{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 35
✦.................................

سلین:به همون فرمانده‌ی اخمو که از وقتی اومدیم داره با چشمش سوراخت می‌کنه!

آیلین خنده‌ی کوتاهی کرد، خنده‌ای که بیشتر شبیه به پیروزیِ یک شکارچی در لحظه‌یِ به تله افتادنِ شکار بود.

+ فکر کنم زیادی مغروره.

سلین:و تو قراره چیکار کنی؟

آیلین نگاهش را دوباره به سمتِ میزِ تهیونگ برد. این بار، نه به صورتِ گذرا، بلکه با خیرگیِ مطلق.

+ هیچی. فقط می‌خوام ببینم این قلبِ یخی تا کجا می‌تونه پشتِ این ماسکِ غرور مقاومت کنه.

و در همان لحظه، نگاهِ آن‌ها دوباره گره خورد. این بار آیلین عمداً نگاهش را برنداشت. او خیره شد، با همان لبخندِ محو و چشمانِ پرسشگر.

+ یک ثانیه... دو ثانیه... سه... چهار... پنج...

آیلین به شمارش ادامه می‌داد. تهیونگ می‌خواست نگاهش کند، می‌خواست خشمش را نشان دهد، می‌خواست غرورِ مردانه‌اش را حفظ کند، اما در برابرِ این نگاهِ بی‌پروا، کم آورد. تهیونگ برای اولین بار در تمامِ عمرش نگاهش را گرفت، سرش را پایین انداخت و به لیوانش خیره شد.

او شکست خورده بود. و بدتر از آن، آیلین با همان آرامشِ همیشگی‌اش، به صحبت کردن با سلین ادامه داد، انگار نه انگار که با یک نگاه، فرمانده‌یِ بزرگِ میدانِ نبرد را به زانو درآورده بود.



همهمه‌ی سالن هنوز در جریان بود؛
صدای خنده‌ی مهمان‌ها، برخورد نرمِ لیوان‌ها و موسیقی ملایمی که در فضا می‌چرخید، همه‌چیز را گرم و زنده نگه می‌داشت.

اما آیلین، برای چند لحظه، فقط به یک چیز فکر می‌کرد: هوای تازه.

جمعیت زیادی دورش را گرفته بود. نگاه‌های زیادی روی او می‌لغزید، و نورهای درخشان سالن، کم‌کم داشت خسته‌اش می‌کرد... آهسته از جایش بلند شد، طوری که توجه کسی را جلب نکند، و از میان مهمان‌ها گذشت، درِ شیشه‌ای بزرگی در انتهای سالن نیمه‌باز بود، نسیم خنکی از شکاف آن به داخل می‌آمد.

آیلین لبخند کمرنگی زد و قدم به حیاط گذاشت.

هوای شب دل‌انگیز بود.

آسمان، مثل مخملی تیره، بالای سرش گسترده شده بود و ستاره‌ها با نور کم‌رنگشان چشمک می‌زدند، چراغ‌های کوچک دور باغ روشن بودند و نور طلایی‌شان روی سنگفرش‌های سفید می‌رقصید، استخر بزرگِ وسط حیاط، زیر نور ماه مثل آینه‌ای آرام می‌درخشید؛
سطح آب هر چند لحظه با وزش باد، موج‌های ریزی برمی‌داشت.

آیلین آهسته تا لبه‌ی استخر رفت... حالا صدای مهمانی دور شده بود محو، کم‌جان، انگار از دنیایی دیگر می‌آمد.

برای چند ثانیه فقط به آب خیره ماند.
به انعکاس نورها.
به آرامشی که روی سطح استخر شناور بود.
نسیم، موهای بلندش را کمی به هم ریخت.
چند تار از آن‌ها روی صورتش افتاد و او با لبخند آرامی، آن‌ها را کنار زد.

لینا:قشنگه، نه؟

صدای دخترانه‌ای از پشت سرش آمد.

آیلین برگشت.

لینا بود؛ با لباسی یاسی‌رنگ و لبخندی دوستانه که روی صورتش نشسته بود.

آیلین هم لبخند زد.

+ خیلی.

لینا کنار او ایستاد و به سطح آب نگاه کرد.

لینا:هر وقت مهمونی خیلی شلوغ می‌شه، میام اینجا.

آیلین با شیطنت ابرو بالا انداخت.

+ برای فرار؟

لینا خندید.

لینا:دقیقاً.

هر دو خندیدند و سکوتی راحت میانشان نشست؛
سکوتی بی‌دغدغه، بی‌تعارف، بی‌معذب بودن باد آرامی از میان درختان گذشت و برگ‌ها را به لرزش انداخت.
بوی گل‌های شب‌بو در هوا پیچیده بود.

آیلین عمیق نفس کشید.

+ این بو فوق‌العاده‌ست.

لینا نگاهش را به باغ دوخت.

لینا:مادربزرگم عاشق گل بود. برای همین اینجا رو پر از گل کاشت.
دیدگاه ها (۰)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۶✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۷✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 34✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 33✦....

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮Part : 7شب، سنگین‌تر از همیشه روی شهر افتاده بود....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 25✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط