذرون باشه، ما مراقب خودمون هستیم، سعی کن خوش بگذرونی. ( لبخند)
مری از جونگکوک جدا شد و صورت جونگکوک رو قاب گرفت و به سمت خودش خم کرد و لپش رو بو.سید.
جونگکوک هم متقابل بو.سش کرد که رفت سمت یونگ هو و اونم یک بغل کوتاه کرد.
جونگکوک:عمو با مامانم برین کلی خوش بگذرونین.
یونگ هو:باشه پسرم( لبخند)
تهیونگ مری و بغل کرد که مری گفت.
مری:تهیونگی، پسرم توهم با جونگکوک برام فرقی نداری ولی تو این یک هفته خوب مراقب کوک باش، باشه عزیزکم.
تهیونگ لبخندی زد که مری ازش جدا شد و بهش خیره شد.
تهیونگ:حتما خاله مراقبش هستم.
مری لبخند زیبایی زد و تهیونگ رو هم خم کرد و بو.سه ای رو لپش زد.
تهیونگ لبخندی زد و کنار جونگکوک ایستاد.
مری و یونگ هو وارد ماشین شدن و ماشین حرکت کرد.
همینکه ماشین رفت، تهیونگ هم به سمت خونه رفت و پشتشو به جونگکوک کرد.
جونگکوک تا لحظه ی اخر به رفتنشون نگاه کرد و بعد اونم وارد عمارت شد، وقتی دید تهیونگ پشتش بهشه فکر کثیفی به ذهنش زد و پشت بندش لبخند شیطانی زد و دوید به سمت تهیونگ و خودشو انداخت پشتش.
تهیونگ بیچاره با فکر رفتن به اشپز خونه و خوردن یک اب یخ دلچسب رفت ولی با فرود اومدن یک چیز سنگین رو پشتش نفسش حبس شد و محکم افتاد رو زمین.
درد بدی تو ناحیه کمرش ایجاد شد و سرخِ سرخ شد.
تهیونگ:ب.بلند شوو.
جونگکوک نگران از رو تهیونگ بلند شد و کمک کرد تهیونگ هم بشین.
جونگکوک:خو.خوبی هیونگ( نگران)
تهیونگ:خوبم.
جونگکوک:ببخشید هیونگ، میخاستم باهات شوخی کنم( ناراحت سرش پایینه)
تهیونگ با مهربونی از چونه پسر گرفت و سرشو بلند کرد و گونه شو نوازش کرد.
تهیونگ:پسرکم من میدونم داشتی شوخی میکردی نگران نباش .
جونگکوک با اون چشمای گرد و عروسکیش به تهیونگ خیره شد و با بغض پنهانی که داشت گفت.
جونگکوک:ببخشید هیونگ.
تهیونگ:بخشیدمت.( لبخند)
جونگکوک خودشو انداخت بغل تهیونگ و صورتشو تو سی.نه ی تهیونگ قایم کرد.
تهیونگ از شدت بامزگی پسر لبخندی و یک دستشو رو کمر کوک و دست دیگشو رو موهاش نوازش وار کشید.
___
ساعت 10 شب بود و هردو پسر دو ساعت از وقت شامشون میگذشت که جونگکوک با خوشحالی گفت.
جونگکوک:ته ته جونم.
تهیونگ که غرق در سریالش بود با صدای زیبای پسرش بهش خیره شد و دستشو رو موهاش کشید.
تهیونگ:جونم.( اروم)
جونگکوک سرش رو پاهای مرد بود و با همون موقعیت گفت.
جونگکوک:بیا کیک درست کنیم، کیک مورد علاقت توت فرنگی( لبخند)
تهیونگ:وا.واقعا.
جونگکوک:اره، بریم درست کنیم.
تهیونگ:بریم.
جونگکوک تند بلند شد و دست تهیونگ و گرفت اونم بلند کرد و به طرف اشپز خونه قدم برداشت.
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟔
بالاخره با اصرار جونگکوک، مری و یونگ هو تصمیم گرفتن برن به استرالیا برای یک هفته و امروز روز رفتنشون بود.
جونگکوک:نازم چمدونتو برات بیارم.
مری:اره پسرم.
جونگکوک چمدون رو از اتاق مشترک مری و شوهرش گرفت و برد پایین.
ماشین دم در عمارت بود و حالا یونگ هو مری هم میخاستن برن.
مری پسرشو بغل کرد و با لبخند گفت.
مری:تا وقتی که ما میایم مراقب خونه و اجوما و خودتو تهیونگ باش عزیزکم.
جونگکوک:باشه خوشگلم تو برو خوب خوش بگذرون باشه، ما مراقب خودمون هستیم، سعی کن خوش بگذرونی. ( لبخند)
مری از جونگکوک جدا شد و صورت جونگکوک رو قاب گرفت و به سمت خودش خم کرد و لپش رو بو.سید.
جونگکوک هم متقابل بو.سش کرد که رفت سمت یونگ هو و اونم یک بغل کوتاه کرد.
جونگکوک:عمو با مامانم برین کلی خوش بگذرونین.
یونگ هو:باشه پسرم( لبخند)
تهیونگ مری و بغل کرد که مری گفت.
مری:تهیونگی، پسرم توهم با جونگکوک برام فرقی نداری ولی تو این یک هفته خوب مراقب کوک باش، باشه عزیزکم.
تهیونگ لبخندی زد که مری ازش جدا شد و بهش خیره شد.
تهیونگ:حتما خاله مراقبش هستم.
مری لبخند زیبایی زد و تهیونگ رو هم خم کرد و بو.سه ای رو لپش زد.
تهیونگ لبخندی زد و کنار جونگکوک ایستاد.
مری و یونگ هو وارد ماشین شدن و ماشین حرکت کرد.
همینکه ماشین رفت، تهیونگ هم به سمت خونه رفت و پشتشو به جونگکوک کرد.
جونگکوک تا لحظه ی اخر به رفتنشون نگاه کرد و بعد اونم وارد عمارت شد، وقتی دید تهیونگ پشتش بهشه فکر کثیفی به ذهنش زد و پشت بندش لبخند شیطانی زد و دوید به سمت تهیونگ و خودشو انداخت پشتش.
تهیونگ بیچاره با فکر رفتن به اشپز خونه و خوردن یک اب یخ دلچسب رفت ولی با فرود اومدن یک چیز سنگین رو پشتش نفسش حبس شد و محکم افتاد رو زمین.
درد بدی تو ناحیه کمرش ایجاد شد و سرخِ سرخ شد.
تهیونگ:ب.بلند شوو.
جونگکوک نگران از رو تهیونگ بلند شد و کمک کرد تهیونگ هم بشین.
جونگکوک:خو.خوبی هیونگ( نگران)
تهیونگ:خوبم.
جونگکوک:ببخشید هیونگ، میخاستم باهات شوخی کنم( ناراحت سرش پایینه)
تهیونگ با مهربونی از چونه پسر گرفت و سرشو بلند کرد و گونه شو نوازش کرد.
تهیونگ:پسرکم من میدونم داشتی شوخی میکردی نگران نباش .
جونگکوک با اون چشمای گرد و عروسکیش به تهیونگ خیره شد و با بغض پنهانی که داشت گفت.
جونگکوک:ببخشید هیونگ.
تهیونگ:بخشیدمت.( لبخند)
جونگکوک خودشو انداخت بغل تهیونگ و صورتشو تو سی.نه ی تهیونگ قایم کرد.
تهیونگ از شدت بامزگی پسر لبخندی و یک دستشو رو کمر کوک و دست دیگشو رو موهاش نوازش وار کشید.
___
ساعت 10 شب بود و هردو پسر دو ساعت از وقت شامشون میگذشت که جونگکوک با خوشحالی گفت.
جونگکوک:ته ته جونم.
تهیونگ که غرق در سریالش بود با صدای زیبای پسرش بهش خیره شد و دستشو رو موهاش کشید.
تهیونگ:جونم.( اروم)
جونگکوک سرش رو پاهای مرد بود و با همون موقعیت گفت.
جونگکوک:بیا کیک درست کنیم، کیک مورد علاقت توت فرنگی( لبخند)
تهیونگ:وا.واقعا.
جونگکوک:اره، بریم درست کنیم.
تهیونگ:بریم.
جونگکوک تند بلند شد و دست تهیونگ و گرفت اونم بلند کرد و به طرف اشپز خونه قدم برداشت.
- ۱.۴k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط