{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز از مادرم پرسیدم

یک روز از مادرم پرسیدم

فرق بین عشق و ازدواج چیست ؟ 

روز بعد او یک کتاب قدیمی آورد

و به من گفت این برای توست.

با تعجب گفتم : اما این کتاب خیلی با ارزش است

تشکر کردم و در حالیکه خیلی ذوق داشتم تصمیم  گرفتم

کتاب را جایی دنج بگذارم تا سر فرصت بخوانم.

چند روز بعد مادرم روزنامه ای آورد

نگاهی به آن انداختم و به نظرم جالب آمد

که مادرم گفت این روزنامه مال تو نیست

برای شخص دیگریست و موقتا می توانی آن را داشته باشی

من هم با عجله شروع به خواندنش کردم که مبادا فرصت را از دست بدهم در همین گیرودار مادرم لبخندی زد و گفت:

حالا فهمیدی فرق عشق و ازدواج در چیست؟ 

در عشق میکوشی تا تمام محبت و احساست را صرف  شخصی کنی که شاید سهم تو نباشد اما ازدواج کتاب با ارزشیست که به خیال اینکه همیشه فرصت خواندنش هست به حال خود رهایش می کنی..
دیدگاه ها (۱)

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

_____ادامه پارت²⁰ نفرین کوچولو_____چند لحظه نگاهم کرد.بعد گف...

از بعد رفتنت دیگه هیچی مثل قبل نشد.انگار قلبم وارد یه زمستون...

part : 51chapter : 2.......... 2 روز بعد ..........در طول ای...

پارت ۳ ویو جیمین حرفاش مثل تیری توی قلبم فرو می‌رفت من اینقد...

تک پارتینامجون اسم: کتاب فروشی ساعت ۶ عصرنامجون هرروز ساعت ۶...

چند پارتی

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:10چرا هی تغیر مد میدی تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط