{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید
تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید
تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی
جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید
لابلای دوزخِ شبهای حسرت زای خویش
در خیالاتش، کنارِ یار، جنّت می خرید
در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود
از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید
لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن
لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید
قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود
از قضا، در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید
متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم
آبرو می داد و جایش، بارِ تهمت می خر ❣
دیدگاه ها (۳)

نمیدانستم دلتنگی،، دل نازکم میکند...انقدر که به هر بهانه کوچ...

می شود آرام بگویم#دوستت_دارم"و تو بلند بلندمرا در آغوش بکشی؟

چقدر دلتنگِ حضورت هستم !کاش تصویرتنفس می کشید

مرا نگاه کن من در ابتدای تو. ایستاده ام پای مرا به شعر هایت ...

پارت ۳۰ته‌سوک از جایش بلند شد. حرکتش آرام بود، اما آنقدر سنگ...

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝘼𝙛𝙩𝙚𝙧 𝙎𝙩𝙤𝙧𝙮 : (real end)تهیونگ کی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط