「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۷
✦.................................
یونجین قدمی جلوتر آمد. حضورش فضا را سنگینتر کرد.
یونجین:فقط یه نصیحت دوستانه.
لینا اخم کرد و جلوتر آمد.
لینا:یونجین...
اما یونجین بیتوجه به لینا، کلامش را ادامه داد. نگاهش همچنان خیره به آیلین بود.
یونجین:بعضی جاها بهتره آدم حد و مرزشو بدونه.
آیلین برای لحظهای سکوت کرد. تلاش کرد منظور یونجین را بفهمد، اما لحن نیشدار او، فقط حس ناخوشایندی را منتقل میکرد.
+ منظورت چیه؟
لینا این بار محکمتر گفت:
لینا:یونجین، کافیه.
یونجین نگاهی گذرا به لینا انداخت، انگار که او را نادیده میگیرد.
یونجین:کسی با تو حرف نزد.
فضا ناگهان به شدت سنگین شد. نسیم خنک شب، دیگر آن آرامش دلنشین چند دقیقه قبل را نداشت. سردی نگاه یونجین، انگار که هوا را منجمد کرده بود.
آیلین که نمیخواست بحثی بالا بگیرد و توجهها را جلب کند، آرام گفت:
+ فکر میکنم سوءتفاهمی پیش اومده.
یونجین پوزخندی زد.
یونجین:مطمئنم که نیومده.
لینا یک قدم دیگر جلو آمد.
لینا:ایلین، بهتره برگردیم داخل.
یونجین نفس عمیقی کشید، مشخص بود از دخالت لینا خوشش نیامده. چند ثانیه سکوت سنگینی میانشان برقرار شد. سپس، ناگهان گوشه لبش بالا رفت و پوزخندی زد.
یونجین:هر طور راحتین.
برگشت تا برود. اما هنگام عبور، شانهاش را به عمد و با فشاری بیشتر از حد معمول، به شانه آیلین کوبید.
همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.
پای آیلین روی لبهی مرطوب استخر لغزید. چشمانش از شوک گرد شد. دستش در هوا تکان خورد تا تعادلش را پیدا کند، اما دیر شده بود. بدنش تعادلش را از دست داد و لحظهی بعد...
«شلاااپ!»
با صدای بلندی داخل آب افتاد. آب به اطراف پاشید.
لینا با وحشت فریاد زد:
آیلین!
صدای سقوط آنقدر بلند بود که سکوت حیاط را شکست. درست در همان لحظه، چند نفر از داخل سالن، از جمله تهیونگ، با تعجب به سمت استخر برگشتند.
وحشت، چون موجی سرد، در چشمان سرد و بیتفاوت تهیونگ دوید. فرمانده بیاحساس، برای اولین بار، کنترلش را از دست داد.
در کسری از ثانیه، قبل از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، با حرکتی برقآسا از جا پرید.
بدون هیچ تردیدی، بدون حتی برداشتن کفشها یا درآوردن لباسهایش، به سمت استخر دوید.
صدای "شلاااپ!" دیگری این بار از سمت او بلند شد. بدنش، سنگین و قدرتمند، در آب سرد فرو رفت.
چند ثانیه طول کشید تا او بتواند آیلین غرق شده را پیدا کند. در زیر آب، با قدرتی باورنکردنی، دستش را دور کمر آیلین حلقه کرد. او را به سمت سطح آب کشید. نفسش حبس شده بود، نه فقط به خاطر فشار آب، بلکه به خاطر ترس ناگهانی و شدیدی که در سینهاش پیچیده بود.
آیلین را، که بیحال و نیمههوشیار به نظر میرسید، به سمت لبهی استخر کشید.
با زحمت، او را از آب بیرون کشید و کنار لبهی مرطوب استخر گذاشت.
بدن دختر خیس و سنگین بود لباس نازکش، چسبیده به خطوط خوشفرم و ظریف بدنش، منظرهای نفسگیر اما نگرانکننده خلق کرده بود.
تهیونگ، با وجود تمام ابهت فرماندهیاش، برای لحظهای در برابر این تصویر، مبهوت ماند. این زیبایی ناخواسته، در میان این فاجعه، او را به شدت تحت تاثیر قرار داد. اما زمان، طلا بود.
روی زانوهایش نشست. صورت رنگپریدهی آیلین را دید. نبضش ضعیف بود. نگرانی، غریبهای ناخوانده، بر چهرهی مصمم و خیسش سایه انداخته بود.
بدون لحظهای تردید، سر آیلین را به عقب خم کرد و شروع به فشردن قفسه سینهاش کرد. سرفههای ضعیف آیلین، قلبش را به تپش انداخت. اما کافی نبود.
با عجله، دهانش را روی دهان آیلین گذاشت. نفسش را عمیق فرو داد و با تمام توانش، به درون ریههای آیلین دمید. اولین نفس، دومین نفس...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۷
✦.................................
یونجین قدمی جلوتر آمد. حضورش فضا را سنگینتر کرد.
یونجین:فقط یه نصیحت دوستانه.
لینا اخم کرد و جلوتر آمد.
لینا:یونجین...
اما یونجین بیتوجه به لینا، کلامش را ادامه داد. نگاهش همچنان خیره به آیلین بود.
یونجین:بعضی جاها بهتره آدم حد و مرزشو بدونه.
آیلین برای لحظهای سکوت کرد. تلاش کرد منظور یونجین را بفهمد، اما لحن نیشدار او، فقط حس ناخوشایندی را منتقل میکرد.
+ منظورت چیه؟
لینا این بار محکمتر گفت:
لینا:یونجین، کافیه.
یونجین نگاهی گذرا به لینا انداخت، انگار که او را نادیده میگیرد.
یونجین:کسی با تو حرف نزد.
فضا ناگهان به شدت سنگین شد. نسیم خنک شب، دیگر آن آرامش دلنشین چند دقیقه قبل را نداشت. سردی نگاه یونجین، انگار که هوا را منجمد کرده بود.
آیلین که نمیخواست بحثی بالا بگیرد و توجهها را جلب کند، آرام گفت:
+ فکر میکنم سوءتفاهمی پیش اومده.
یونجین پوزخندی زد.
یونجین:مطمئنم که نیومده.
لینا یک قدم دیگر جلو آمد.
لینا:ایلین، بهتره برگردیم داخل.
یونجین نفس عمیقی کشید، مشخص بود از دخالت لینا خوشش نیامده. چند ثانیه سکوت سنگینی میانشان برقرار شد. سپس، ناگهان گوشه لبش بالا رفت و پوزخندی زد.
یونجین:هر طور راحتین.
برگشت تا برود. اما هنگام عبور، شانهاش را به عمد و با فشاری بیشتر از حد معمول، به شانه آیلین کوبید.
همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.
پای آیلین روی لبهی مرطوب استخر لغزید. چشمانش از شوک گرد شد. دستش در هوا تکان خورد تا تعادلش را پیدا کند، اما دیر شده بود. بدنش تعادلش را از دست داد و لحظهی بعد...
«شلاااپ!»
با صدای بلندی داخل آب افتاد. آب به اطراف پاشید.
لینا با وحشت فریاد زد:
آیلین!
صدای سقوط آنقدر بلند بود که سکوت حیاط را شکست. درست در همان لحظه، چند نفر از داخل سالن، از جمله تهیونگ، با تعجب به سمت استخر برگشتند.
وحشت، چون موجی سرد، در چشمان سرد و بیتفاوت تهیونگ دوید. فرمانده بیاحساس، برای اولین بار، کنترلش را از دست داد.
در کسری از ثانیه، قبل از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، با حرکتی برقآسا از جا پرید.
بدون هیچ تردیدی، بدون حتی برداشتن کفشها یا درآوردن لباسهایش، به سمت استخر دوید.
صدای "شلاااپ!" دیگری این بار از سمت او بلند شد. بدنش، سنگین و قدرتمند، در آب سرد فرو رفت.
چند ثانیه طول کشید تا او بتواند آیلین غرق شده را پیدا کند. در زیر آب، با قدرتی باورنکردنی، دستش را دور کمر آیلین حلقه کرد. او را به سمت سطح آب کشید. نفسش حبس شده بود، نه فقط به خاطر فشار آب، بلکه به خاطر ترس ناگهانی و شدیدی که در سینهاش پیچیده بود.
آیلین را، که بیحال و نیمههوشیار به نظر میرسید، به سمت لبهی استخر کشید.
با زحمت، او را از آب بیرون کشید و کنار لبهی مرطوب استخر گذاشت.
بدن دختر خیس و سنگین بود لباس نازکش، چسبیده به خطوط خوشفرم و ظریف بدنش، منظرهای نفسگیر اما نگرانکننده خلق کرده بود.
تهیونگ، با وجود تمام ابهت فرماندهیاش، برای لحظهای در برابر این تصویر، مبهوت ماند. این زیبایی ناخواسته، در میان این فاجعه، او را به شدت تحت تاثیر قرار داد. اما زمان، طلا بود.
روی زانوهایش نشست. صورت رنگپریدهی آیلین را دید. نبضش ضعیف بود. نگرانی، غریبهای ناخوانده، بر چهرهی مصمم و خیسش سایه انداخته بود.
بدون لحظهای تردید، سر آیلین را به عقب خم کرد و شروع به فشردن قفسه سینهاش کرد. سرفههای ضعیف آیلین، قلبش را به تپش انداخت. اما کافی نبود.
با عجله، دهانش را روی دهان آیلین گذاشت. نفسش را عمیق فرو داد و با تمام توانش، به درون ریههای آیلین دمید. اولین نفس، دومین نفس...
- ۱.۰k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط