یه صدایی از اتاق میومد
یه صدایی از اتاق میومد
صدای داد و فریادو گریه بود!
اینکه صدای یه زن بودو به خوبی متوجه شده بودم
ولی کی بود؟
با تعجب و حالت سوالی به جونگکوک نگاه میکرد اما اون خیره به دره اتاق بود
بعد از چند ثانیه دره اتاق باز شد و یکی از خدمتکارا درحالی که داشت سعی میکرد بدنشو با لباسای پارش بپوشونه تعظیم کردو رفت
خشکم زده بود
چیکار کرده بودن باهاش؟!اصن هر غلطی کرده باشن چرا توی اتاق من؟!!!
بعد از چند ثانیه یه بادیگاردم درحالی که داشت کمربندشو میبست اومد بیرون و اونم تعظیم کرد و رفت
اما جونگکوک هنوز همون ادمه بی احساس خونسرد بود
بردم داخل اتاق و گذاشتم روی تختم
بعد رفت سمت تراس و بازش کرد
هوا سرد بود و منم خیلی اسیب پذیر بودم ولی انتظار کوچیکترین اهمیتی از جونگکوک نسبت به خودم نداشتم
گفتم: بفرمایید رئیس درخدمتم
گفت:باید یه مدت بفرستمت پیش سوهو
چییییی این الان یه شوخیه دیگه نه
امکان نداره من همچین کاریو انجام بدم حتی اگه بمیرمم انجامش نمیدم
گفتم:من اینکارو انجام نمیدم
درحالی که داشت سیگارشو روشن میکرد گفت
تو اینکارو انجام میدی!چون قوانین اینجا رو خوب بلدی!
گفتم:ما یه قولو قراری داشتیم!من تا وقتی اینجام میمونم که به قولت پایبند باش...که با سوزش سمت راست صورتم حرفم قطع شد
بهم سیلی زده بود!مرتیکه عوضی!
با پاش بهم لگد زد و از تخت پایینم انداخت از شدت درد گوشم سوت میکشید
که نشست رو تخت و خم شد سمتم و گفت :من هرکاری که بخوام میکنم!اینو که یادت نرفته هرزه کوچولو!(با نیشخند)البته که این حرفارو میذاریم واسه بعدا چون فعلا نیازت دارمو نباید بمیری
ولی قبل از اینکه یه خواب طولانی رو بهت هدیه کنم میخوام اولین قانون مافیارو بهت یاداوردی کنم بچه جون
الزامی بودن قوانین باند درباره رئیس صدق نمیکنه
و بعدش همه جا تاریک شد
جونگکوک:
هه دختره فک کرده کیه که رو حرف من حرف میزنه
چقد عجولو بی صبره حتی نذاشت حرفمو تموم کنم
حیف که من ادم بد قولی نیستمو اون ارزش خراب کردنه شرفمو نداره وگرنه همینجا کارشو یه سره کرده بودم
به خدمتکارا گفتم تنه لششو جمع کنن و خودمم اومدم بیرون از اتاق
وقتی اسیب میدید قلبم درد میگرفت و نمیدونستم چرا
مطمئن بودم که ازش متنفرم ولی دلیل حساسیت قلبمو نمیفهمیدم
همینجوری تو فکر بودم و وارد اتاقم شدم
یه شیشه ویسکی ورداشتم و سر کشیدم
یه شیشه؟دردی ازم دوا نمیکنه
همینطور داشتم مینوشیدم که یه دفعه...
خماریییی😁😁☄️
خب بعد از مدت ها اومدم با پارت ۵
فرداام بعده مدرسه دو پارت میذارم ولی...یه شرط کوچولو داره😁🙈☝🏻💫
لایکا بشه:۱۲
دیگه واسه کامنت شرط نمیگم به هرحال قراره شما دوسش داشته باشین اگه لایق دونستین نظرم بدین خیلییی خوشحال میشم
شبتون جونگکوکی🌙
صدای داد و فریادو گریه بود!
اینکه صدای یه زن بودو به خوبی متوجه شده بودم
ولی کی بود؟
با تعجب و حالت سوالی به جونگکوک نگاه میکرد اما اون خیره به دره اتاق بود
بعد از چند ثانیه دره اتاق باز شد و یکی از خدمتکارا درحالی که داشت سعی میکرد بدنشو با لباسای پارش بپوشونه تعظیم کردو رفت
خشکم زده بود
چیکار کرده بودن باهاش؟!اصن هر غلطی کرده باشن چرا توی اتاق من؟!!!
بعد از چند ثانیه یه بادیگاردم درحالی که داشت کمربندشو میبست اومد بیرون و اونم تعظیم کرد و رفت
اما جونگکوک هنوز همون ادمه بی احساس خونسرد بود
بردم داخل اتاق و گذاشتم روی تختم
بعد رفت سمت تراس و بازش کرد
هوا سرد بود و منم خیلی اسیب پذیر بودم ولی انتظار کوچیکترین اهمیتی از جونگکوک نسبت به خودم نداشتم
گفتم: بفرمایید رئیس درخدمتم
گفت:باید یه مدت بفرستمت پیش سوهو
چییییی این الان یه شوخیه دیگه نه
امکان نداره من همچین کاریو انجام بدم حتی اگه بمیرمم انجامش نمیدم
گفتم:من اینکارو انجام نمیدم
درحالی که داشت سیگارشو روشن میکرد گفت
تو اینکارو انجام میدی!چون قوانین اینجا رو خوب بلدی!
گفتم:ما یه قولو قراری داشتیم!من تا وقتی اینجام میمونم که به قولت پایبند باش...که با سوزش سمت راست صورتم حرفم قطع شد
بهم سیلی زده بود!مرتیکه عوضی!
با پاش بهم لگد زد و از تخت پایینم انداخت از شدت درد گوشم سوت میکشید
که نشست رو تخت و خم شد سمتم و گفت :من هرکاری که بخوام میکنم!اینو که یادت نرفته هرزه کوچولو!(با نیشخند)البته که این حرفارو میذاریم واسه بعدا چون فعلا نیازت دارمو نباید بمیری
ولی قبل از اینکه یه خواب طولانی رو بهت هدیه کنم میخوام اولین قانون مافیارو بهت یاداوردی کنم بچه جون
الزامی بودن قوانین باند درباره رئیس صدق نمیکنه
و بعدش همه جا تاریک شد
جونگکوک:
هه دختره فک کرده کیه که رو حرف من حرف میزنه
چقد عجولو بی صبره حتی نذاشت حرفمو تموم کنم
حیف که من ادم بد قولی نیستمو اون ارزش خراب کردنه شرفمو نداره وگرنه همینجا کارشو یه سره کرده بودم
به خدمتکارا گفتم تنه لششو جمع کنن و خودمم اومدم بیرون از اتاق
وقتی اسیب میدید قلبم درد میگرفت و نمیدونستم چرا
مطمئن بودم که ازش متنفرم ولی دلیل حساسیت قلبمو نمیفهمیدم
همینجوری تو فکر بودم و وارد اتاقم شدم
یه شیشه ویسکی ورداشتم و سر کشیدم
یه شیشه؟دردی ازم دوا نمیکنه
همینطور داشتم مینوشیدم که یه دفعه...
خماریییی😁😁☄️
خب بعد از مدت ها اومدم با پارت ۵
فرداام بعده مدرسه دو پارت میذارم ولی...یه شرط کوچولو داره😁🙈☝🏻💫
لایکا بشه:۱۲
دیگه واسه کامنت شرط نمیگم به هرحال قراره شما دوسش داشته باشین اگه لایق دونستین نظرم بدین خیلییی خوشحال میشم
شبتون جونگکوکی🌙
- ۳.۸k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط