{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_3

فصل دوم | قانون نیمه‌شب

چراغ انتهای راهرو هنوز روشن بود.
هیچ‌کس آنجا نبود.
فلیکس به ساعت روی دیوار خیره شده بود.
۲۳:۵۹
صدای عقربه‌های ساعت در سکوت طبقه‌ی بالا واضح‌تر از همیشه شنیده می‌شد.
هیونجین کنار او ایستاده بود.
— این چراغ قبلش روشن بود؟
فلیکس آرام سرش را تکان داد.
— نه.
چند ثانیه هر دو فقط به چراغ نگاه کردند.
از پایین، صدای هان دوباره آمد:
— چان! من هنوز مسواک نزدم!
چان جواب داد:
— پس برو مسواک بزن!
— ولی حوله‌م کجاست؟
— خودت بیارش!
فلیکس یک نفس آرام کشید.
— باید به بقیه بگیم.
هیونجین گفت:
— آره.
هر دو از پله‌ها پایین رفتند.
چان هنوز وسط پذیرایی ایستاده بود و سعی می‌کرد وسایل همه را مرتب کند.
هان روی مبل دراز کشیده بود.
چانگبین مشغول باز کردن یک بسته تنقلات بود.
سونگمین گوشی‌اش را نگاه می‌کرد و آی.ان داشت یکی از جعبه‌های قدیمی را مرتب می‌کرد.
لی‌نو هم کنار پنجره ایستاده بود.
فلیکس گفت:
— بچه‌ها.
همه برگشتند.
— چی شده؟
فلیکس به بالای پله‌ها اشاره کرد.
— اون چراغ...
هان از جا پرید.
— دوباره چیزی دیدی؟
— نه. چراغ خودش روشن شد.
چان اخم کرد.
— خودش؟
هیونجین گفت:
— قبلش خاموش بود.
چان چند ثانیه ساکت ماند.
بعد به سمت پله‌ها رفت.
همه دنبالش راه افتادند.
چراغ هنوز روشن بود.
چان دستش را بالا برد و کلید را خاموش کرد.
چراغ خاموش شد.
هان با رضایت گفت:
— دیدید؟ تموم شد.
چان برگشت.
— نه.
کلید را دوباره روشن کرد.
چراغ روشن شد.
خاموش کرد.
روشن کرد.
چند بار این کار را انجام داد.
هان گفت:
— خب، یزره اتصالی داره
سونگمین گفت:
— دقیقاً مشکل همینه.
— چرا؟
— چون وقتی خاموشش می‌کنیم، دوباره خودش روشن می‌شه، ولی اگر اتصالی داشت خودش روشن خاموش میشد
همه ساکت شدند.
چان یک بار دیگر کلید را خاموش کرد.
چراغ خاموش شد.
چان از کلید فاصله گرفت.
یک قدم.
دو قدم.
سه قدم.
چراغ دوباره روشن شد.
هان آرام گفت:
— من دیگه اینجا نمی‌خوابم.
چانگبین خندید.
— همین پنج دقیقه پیش می‌گفتی این خونه هیچی نداره.
— آدم حق داره نظرش تغییر کنه!
لی‌نو بدون اینکه از چراغ چشم بردارد گفت:
— شاید مشکل از برق نباشه.
چان برگشت.
— یعنی چی؟
لی‌نو گفت:
— نمی‌دونم.
و همین جواب، از هر چیز دیگری بیشتر همه را ساکت کرد.
چان به سمت دیوار راهرو رفت.
همان‌جایی که کاغذ قدیمی پیدا شده بود.
آن را از دیوار جدا کرد.
پشتش چیزی نوشته شده بود.
این بار با جوهر خیلی کمرنگ:
«قبل از نیمه‌شب بخوابید.»
هان گفت:
— خب؟ چرا؟
چانگبین دست‌هایش را بالا برد.
— شاید صاحب قبلی خونه آدم سخت‌گیری بوده.
سونگمین گفت:
— با این حجم از تأکید؟
آی.ان به کاغذ نزدیک شد.
— تاریخ داره.
چان کاغذ را جلوی نور گرفت.
پایین جمله، یک تاریخ قدیمی نوشته شده بود.
چان آرام خواند:
— ...هفدهم نوامبر.
هان گفت:
— سالش؟
چان چند لحظه خیره ماند.
— مشخص نیست.
فلیکس جلو آمد.
نگاهش روی نوشته ثابت ماند.
چیزی در ذهنش جرقه زد.
تصویری کوتاه.
یک راهرو.
همین چراغ.
و خودش که پشت یک در ایستاده بود.
فلیکس سریع پلک زد.
تصویر ناپدید شد.
هیونجین که کنارش بود، متوجه تغییر صورتش شد.
— فلیکس؟
فلیکس به خودش آمد.
— هوم؟
— چیزی شده ، حالت بده؟
فلیکس مکث کرد.
— نه... فقط یه لحظه سرم گیج رفت.
هیونجین بیشتر چیزی نپرسید.
اما نگاهش همچنان روی فلیکس ماند.
دیدگاه ها (۰)

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 7حیاط قصر در سکوت فرو رفته بود.ه...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳زنگ تفریح که خورد، راهرو دوباره شلوغ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط