{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته و در بیابان می رفت ...

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته و در بیابان می رفت ...
از او پرسیدند: کجا می روی؟
گفت: "می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهر دیگریست ببرم ."
گفتند : واقعا که مسخره ای..!!
تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی اینهمه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستانها بگذری تا به او برسی ...
مورچه گفت :" مهم نیست ... همین که من دراین مسیر باشم ، او خودش می فهمد که دوستش دارم..."
دیدگاه ها (۳)

بشنو نصیحتی که به دردت ، دوا بوَد گر درک آن کنی ، به خدا کیم...

تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن...

هم جا برای اینکه بمانم نبود و نیستهم موقع سفر چمدانم نبود و ...

افتاده دو چشمان تو در مردمک منانگار اثر کرده دوباره کَلَک من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط