{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۹ 🖤

پارت ۹ 🖤

جیمین تا آخر مسیر چیزی نگفت. فقط گاهی از آینه به جونگ‌کوک نگاه می‌کرد.

وقتی به خونه رسیدیم، جیمین منو کنار کشید.

— «ات، باید یه چیزی رو بدونی.»

— «چی؟»

— «جونگ‌کوک آدم خطرناکیه. ولی چیزی که بیشتر نگرانم کرده اینه که رفتارش با تو داره عوض میشه.»

با تعجب گفتم: — «منظورت چیه؟»

جیمین آهی کشید. — «قبلاً برای اون فقط وسیله‌ای برای رسیدن به من بودی. الان... دیگه این‌طور نیست.»

قبل از اینکه جواب بدم، صدای زنگ در اومد.

جیمین اسلحه‌اش رو برداشت و جلوی من ایستاد.

در باز شد.

جونگ‌کوک بود.

جیمین اخم کرد: — «اینجا چی کار می‌کنی؟»

جونگ‌کوک به من نگاه کرد و گفت: — «یه نفر از افراد من اطلاعاتی درباره‌ی دشمناتون فروخته.»

جیمین گفت: — «چرا باید اینو به من بگی؟»

جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.

— «چون اگه اونا به من حمله کنن، به ات هم آسیب می‌رسه.»

جیمین با عصبانیت گفت: — «اسم خواهر منو وسط نیار.»

جونگ‌کوک برای اولین بار عقب کشید.

— «باشه. ولی حقیقت اینه که دیگه نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم.»

همه ساکت شدیم.

جینا که کنارم ایستاده بود، خیلی آروم در گوشم گفت:

— «ات... فکر کنم این پسره واقعاً بهت اهمیت می‌ده.» 😳🖤

من چیزی نگفتم، اما خودم هم نمی‌تونستم انکارش کنم.
دیدگاه ها (۲)

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۶«حقیقتی که نباید می‌دانست» 🌑❤️‍🔥ات ه...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط