{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p³⁴

قسمت ۳۴ : بیداری نور

ویو ا/ت
سه سال گذشته بود...
سه سال بدون جنگ، بدون فریاد، بدون خون.
خونه‌مون توی حاشیهٔ بروکلین حالا پر از صداهای خنده بود.
بچه‌م — نور — یاد گرفته بود راه بره، حرف بزنه، و وقتی می‌خندید، انگار آفتاب توی دل خونه می‌تابید.

اما گاهی، وقتی توی خواب ناآروم می‌شد، چشم‌هاش برای لحظه‌ای می‌درخشیدن... نوری قرمز، درست مثل پدرش.
اون موقع قلبم یه جور خاص می‌تپید — هم از ترس، هم از غرور.


---

ویو وی (تهیونگ)
از روی ایوَن به خیابون نگاه می‌کردم.
باد عصرگاهی بوی بارون و زندگی می‌آورد.
سه سال بود خبری از خون‌آشام‌ها و هیبریدها نبود — یا حداقل، دیگه جرأت نمی‌کردن نزدیک شن.

اما درون من... هنوز اون حس بیدار بود.
یه صدا، گاهی نیمه‌شب توی ذهنم زمزمه می‌کرد:
_"خون تازه، آرامش نمی‌آره... بیداری می‌آره."

به سمت داخل برگشتم، نور با صدای کودکانه دوید سمتم.
*"بابا! نگاه کن!"
تو دستش یه پروانه‌ی سفید بود — اما بال‌هاش برق قرمز داشت.

برای لحظه‌ای نفسم برید.
اون فقط یه بچه نبود... اون پیوند دو دنیا بود.


---

ویو شوگا
دفترم توی طبقه‌ی پایین هنوز بوی باروت می‌داد، ولی حالا روی دیوارها عکس‌های جدید بود:
ما چهار نفر، کنار هم، بدون خون، بدون ترس.

÷ "عجیبه..."
جونگکوک از در اومد داخل.
× "چی؟"
÷ "احساس می‌کنم اون بچه بیشتر از ما قدرت داره، فقط هنوز خودش نمی‌دونه."

جونگکوک لبخند زد.
× "بهتره هیچ‌وقت نفهمه."

اما درون هر دوی ما یه حس مشترک بود —
سکوت، همیشه قبل از طوفانه.


---

ویو ا/ت
اون شب، همه زود خوابیدن.
اما نور نیمه‌شب از خواب پرید، مستقیم نشست و با چشمای باز گفت:
*"مامان... اونا برگشتن."

قلبم یخ زد.
+"کی؟ کی برگشتن؟"

اون لبخند زد — یه لبخند عجیب، خیلی آروم.
*"کسایی که از تاریکی میان، اما از من نمی‌ترسن."

همون موقع، شیشه‌ی پنجره ترک برداشت.
یه باد سرد وارد اتاق شد، و باهاش، صدای نامفهومی مثل زمزمهٔ خون.


---

ویو وی (تهیونگ)
در اتاقو با ضرب باز کردم، با چشمای براق نور روبه‌رو شدم.
نگاه کردم به پنجره — هیچ‌کس نبود.
اما بوی آشنایی توی هوا پخش شد... بوی خون قدیمی.

_"شوگا! جونگکوک!"

هر دو با اسلحه دویدن بالا.
شوگا با خونسردی گفت:
÷ "سیستم امنیتی چیزی نشون نمی‌ده..."

نور آروم گفت:
*"اونا پشت نور قایم می‌شن. مثل پدرم..."

چشم‌هام باز موند.
چطور ممکن بود اون این چیزها رو بدونه؟


---

ویو جونگکوک
به شوگا نگاه کردم، بعد به وی.
× "فکر می‌کنی دوباره جنگ می‌خوان؟"

وی سرش رو پایین انداخت.
_"نه... این بار دنبال جنگ نیستن. دنبال هدایت‌ان."

÷ "هدایت؟ یعنی چی؟"

وی با صدای گرفته گفت:
_"اون بچه... خونِ تازه‌ست. و همهٔ نژادها دارن بهش کشیده می‌شن — نه برای نابودیش... برای رهبریش."

سکوت سنگینی بین‌مون افتاد.
نور، با اون چشمای دوتا رنگش، ما رو نگاه می‌کرد.
نمی‌دونم چرا، ولی حس کردم اون می‌فهمه — حتی بیشتر از ما.


---

ویو ا/ت
نوازشش کردم، موهاشو بوسیدم.
+"هیچ‌کس بهت آسیبی نمی‌زنه، عزیزم."
نور خندید و با صدای آروم گفت:
*"من قرار نیست آسیب ببینم، مامان... من قرارِ نجاتشون بدم."

صدای نفس وی پشت سرم اومد.
اون فقط گفت:
_"خون تازه بیدار شد."

و جایی دور، در تاریکیِ شهر، موجوداتی که سال‌ها در سکوت زندگی می‌کردن، سرشون رو بالا گرفتن —
احساسش کرده بودن.


---

📌 پایان قسمت ۳۴
✨ منتظر باش!
لایک عشقم🦋🫂
دیدگاه ها (۳)

p³⁵قسمت ۳۵ : بازگشت به ریشه‌هاویو ا/تصبحی آرام بود، ولی درون...

p³²قسمت ۳۲ : صدای دیوارهاویو ا/تمه صبح، روی پایگاه سنگینی می...

p³³قسمت ۳۳ : آخرین جنگویو ا/تآسمونِ بروکلین سرخ شده بود.شهر ...

p³¹قسمت ۳۱ : خونِ تازهویو ا/تصبح نشده بود، اما آسمون نیویورک...

تکپارتی جونگکوک <●ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

عشق مافیا

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط