p
p³⁶
قسمت ۳۶ : بازگشت به خاک خون
ویو ا/ت
هواپیمای شبانه روی باند سئول نشست.
نفسهام سنگین شده بود.
سه سال از آخرین باری که خاک کره رو دیده بودم گذشته بود... ولی با هر نفس، حس میکردم گذشته داره برمیگرده.
نور سرشو از شونهم بلند کرد، چشمهاش برق زد.
*"مامان... اینجا بوی خونه میده."
وی از پشت سر گفت:
_"چون اینجا واقعاً خونهست."
جونگکوک و شوگا جلوتر رفتن.
باد سرد صبح، مثل دست یه روح قدیمی به صورتم خورد.
اما چیزی در درونم میگفت این سفر فقط برای آرامش نیست... برای مواجههست.
---
ویو وی (تهیونگ)
پایگاه قدیمی خاندان ما توی کوههای شمالی بود — جایی که خونآشامهای باستانی آخرینبار دیده شدن.
وقتی رسیدیم، دروازهها خودشون باز شدن، انگار خاک منو شناخته بود.
نور دستم رو گرفت، اون دست کوچیکش گرم بود.
*"بابا، اینجا همش تاریکه..."
_"چون خورشید نمیتونه از دل این کوه بگذره. اما تو میتونی."
اون با لبخند نگام کرد.
*"من میتونم نور بیارم؟"
_"تو خودِ نوری، دخترم."
برای لحظهای، چشماش درخشید، و تاریکی اطرافمون یه ذره روشن شد.
شوگا زیر لب گفت:
÷ "لعنت... واقعاً قدرتش داره بیدار میشه."
---
ویو جونگکوک
اون شب کنار آتیش نشستیم.
نور توی بغل وی خوابش برده بود.
صحنهای که میدیدم، باورکردنی نبود — همون مردی که روزی برای بقا میجنگید، حالا داشت با ملایمت موهای دختر کوچولوشو نوازش میکرد.
× "وی... فکر میکنی آیندهش چی میشه؟"
وی نگاهش رو از آتیش برنداشت.
_"بستگی داره ما چطور ازش محافظت کنیم. اون پلیه بین دو دنیا — ولی اگه نوری نباشه که کنترلش کنه، میتونه هر دو رو بسوزونه."
شوگا خندید.
÷ "پس یعنی بچهت هم ناجی میتونه باشه، هم آخرالزمان."
وی گفت:
_"دقیقاً."
---
ویو ا/ت
صبح روز بعد، وی با نور بیرون رفت.
از پنجره دیدمشون، روی صخرههای کنار دریاچه.
نور با اون لباس سفید کوچیکش میدوید، وی پشتش، آروم لبخند میزد.
برای اولین بار بعد از مدتها، خندهشو شنیدم...
یه خندهی واقعی، از ته دل.
صدای نور اومد:
*"بابا! من میتونم پرواز کنم؟"
وی با لبخند گفت:
_"فعلاً یاد بگیر چطور زمین رو دوست داشته باشی، بعد آسمون خودش میاد."
اون جمله، مثل شعر تو ذهنم موند.
---
📌 پایان قسمت ۳۶
✨ منتظر باش!
لایک کن دوس داشتی فالو هم مهمونمون کن😂🩵
قسمت ۳۶ : بازگشت به خاک خون
ویو ا/ت
هواپیمای شبانه روی باند سئول نشست.
نفسهام سنگین شده بود.
سه سال از آخرین باری که خاک کره رو دیده بودم گذشته بود... ولی با هر نفس، حس میکردم گذشته داره برمیگرده.
نور سرشو از شونهم بلند کرد، چشمهاش برق زد.
*"مامان... اینجا بوی خونه میده."
وی از پشت سر گفت:
_"چون اینجا واقعاً خونهست."
جونگکوک و شوگا جلوتر رفتن.
باد سرد صبح، مثل دست یه روح قدیمی به صورتم خورد.
اما چیزی در درونم میگفت این سفر فقط برای آرامش نیست... برای مواجههست.
---
ویو وی (تهیونگ)
پایگاه قدیمی خاندان ما توی کوههای شمالی بود — جایی که خونآشامهای باستانی آخرینبار دیده شدن.
وقتی رسیدیم، دروازهها خودشون باز شدن، انگار خاک منو شناخته بود.
نور دستم رو گرفت، اون دست کوچیکش گرم بود.
*"بابا، اینجا همش تاریکه..."
_"چون خورشید نمیتونه از دل این کوه بگذره. اما تو میتونی."
اون با لبخند نگام کرد.
*"من میتونم نور بیارم؟"
_"تو خودِ نوری، دخترم."
برای لحظهای، چشماش درخشید، و تاریکی اطرافمون یه ذره روشن شد.
شوگا زیر لب گفت:
÷ "لعنت... واقعاً قدرتش داره بیدار میشه."
---
ویو جونگکوک
اون شب کنار آتیش نشستیم.
نور توی بغل وی خوابش برده بود.
صحنهای که میدیدم، باورکردنی نبود — همون مردی که روزی برای بقا میجنگید، حالا داشت با ملایمت موهای دختر کوچولوشو نوازش میکرد.
× "وی... فکر میکنی آیندهش چی میشه؟"
وی نگاهش رو از آتیش برنداشت.
_"بستگی داره ما چطور ازش محافظت کنیم. اون پلیه بین دو دنیا — ولی اگه نوری نباشه که کنترلش کنه، میتونه هر دو رو بسوزونه."
شوگا خندید.
÷ "پس یعنی بچهت هم ناجی میتونه باشه، هم آخرالزمان."
وی گفت:
_"دقیقاً."
---
ویو ا/ت
صبح روز بعد، وی با نور بیرون رفت.
از پنجره دیدمشون، روی صخرههای کنار دریاچه.
نور با اون لباس سفید کوچیکش میدوید، وی پشتش، آروم لبخند میزد.
برای اولین بار بعد از مدتها، خندهشو شنیدم...
یه خندهی واقعی، از ته دل.
صدای نور اومد:
*"بابا! من میتونم پرواز کنم؟"
وی با لبخند گفت:
_"فعلاً یاد بگیر چطور زمین رو دوست داشته باشی، بعد آسمون خودش میاد."
اون جمله، مثل شعر تو ذهنم موند.
---
📌 پایان قسمت ۳۶
✨ منتظر باش!
لایک کن دوس داشتی فالو هم مهمونمون کن😂🩵
- ۴.۴k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط