{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🧁 پارت یازدهم | زیر باران

🧁 پارت یازدهم | زیر باران

چند روز بعد...

از صبح، آسمان سئول ابری بود.

لیانا آخرین سفارش مشتری را تحویل داد و نگاهی به پنجره انداخت.

اولین قطره‌های باران آرام روی شیشه نشستند.

چند دقیقه بعد، باران آن‌قدر شدید شد که خیابان تقریباً خالی شد.

لیانا با لبخند زیر لب گفت:

ـ امروز انگار همه ترجیح میدن خونه بمونن...

در همان لحظه...

دینگ...

زنگ قنادی به صدا درآمد.

جنگکوک با چتری خیس وارد شد.

چند قطره باران روی موهای مشکی‌اش نشسته بود.

با لبخند گفت:

ـ سلام، خانم قناد.

لیانا خندید.

ـ سلام، آقای مدیر. فکر نمی‌کردم توی این بارون بیاین.

جنگکوک چترش را بست.

ـ راستش... دلم برای قهوه‌های اینجا تنگ شده بود.

لیانا با خنده گفت:

ـ فقط برای قهوه؟

جنگکوک لحظه‌ای مکث کرد.

بعد با لبخندی آرام جواب داد:

ـ ...و البته صاحب قنادی.

لیانا از شنیدن این جمله، گونه‌هایش سرخ شد.

سریع خودش را مشغول آماده کردن دو فنجان هات‌چاکلت کرد.

---

چند دقیقه بعد، هر دو کنار پنجره‌ی بزرگ قنادی نشسته بودند.

باران آرام روی شیشه می‌بارید و خیابان، زیر نور چراغ‌ها، منظره‌ای زیبا ساخته بود.

جنگکوک جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش نوشید و گفت:

ـ می‌دونی... همیشه برام سؤال بوده.

لیانا نگاهش کرد.

ـ چه سؤالی؟

ـ با اینکه می‌تونستی یه زندگی کاملاً راحت داشته باشی، چرا این راه رو انتخاب کردی؟

لیانا چند لحظه به باران خیره شد.

بعد آرام گفت:

ـ وقتی بچه بودم، یه بار یه دختر کوچولو رو دیدم که پشت ویترین یه شیرینی‌فروشی ایستاده بود و فقط نگاه می‌کرد... چون پول خرید نداشت.

همون روز با خودم قول دادم...

اگه یه روز قنادی داشته باشم، اجازه ندم هیچ‌کس فقط حسرت خوردن یه شیرینی رو بخوره.

جنگکوک لبخند محوی زد.

ـ حالا می‌فهمم چرا همه دوستت دارن.

بعد خودش هم آرام ادامه داد:

ـ منم وقتی بچه بودم، پدربزرگم همیشه می‌گفت: "اگر خدا بهت توانایی کمک کردن داده، یعنی مسئول لبخند آدم‌های دیگه هم هستی."

از همون موقع، تصمیم گرفتم یه مؤسسه خیریه بسازم.

لیانا با تحسین به او نگاه کرد.

ـ پدربزرگت آدم فوق‌العاده‌ای بوده.

ـ آره...

و دوست داشتم اگه امروز بود، تو رو هم می‌دید.

لیانا با تعجب پرسید:

ـ منو؟

جنگکوک لبخند زد.

ـ چون مطمئنم بهت افتخار می‌کرد.

قلب لیانا دوباره تندتر از همیشه شروع به تپیدن کرد.

---

باران کمی آرام‌تر شده بود.

جنگکوک از جایش بلند شد.

ـ فکر کنم دیگه باید برم.

لیانا هم او را تا جلوی در همراهی کرد.

قبل از اینکه جنگکوک چترش را باز کند، ناگهان برق آسمان درخشید و صدای رعد در خیابان پیچید.

لیانا ناخودآگاه کمی جا خورد.

جنگکوک با نگرانی پرسید:

ـ از رعد و برق می‌ترسی؟

لیانا با خجالت لبخند زد.

ـ یه کم...

جنگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، چتر را باز کرد و آن را بالای سر هر دویشان گرفت.

ـ بیا... تا ماشین همراهیت می‌کنم.

هر دو آرام زیر یک چتر قدم زدند.

شانه‌هایشان گاهی بی‌اختیار به هم می‌خورد و هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتند.

گاهی...

سکوت، قشنگ‌ترین گفت‌وگوی دنیاست.

و آن روز بارانی، بدون اینکه هیچ اعترافی بینشان رد و بدل شود...

هر دو فهمیدند که بودن کنار هم، از هر جای دیگری برایشان آرامش‌بخش‌تر است.

ادامه دارد...🧁⃢💍
دیدگاه ها (۳)

🧁 پارت دوازدهم | جشنی برای تمام شهرچند روز بعد...دفتر مؤسسه‌...

🧁 پارت دهم | یک آرزوی کوچکصبح روز بعد، لیانا طبق معمول زودتر...

باآنو فالوشهه¿¡🩷👑@weenifiction

🧁 پارت نهم | اولین حسادتِ شیرینچند روز بعد...همکاری لیانا و ...

🧁 پارت هفتم | یک خرابکاریِ شیرینصبح دوشنبه، قنادی Sweet Drea...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط