رمان: خون و عشق
رمان: خون و عشق
پارت سوم
هان هنوز همونجا ایستاده بود و به خیابون خیره شده بود.
هان: ولی من یادمه... البته نه کامل
صدای آشنایی از پشت سرش اومد.
فلیکس (دوست صمیمیش): هان؟!
هان برگشت. فلیکس با عجله سمتش میاومد و همین که بهش رسید، با تعجب نگاهش کرد.
فلیکس: اینجا چیکار میکنی؟ چرا این شکلی وایسادی؟!
هان چند لحظه چیزی نگفت.
فلیکس: هان؟!
هان: لینو رو دیدم
فلیکس: واقعا؟!
هان نگاهش رو پایین انداخت.
هان: امروز... توی خیابون به یه نفر خوردم
فلیکس: خب؟
هان: بعد دیدم همون گردنبنده رو داره
فلیکس اخماش رفت توی هم.
فلیکس: همون گردنبندی که همیشه دربارهش حرف میزدی؟!
هان آروم سرشو تکون داد.
هان: اهوم
فلیکس: مطمئنی خودش بود؟!
هان: نمیدونم... ولی خیلی شبیهش بود
فلیکس چند لحظه به صورت هان نگاه کرد
فلیکس: خودش گفت اسمش لینوعه؟!
هان: آره
فلیکس: هان... تو چند ساله داری دربارهی لینو حرف میزنی
هان: میدونم
فلیکس: همیشه میگفتی یه دوست قدیمی داشتی که یه روز یهو دیگه ندیدیش
هان نگاهش کرد.
هان: ...
فلیکس: پس چرا انقدر مطمئن نیستی که خودش بوده؟!
هان لبش رو گاز گرفت و چند لحظه ساکت موند.
هان: چون اون منو نشناخت
فلیکس: چی؟!
هان: ازش پرسیدم قبلاً همدیگه رو دیدیم یا نه
فلیکس: و چی گفت؟!
هان با صدای آروم جواب داد.
هان: گفت اگه دیده بودمت، یادم میموند
فلیکس چند ثانیه چیزی نگفت.
هان دوباره به همون سمتی که لینو رفته بود نگاه کرد.
هان: ولی فلیکس... من اسمشو که شنیدم یه چیزایی یادم اومد
فلیکس: چی؟
هان: حیاط... یه بچه... گردنبنده...
نفسش رو آروم بیرون داد.
هان: خودم که اسم لینو رو صدا میزدم
فلیکس با نگرانی نگاهش کرد.
فلیکس: شاید اونم یه چیزایی یادش نیست
هان: شاید...
فلیکس: یا شاید تو بعضی چیزا رو اشتباه یادت مونده
هان چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد خیلی آروم گفت:
هان: ولی اگه خودش نباشه... چرا همون گردنبند رو داشت؟!
فلیکس جواب نداشت.
فقط کنار هان ایستاد و هر دو به خیابونی نگاه کردن که لینو چند دقیقه پیش توش ناپدید شده بود.
بچه هااااا تورو خدا نظراتونو بگیدد بد شد نه!؟؟
پارت سوم
هان هنوز همونجا ایستاده بود و به خیابون خیره شده بود.
هان: ولی من یادمه... البته نه کامل
صدای آشنایی از پشت سرش اومد.
فلیکس (دوست صمیمیش): هان؟!
هان برگشت. فلیکس با عجله سمتش میاومد و همین که بهش رسید، با تعجب نگاهش کرد.
فلیکس: اینجا چیکار میکنی؟ چرا این شکلی وایسادی؟!
هان چند لحظه چیزی نگفت.
فلیکس: هان؟!
هان: لینو رو دیدم
فلیکس: واقعا؟!
هان نگاهش رو پایین انداخت.
هان: امروز... توی خیابون به یه نفر خوردم
فلیکس: خب؟
هان: بعد دیدم همون گردنبنده رو داره
فلیکس اخماش رفت توی هم.
فلیکس: همون گردنبندی که همیشه دربارهش حرف میزدی؟!
هان آروم سرشو تکون داد.
هان: اهوم
فلیکس: مطمئنی خودش بود؟!
هان: نمیدونم... ولی خیلی شبیهش بود
فلیکس چند لحظه به صورت هان نگاه کرد
فلیکس: خودش گفت اسمش لینوعه؟!
هان: آره
فلیکس: هان... تو چند ساله داری دربارهی لینو حرف میزنی
هان: میدونم
فلیکس: همیشه میگفتی یه دوست قدیمی داشتی که یه روز یهو دیگه ندیدیش
هان نگاهش کرد.
هان: ...
فلیکس: پس چرا انقدر مطمئن نیستی که خودش بوده؟!
هان لبش رو گاز گرفت و چند لحظه ساکت موند.
هان: چون اون منو نشناخت
فلیکس: چی؟!
هان: ازش پرسیدم قبلاً همدیگه رو دیدیم یا نه
فلیکس: و چی گفت؟!
هان با صدای آروم جواب داد.
هان: گفت اگه دیده بودمت، یادم میموند
فلیکس چند ثانیه چیزی نگفت.
هان دوباره به همون سمتی که لینو رفته بود نگاه کرد.
هان: ولی فلیکس... من اسمشو که شنیدم یه چیزایی یادم اومد
فلیکس: چی؟
هان: حیاط... یه بچه... گردنبنده...
نفسش رو آروم بیرون داد.
هان: خودم که اسم لینو رو صدا میزدم
فلیکس با نگرانی نگاهش کرد.
فلیکس: شاید اونم یه چیزایی یادش نیست
هان: شاید...
فلیکس: یا شاید تو بعضی چیزا رو اشتباه یادت مونده
هان چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد خیلی آروم گفت:
هان: ولی اگه خودش نباشه... چرا همون گردنبند رو داشت؟!
فلیکس جواب نداشت.
فقط کنار هان ایستاد و هر دو به خیابونی نگاه کردن که لینو چند دقیقه پیش توش ناپدید شده بود.
بچه هااااا تورو خدا نظراتونو بگیدد بد شد نه!؟؟
- ۱۱۲
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط