{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۸:دلداده

پارت ۱۸:دلداده
"من...حسود...نیستم"
(Rose)
به روی آلاچیق نزدیک حوضچه نشستند.
"خب؟"
سولار خیلی بی صبری می کرد.
"راستش، من می خوام، می خوام یه روز"
سرش رو پایین انداخت و با تن صدای خیلی کمی گفت.
"سونگ آه رو مهد کودک ببرم"
سولار یه تای ابروش رو بالا برد و نیش خندی صدا دار زد.
"تو؟ می خوای چه غلطی کنی؟ هه. بیخیال"
"انگار فراموشی گرفتی"
"یادت رفته زندگیم رو چطور سیاه و تار کردی؟"
"زندگیمون!"
"زندگی من هم افتضاح بود"
"نه نبود، یادته روز اول ازدواج چی بهم گفتی؟"
سولار داد زد.
"گفتی دوسم داری به اندازه ی تمام موهام. به اندازه ی تمام ثانیه هایی که نفس می کشم. به اندازه ی قشنگیم"
آروم تر و با صدایی گرفته ادامه داد.
"ولی نگفتی. نگفتی موهای سرم یه روز تموم میشن، یه روز نفس های من قطع میشن، زیباییم به آخر خط میرسه"
سولار زانو زد و گریه کرد. اما تهیونگ، بی حرف بود. انگار که توانی برای دفاع از خودش نداشت. برای گفتن ببخشید. سولار بعد از مدتی بلند شد. در حالی که پشت به تهیونگ قدم برمی داشت با صدایی که به نظر آروم شده بود گفت.
"میتونی فردا ببریش"
~~~~~~~~~~
صبح اول وقت، با کتی قهوه ای رنگ و بلند، یک بافت کاراملی رنگ، دامن سیاه رنگ، و جوراب شلواری نوک مدادی.
کفشش رو پوشید و دست سونگ آه رو محکم تر گرفت. نگاهی به اطراف کرد تا شاید پیداش کنه. صداش از چند قدمی اون ور تر به گوش رسید.
"من اینجام"
آروم، فقط سر تکون داد. ولی سونگ آه کنجکاو شده بود.
"مامان ایشون راننده ی جدیدن؟"
"فقط برای امروز"
سولار نگاه تند و تیزی بین هردوی آنها رد و بدل کرد. این حق تهیونگ بود که بچه اش رو بعد از ۵ سال ببینه، اما با این وجود رها کردنش به تنهایی، دست اون مرد، ریسک بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۷:ملاقات خصوصی"یعنی ممکنه دوباره ببینمت؟"(سولار)ضرب پا...

پارت ۱۶:تلخ و شیرین"عشق؟ نه ممنون. من می پرستمش"(یوجین)پیراه...

پارت بیست و چهارم:بازگشت به آغوش خانواده(Rose)دلین به محض مت...

پارت ۸:اسیر در وجودت"خب، ممکنه گاهی اوقات، رویا هایی که همیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط