{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هم جا برای اینکه بمانم نبود و نیست

هم جا برای اینکه بمانم نبود و نیست

هم موقع سفر چمدانم نبود و نیست

 

پشت سرم شب سفر آبی نریخته اند

یعنی که هیچ کس نگرانم نبود و نیست

 

رفتم و سخت معتقدم عشق لقمه ای است

که هیچ وقت قدر دهانم نبود و نیست

 

گفتند آفتاب تو در پشت ابرهاست

ابری درآسمان جهانم نبود و نیست

 

انگار هیچ وقت به دنیا نبوده ام

درهیچ جای شهر نشانم نبود و نیست

 

در دفتر همیشه نوِ خاطرات ِ من

چیزی برای اینکه بخوانم نبود و نیست

 

قصدم نوشتن غزل است و نوشته هام

حتی شبیه آن به گمانم نبود و نیست ...
دیدگاه ها (۱)

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته و در بیابان می رفت ...از او...

بشنو نصیحتی که به دردت ، دوا بوَد گر درک آن کنی ، به خدا کیم...

افتاده دو چشمان تو در مردمک منانگار اثر کرده دوباره کَلَک من...

از این به بعد اگر بی بهانه گریه کنمبه من نخند و نگو مخفیانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط