{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦋☀️فصل سوم ☀️🦋

🦋☀️فصل سوم ☀️🦋
☀️گیسوی شب ☀️
# پارت صد وهفتادوهشت ...



گیسو :
انقدر خسته بودم نمی تونستم چیزی بخورم خودمو پرت کردم رو تخت وبا همون لباسها رفتم زیر لحاف وخوابیدم
........
چشامو که باز کردم نگاهی به پنجره انداختم می دونستم دم غروبه خدا رو شکر فردا جمعه بود وراحت می تونستم بخوابم
گوشی ام زنگ خورد کیفمو از زیر تخت برداشتم وگوشی ام رو در اوردم گلین بود
جواب دادم
- جونم آبجی
گلین : سلام عزیزم فکر کنم قول دادی امشب بیای اینجا
- وای گلین یادم رفت خیلی خوابم میومد حتا نهارم نخوردم
گلین : خب پس شام منتظریم
- گلین فردا میام دیگه فدات بشم قول میدم خروس خون پیشتون باشم
گلین خندید وگفت : باشه عزیزم حالا با گلی حرف بزن که کلی دلتنگته
- قربونش بره خاله
صدای خوشگل گلی باعث شد از ذوق بشینم
- سلام خاله
- سلام عزیز خاله قند خاله قربون اون زبون شیرینت برم
غش غش خندید وگفت : خاله فردا تولدمه هان برام یه کادوی خوشگل بخر
- چشم عزیز خاله من کادوت رو دو روز پیش خریدم
ذوق کرد وگفت : مرسی خاله
- ای جون خاله ...خاله فدات بشه
خندیدم وگفتم : کاری نداری فدات بشم
گلی برام بوس فرستاد منم کلی قربون صدقه اش رفتم وتماس از طرف اون قطع شد با لبخند قیافه ای دوست داشتنی اش رو به خاطر اوردم اون چشای درشت قهوای روشنش موهای لخت سیاهش که به باباش رفته بود وپوست سفیدش بیشتر شبیه گلین بود تا باباش
از تخت اومدم پایین لباسمو عوض کردم ورفتم حمام از گرسنگی دلم ضعف می رفت حوله ام رو پوشیدم وموهام رو تو حوله پیچوندم از آخرین باری که کوتاهشون کرده بودم تا حالا کلی بلند شده بودن چیز کمی نبود چهار سال گذشته بود
رفتم تو آشپزخونه اب گذاشتم برای چای واز فسد فود سر خیابون سوخاری سفارش دادم برگشتم تو اتاقم وموهام رو شونه زدم بعدم لباس پوشیدم یکم اتاقمو مرتب کردم یادم اومد اب گذاشته بودم برای چای بدو رفتم تو آشپزخونه که پام لیز خورد وافتادم با درد بلند شدم وگاز رو خاموش کردم
زنگ زدن شالمو پوشیدم وپول برداشتم که برم غذامو بگیرم وپولشو حساب کنم در رو باز کردم واز دیدن کسی که پشت در بود ماتم برد سرشو بالا آورد ونگام کرد اخم کردم آروم گفت : سلام

- شما اینجا چیکار می کنید
اینبار اون اخم کرد وگفت : همینجا دم در بگم
- بگو اینجا چیکار می کنی
اخمش بیشتر شد وگفت :باز لج باز شدی بزار بیام تو
- نمیشه
نفسشو فوت کرد وگفت : تو نمی تونی انقد خود خواه باشی
پوزخندی زدم وگفتم : اره راس میگی
خیره نگام کرد رومو برگردوندم
پیک رسید غذامو ازش گرفتم وگفتم : می تونی بری آقای راد
آروم گفت : باشه ولی کاش بهم فرصت می دادی
پوزخندی زدم اون چه می دونست من بخاطر همین مشکل قید خیلی چیزا رو زدم
دیدگاه ها (۴)

☀️گیسوی شب ☀️# پارت.صد وهفتادو نه..گیسو:با رفتنش یه نفس عمیق...

☀️گیسوی شب ☀️# پارت صدوهشتاد...گیسو : یک روز بستری بودم ودکت...

🦋گیسوی شب 🦋# پارت هفتاد وهفت ...آریا : از پله ها رفتم پایین ...

🦋گیسوی شب 🦋# پارت صدوهفتادوشش...گیسو : موهام مرتب کردم وتو ا...

p𝑎𝑟𝑡17اسم فیک:𝑗𝑖𝑚𝑖𝑛 𝑎𝑛𝑑 𝑢𝑜𝑠ℎ𝑎ویو یوشا:از خواب بیدار شدم دیدم...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

[برادر ناتنی]Part-۱۵از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق الکس شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط