Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.59
(روایت از زبان جونگکوک)
از سالن که بیرون اومدیم، ا.ت هنوز داشت دربارهی اون یه پین غر میزد. 😂
+اصلاً قبول ندارم!
-چی رو؟
+اینکه باختم!
-نتیجه روی صفحه بود.
+شاید صفحه خراب بوده!
خندیدم.
-آره، حتماً.
+نخند!
چند قدم جلوتر رفتیم که یه صدای آشنا شنیدیم.
+وایسا...
ا.ت برگشت سمت صدا.
جلوی یه مغازهی کوچیک، یه نفر داشت چند تا تابلو و وسایل هنری میچید.
چشمهای ا.ت یهویی برق زد.
+اونجا رو ببین!
-چی شده؟
+وسایل نقاشی!
قبل از اینکه چیزی بگم، رفت داخل مغازه.
منم دنبالش رفتم.
چند دقیقه بعد، ا.ت جلوی قفسهها ایستاده بود و تکتک وسایل رو نگاه میکرد.
+اینو ببین!
-قشنگه.
+این یکی چی؟
-اونم قشنگه.
+تو که همهشونو میگی قشنگه! 😂
-چون من چیزی ازشون نمیفهمم.
+پس ساکت باش، بذار متخصص تصمیم بگیره. 😌
خندیدم.
آخرش چندتا وسیله انتخاب کرد و با ذوق از مغازه بیرون اومد.
+امروز رسماً بهترین روز شد!
-به خاطر خرید وسایل نقاشی؟
+آره!
کمی جلوتر یه فضای باز دیدیم که چندتا میز گذاشته بودن و مردم مشغول نقاشی بودن.
ا.ت با هیجان گفت:
+جونگکوک!
-نه.
+هنوز چیزی نگفتم!
-قیافت گفت.
+بیا نقاشی کنیم!
چند دقیقه بعد، هر دومون پشت یه میز نشسته بودیم.
من به کاغذ سفید خیره شده بودم.
ا.ت با تعجب نگام کرد.
+چرا شروع نمیکنی؟
-نمیدونم چی بکشم.
+هرچی دوست داری.
مداد رو برداشتم.
چند دقیقه گذشت.
ا.ت یواشکی به نقاشیم نگاه کرد.
+این... چیه؟
-منظره.
+منظره؟! 😂
-آره.
+بیشتر شبیه سیبزمینیه!
نگاه کردم به نقاشی.
حق باهاش بود.
-خب... هنریه.
هر دومون زدیم زیر خنده.
اون روز هیچ اتفاق عجیب و بزرگی نیفتاد.
ولی شاید همین، بهترین قسمت ماجرا بود.
برای اولین بار، زندگیمون فقط دربارهی زنده موندن از یه اتفاق نبود؛ دربارهی ساختن خاطرههای خوب بود............
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.59
(روایت از زبان جونگکوک)
از سالن که بیرون اومدیم، ا.ت هنوز داشت دربارهی اون یه پین غر میزد. 😂
+اصلاً قبول ندارم!
-چی رو؟
+اینکه باختم!
-نتیجه روی صفحه بود.
+شاید صفحه خراب بوده!
خندیدم.
-آره، حتماً.
+نخند!
چند قدم جلوتر رفتیم که یه صدای آشنا شنیدیم.
+وایسا...
ا.ت برگشت سمت صدا.
جلوی یه مغازهی کوچیک، یه نفر داشت چند تا تابلو و وسایل هنری میچید.
چشمهای ا.ت یهویی برق زد.
+اونجا رو ببین!
-چی شده؟
+وسایل نقاشی!
قبل از اینکه چیزی بگم، رفت داخل مغازه.
منم دنبالش رفتم.
چند دقیقه بعد، ا.ت جلوی قفسهها ایستاده بود و تکتک وسایل رو نگاه میکرد.
+اینو ببین!
-قشنگه.
+این یکی چی؟
-اونم قشنگه.
+تو که همهشونو میگی قشنگه! 😂
-چون من چیزی ازشون نمیفهمم.
+پس ساکت باش، بذار متخصص تصمیم بگیره. 😌
خندیدم.
آخرش چندتا وسیله انتخاب کرد و با ذوق از مغازه بیرون اومد.
+امروز رسماً بهترین روز شد!
-به خاطر خرید وسایل نقاشی؟
+آره!
کمی جلوتر یه فضای باز دیدیم که چندتا میز گذاشته بودن و مردم مشغول نقاشی بودن.
ا.ت با هیجان گفت:
+جونگکوک!
-نه.
+هنوز چیزی نگفتم!
-قیافت گفت.
+بیا نقاشی کنیم!
چند دقیقه بعد، هر دومون پشت یه میز نشسته بودیم.
من به کاغذ سفید خیره شده بودم.
ا.ت با تعجب نگام کرد.
+چرا شروع نمیکنی؟
-نمیدونم چی بکشم.
+هرچی دوست داری.
مداد رو برداشتم.
چند دقیقه گذشت.
ا.ت یواشکی به نقاشیم نگاه کرد.
+این... چیه؟
-منظره.
+منظره؟! 😂
-آره.
+بیشتر شبیه سیبزمینیه!
نگاه کردم به نقاشی.
حق باهاش بود.
-خب... هنریه.
هر دومون زدیم زیر خنده.
اون روز هیچ اتفاق عجیب و بزرگی نیفتاد.
ولی شاید همین، بهترین قسمت ماجرا بود.
برای اولین بار، زندگیمون فقط دربارهی زنده موندن از یه اتفاق نبود؛ دربارهی ساختن خاطرههای خوب بود............
ادامه دارد...........
- ۱.۳k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط