{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p³²

قسمت ۳۲ : صدای دیوارها

ویو ا/ت
مه صبح، روی پایگاه سنگینی می‌کرد.
همه‌چیز ظاهراً آروم بود، اما هوا بوی خون می‌داد — بویی که از آینده می‌اومد.
شوگا توی اتاق کنترل بود، وی هنوز برنگشته بود، و جونگکوک... بی‌خواب، روی صندلی جلوی در نشسته بود.

+"دیشب نخوابیدی؟"
× "چشمام نمی‌تونن از در جدا شن. حس می‌کنم یه چیزی درست نیست."
+"می‌گی از دشمن بیرونه؟"
× "نه..." مکث کرد، نفسش سنگین شد. "از توی پایگاهه."

اون جمله، مثل خنجر نشست وسط قلبم.


---

ویو شوگا
گزارش‌ها روی میز پخش بودن، همشون یه چیز می‌گفتن:
یه نفوذگر از داخل سیستم امنیتی ما استفاده کرده.
اما کد شناسایی، مال هیچ‌کدوم از اعضای اصلی نبود.

÷ "کسی کارت سطح دو رو دستکاری کرده... یعنی یکی از افراد نگهبانی."

وی از راه رسید، زخمی ولی زنده.
لباسش خاکی بود، نگاهش آتیشی.

_"کیا شیفت دیشب بودن؟"

÷ "سه نفر. رینا، هان، و مارا."

وی گفت:
_"مارا؟ همون که پزشک کمکی بود؟"
÷ "آره. چرا؟"

وی ساکت شد، بعد زمزمه کرد:
_"چون بویش هنوز روی در شرقیه."


---

ویو ا/ت
مارا...
دختر آرامی بود، همیشه با لبخند و صدای نرم حرف می‌زد.
همون که شبِ حمله، کمکم کرده بود تا درد رو تحمل کنم.
دستم ناخودآگاه روی شکمم رفت.

از راهرو صدای وی بلند شد.
_"پیداش کنین! الان!"

جونگکوک با دو تا از افراد رفتن پایین.
شوگا رو به من گفت:
÷ "اگه واقعاً اون باشه، پس کل این مدت اطلاعات ما مستقیم به دشمن می‌رسیده."

+"و اون بچه..."
÷ "در خطر بوده از روز اول."


---

ویو جونگکوک
رد خون مارا از راهرو کشیده شده بود تا اتاق آزمایش‌ها.
در نیمه‌باز بود، و نور سبز از تو می‌تابید.
اسلحه‌مو کشیدم.
× "مارا! بیرون بیا!"

اما صدایی اومد — سرد، زمزمه‌وار:
«می‌دونی شوگا چی پنهون کرده؟ اونم بخشی از پروژه‌ست.»

رفتم داخل.
مارا اونجا بود، جلوی یه دستگاه آزمایش، با تزریقِ یه مایع سرخ‌رنگ داخل لوله‌ها.

× "داری چی کار می‌کنی؟"
«بیدارش می‌کنم.»
× "کی رو؟»

مارا برگشت، لبخند زد، چشم‌هاش نقره‌ای درخشید.
«خون تازه.»

قبل از اینکه بتونم شلیک کنم، دستگاه منفجر شد.


---

ویو وی (تهیونگ)
صدای انفجار از زیرزمین اومد.
دویدم پایین — دود، فریاد، بوی فلز سوخته.
مارا وسط شعله‌ها ایستاده بود، پوستش می‌درخشید، انگار چیزی غیرانسانی درونش آزاد شده بود.

"اون نیمه‌هیبریده..." شوگا نفس‌زنان گفت.
÷ "از همون پروژه‌های قدیمی!"

مارا خندید.
«فکر کردین خون تازه فقط توی رحم اون دختره‌ست؟ اشتباه کردین. من اولین نسخه‌ام.»

با یه حرکت دست، موجی از انرژی تاریک پخش کرد — همه پرتاب شدیم عقب.

وی زوزه کشید، دندون‌هاش بیرون اومد.
_"پس جنگ از همین‌جا شروع می‌شه."

نور قرمز از چشماش فوران کرد.


---

ویو ا/ت
زمین لرزید. سقف ترک برداشت.
دست‌هام رو دور شکمم حلقه کردم.
یه تپش قوی‌تر، یه موج گرما از درونم گذشت — نه از ترس... از چیزی شبیه بیداری.

چشم‌هام برای لحظه‌ای نور گرفت.
مارا که داشت جلو می‌اومد، متوقف شد، نالید، انگار اون نور داشت می‌سوزوندش.

وی دوید سمتم، بغلم کرد.
_"همون‌یه... خون تازه داره واکنش نشون می‌ده!"

صدای شوگا از پشت اومد:
÷ "باید از اینجا برید! الان!"

وی نگاهی به شعله‌ها کرد، بعد به من.
_"تا وقتی نفس می‌کشم، کسی بهت دست نمی‌زنه."

و با این جمله، وارد آتش شد.


---

ویو شوگا
از مانیتور شکسته هنوز تصویر لرزان بود.
وی و مارا، روبه‌روی هم، دو سایه‌ی تاریک در دلِ شعله‌ها.
در حالی‌که پشت سر، صدای قلبی می‌تپید — قلبی که دنیا رو عوض می‌کرد.

÷ "شروع شد... جنگ برای خون تازه."


---

📌 پایان قسمت ۳۲
🩸 منتظر باش!
لایک کن دلبندم این پارت جامونده بود ببخشید😶‍🌫️
دیدگاه ها (۵)

p³⁶قسمت ۳۶ : بازگشت به خاک خونویو ا/تهواپیمای شبانه روی باند...

p³⁷قسمت ۳۷ : نجوای خونویو وی (تهیونگ)شب‌ها دیگه آروم نبودن.ه...

p³⁵قسمت ۳۵ : بازگشت به ریشه‌هاویو ا/تصبحی آرام بود، ولی درون...

p³⁴قسمت ۳۴ : بیداری نورویو ا/تسه سال گذشته بود...سه سال بدون...

عشق مافیا

عشق مافیا

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط